یه سالی بود باشگاه رفتن فقط میتونست یه کم حالمو بهتر کنه، از شانس سگیییی من لنروم کتفم پاره شده و کیست درست شده و باید عمل کنم، باشگاااااه کنسلللللله و من یه ماهِ بغضضضض ولمممممم نمیکنهههههههه
دیگه این سادهترین کار بود که حتی اینم ازم گرفته شدددددد….
از قوی بودن خسته شدم
دلم میخواد سر همین چالش آخر زندگیم، یکی بیاد حلش کنه، تموم شه بره….
دیگه خسته شدم از بس فکر کردم،
خسته شدم از بس تلاش کردم که هر روز قویت. باشم،
خستهم….
من دارم به فنا میرم
ولی
پادکست گوش میدم
کتاب میخونم
باشگاه میرم
بوی خوب میدم
ناخنامو درست میکنم
دارم دانشم رو بیشتر میکنم
زبان رو شروع کردم
ولی
شب که میشه
سرمو میذارم رو بالش
تمام فکر و خیالی که قایمشون کردم، حمله میکنن…
کاش نباشن
کاش نیان…