آنان که عامدانه از «جنوب ایران» سخن میگویند، در پی آناند که در ذهن مخاطب تصویری از سرزمینی بسازند که به جهات جغرافیاییاش معرفی میشود. ایران را نه با خطکش جغرافیا میتوان برید و نه با واژهها میتوان تکهتکه کرد.
ایران، شمال و جنوب و شرق و غرب ندارد؛ ایران، یک پیکر است، یک جانِ بههمپیوسته. از بلندای کوهستانهایش تا ژرفای دریایش، از سواحل آفتابسوختهاش تا سکوت باشکوه کویرهایش، هر ذره از این خاک، ایران است.
این سرزمین، قلبی است به وسعت تاریخ؛ قلبی که هزاران سال است میتپد، زخمی میشود، میخروشد، اما هرگز از تپیدن بازنمیایستد. ایرانی ��مه جای این سرزمین را قلب میداند، قلبی در سینه مالامال از مهر به این میهن پرغرور و مقاوم.
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود، یقین باشد
تنها گروهی که امامت آمریکا رو قبول نکرده انقلابیان.
کمونیستها و مجاهدین خلق، لیبرالها، اصلاحطلبان، مذهبیهای سنتیها، عملگراها، فقط انقلابیون حاضر نشدن تسلیم شن.
ملیگرایی واقعی، ملیگرایی حسن طهرانی مقدمه، والسلام نامه تمام.
اونی که ایرانو ساخته همینان، اونیم که حفظش میکنه همینان.
سازندگی دوره شاه هم با پول ایرانی و شرکتهای خارجی بود.
عین سعودی و امارات.
ترامپ، فرعونِ زمانه است؛ و تاریخ نشان داده فرعونها به اذنِ خداوند، همیشه با خفت و ذلت در اوج غرور سقوط میکنند و از بین میروند.
اندکی صبر، خواهیم دید چه خواهد شد ...
حاج قاسم سلیمانی زحمات زیادی برای قدرت اسلام و ایران در منطقه کشید، اما سردار طهرانیمقدم میراث علمی عظیمی برجای گذاشت که نه تنها قابل محو شدن نیست بلکه روز به روز بالندهتر میشود و امروز پایه اصلی دکترین دفاعی ایران درمقابل دشمنان خونخوار است، رحمت و رضوان خدا بر روح بزرگ او.
مدام میگویند ما ناو فرستادیم طرف ایران.
خیلی خب، ناو البتّه یک دستگاه خطرناکی است،
امّا خطرناکتر از ناو، آن سلاحی است که میتواند این ناو را به قعر دریا فرو ببرد!
ملیگرایان و وطن دوستان ایرانی بابت سکوت در مقابل این موج وطنفروشی و جنگطلبی هرگز بخشیده نخواهید شد.
از پروپاگاندای رسانههای اسرائیلی نترسید. هیچ اصلی بدیهیتر از مخالفت با تجاوز خارجی و بمباران کشور وجو�� ندارد.
نگذارید به عنوان وطنفروش ترین ملت تاریخ شناسانده شویم.
اعتیاد به خبر در فضای تحلیلی ایران باعث شده مذاکرات میان ایران و آمریکا بیشتر از آنکه در چارچوبی راهبردی فهم شود، در سطح نوسانات لفظی و تاکتیکی دنبال شود. بطوریکه تمرکز افراطی بر اظهارات متناقض ترامپ این تصور را ایجاد کرده که هر تغییر لحن، نشانه تغییر جهت کلان در سیاست واشنگتن است، حال آنکه آنچه در عمق صحنه جریان دارد، بازآرایی موازنه قدرت است؛ بازآراییای که پس از سقوط اسد، تضعیف حزبالله و ورود مستقیم تهران و تلآویو به یک چرخه تقابل آشکار، شتاب گرفت.
در چنین شرایطی، مسئله صرفاً پرونده هستهای یا چند دور مذاکره نیست؛ بلکه پرسش اصلی این است که ایران در معادلات جدید منطقهای چه جایگاهی خواهد داشت، اما با این حال بخش قابل توجهی از تحلیلهای داخلی همچنان درگیر رمزگشایی از سیگنالهای لحظهای واشنگتن مانده است و کمتر به این تغییر بستر توجه می کند.
در این میان، گسترش و تعمیق حضور نظامی آمریکا در منطقه، از استقرار ناوهای هواپیمابر گرفته تا سامانه��های پدافندی، بیش از آنکه صرفاً ابزار فشار باشند، به چارچوبی برای مدیریت تنش و هدایت آن به میز مذاکره برای امتیاز گیری تبدیل شده است. در واقع نمایش قدرت نظامی در دوره ترامپ، کارکردی دوگانه دارد، از یک سو ایجاد بازدارندگی و جلوگیری از گسترش منازعه ایران و اسرائیل و از سوی دیگر تعریف سقف و کف مذاکرات. به بیان دیگر، نیروی نظامی نه الزاماً برای آغاز جنگ، بلکه برای تعیین مختصات درگیری آتی ( نه جنگ تمامعیار )و مذاکره به کار گرفته شده است. این همان منطق فشار حداکثری با پنجره ای کوچک رو به مذاکره است.
در این میان غفلت از پیوند میان میدان و دیپلماسی، موجب شد برخی تحلیلها هر تحرک نظامی آمریکا را مقدمه حملهای قریبالوقوع بدانند و هر پیام نرم را نشانه عقبنشینی. در حالی که در سطح راهبردی، هدف اصلی واشنگت�� تثبیت یک موازنه است؛ موازنهای که نه به جنگ تمامعیار بیانجامد و نه به تثبیت جایگاه تهران. درک این چارچوب نشان میدهد که مذاکرات، امتداد میدان است و میدان، ابزار تنظیم شرایط مذاکره. در مجموع تا زمانی که تحلیلها از سطح خبر عبور نکنند و این پیوستگی ساختاری را نبینند، تحلیلگران همچنان با هر نوسان لفظی یا تحرک نظامی دچار شوک خواهند شد، در حالی که روند اصلی نه در الفاظ بلکه در بازتعریف بازدارندگی و تعیین نسبت جدید قدرت میان تهران، تلآویو و واشنگتن در حال شکلگیری است.