کاش میتونستم بدون فک کردن به خونوادم..آدمایی که تو این راهی که میرم کنارم بودن خودم رو تموم کنم،دیگه زندگی ای برام نمونده
مسئله نا امید کردنشون نیست مسئله اینه که اگه کاری کنم باری که میذارم رو دوششون تاآخر عمر عذابشون میده
خوبه که ی جا هست بیام حرفام رو بزنم و گم شم
هیچ حسی نسبت به اینکه امروز به یه حیوون بی شرف گفتم حقته که سرطان داری، ندارم...چون حقشه ،حق هیچی رو نداشته باشم حق این همه سنگدل شدن رو دارم
_صرفا جهت اینکه امروز یادم بمونه
خیلی وقته اینجا نبودم نمیدونم حرفام رو کجا بزنم دلم سرریز شده،انگار واقعا برای زندگی کردن بدشانسم،یه اتفاقی افتاده که اگه پا پس بکشم یعنی از همه چی حتی خودم دست کشیدم اگه هم بمونم همه چی رو باید قربونی کنم حتی خودم رو...پاهام دارن منو میبرن سمت آتیش اما همزمان دارن برمیگردن..