یک جایی وسط سینم درد میکنه، نمیدونم دقیقا کجا، قلبمه یا شکاف قفسه سینه، یا حتی سمت مخالف قلبم.
یه حس مچاله شدن یا شاید انقباض یا حتی پارگی…
و وقتی بهش فکر میکنم میتونم تفاوت درد و رنج رو به خوبی متوجه بشم.
یه جایی وسط سینم پر از رنجه!
ولی خب همه چیز دستآورد و حکمتی داره، مثلا این دوره، مامانم فهمید صبر چیه و فهمید که من بیشتر از پسری که همیشه سنگشو به سینه میزد عاشقشم. مهربونتر شد و فهمید باید احساستش رو بروز بده، اما میدونی چیه؟ خیلی دیره :)
چون دیگه من یه تینیجر شیفته عشق مادر نیستم یه آدم ۲۷ سالم.
و دیره!
و خداروشکر بابت اینکه الان هست با اینکه دکتر گفت برین دعا گفت شاید تا ۲۴ ساعت دیگه مامانتون نباشه!
و امان از روز و شبهایی که گذشت اما برای من یه ثانیهش هم نگذشت و من گیر کردم تو اون دوران.