آنچه برای ما مانده،
سنگینی حقیقتیست که حمل میکنیم.
ما شاهد خاموش شدن چراغهایی بودیم
که قرار بود تا دورترین رویاها نور بپاشند...
از آن روز،
انگار چیزی از فردا کم شده است.
— الناز
@blackdee0 من تصویر کاملش رو دارم. حتی نقاشیش هم کردم.
اما میدونم تصور اینکه خوشحالی و خوشبختی دقیقا بعد از اون تصویر قراره بیاد، توهمی بیش نیست و باید هوای روزهای الانمو بیشتر داشته باشم. ولی خب، متاسفانه انجام دادنش سخته برام.
هر شب ا��قدر گریه میکنم تا چشمام میسوزه بعد یهو انگار مثل سنگ میشم، اشکامو پاک میکنم و مات و مبهوت میمونم.
بعدشم یه خشم زیادی کل وجودمو میگیره.
ازتون متنفرم.
از هرکسی که به نحوی به این قاتلا وصلن.
از هرکسی که اینارو میبینه و خفه خون گرفته.
از همشون متنفرم.
تا حالا هیچ جنازه ای رو از نزدیک ندیدم و همیشه فکر میکردم خیلی ترسناکه، حتی تصویرشم نگاه نمیکردم.
اما
وقتی بچه هامونو دیدم، دیگه نترسیدم.
دلم میخواست تک تکشونو بغل میکردم و چشمهای بازشونو میبستم...
قلبم داره مچاله میشه.
نفسم بالا نمیاد.
انگار ۳۷ روزه زیر آبم