ساله بعد، رفتم به مدرسه A سر بزنم. دبیر ادبیاتم مدیر مدرسه شده بود. کلی از من تعریف کرد؛ از ادبم، از هوشم و از نظم و انضباطم. بعد گفت:خیلی دختر مؤمنیه.هیچوقت یادم نمیره معاون مدرسه، که کج روی صندلی نشسته بود، با قیافهای کَریه و به دور از هرگونه رأفت، گفت:
دوران دبیرستان، ادبیاتم خیلی خوب بود؛ مطالبش در ذهنم میموند. «نبرد رستم و سهراب» رو حتی از حفظ بودم.
سال اول دبیرستان رو در مدرسه A خوندم؛ مدرسهای که در نزدیکترین شهر به روستامون بود. سال دوم، چون رشتهٔ ریاضیفیزیک نداشتند، مجبور شدم برای ادامهٔ تحصیل به شهر دیگهای برم. 👇
چند ردیف صندلی چیده شده بود یه جا نشستم و حواسم نبود که چند ردیف عقب تر مادر شوهرم نشسته ، سیگار رو روشن کردم یهو متوجهش شدم اما اینقدر حالم بد بود به کشیدن ادامه دادم امیدوار بودم نفهمیده باشه
از خواب که بیدار شدم اینجوری بودم که من تو دنیای واقعی سیگار نمیکشم