من اندوهیام به توانِ بینهایت و ”شادی“ در من ماهی کوچک تنهاییست در عمیقترین لایههای یک اقیانوس. شادی هم هست، امید هم هست، اما آنقدر کوچک که به جایی قد نمیدهد، فقط و فقط و فقط؛ مرا زنده نگه میدارد...
بخشی از من با تمام بخشهای وجودم جنگیده و گستاخانه به زندگی بازگشته و دارد یکه و تنها و با کمترین دلخوشیها زندگیاش را میکند. بخشهای دیگرم باخشم، در سایه ایستاده و مشتها را به هم فشار داده و تا حد مرگ غمگین است.
و قسم به تمام لحظههایی که خسته بودی، اما دوام آوردی؛
به تمام بغضهایی که پشت لبخند پنهان کردی؛
به تمام وقتهایی که جز خودت کسی را نداشتی...
به اندازه همه آن روزها، سبز خواهی شد و جوانه خواهی زد؛
چنان که گویی تلخیها، فقط خوابی دور بودهاند.
خدایا شکرت!
برای شبهایی که گذشت، عزیزان سالم، رفیقان ناب، آسمان آبی، هوای خوب و سبز شدن درختان. برای فرصت جبران، زمین خوردن و دوباره برخاستن. ما را از ظلم و رنج نجات بده و تلاش مردم این سرزمین را حفظ کن.
خدایا بابت بودنت کنارمون شکر!
ایستادهام بر بام زمستان، با چشمانی خیره، به روزهایی که تلخ و شیرین گذشت و خاطره شد. حالا بهار در راه است، لبریز از عطر بهار نارنج، سرشار از شکوه علفزار، با کولهباری از شکوفههای عشق، سبزههای امید، و ابرهایی که آبستن بارانند. شاید خدا خواست و این بهار، درخت آرزوهایمان جوانه زد.
من آنقدر زیاد رویا بافتهام و کمتر زیستهام، که گاهی سه سالهام. اما روز بعد اگر خوابی که دیدهام محزون باشد سیصد سالهام؛ تو این طور نیستی؟ در لحظاتی به نظرت نمیرسد که در آستانهی آغاز زندگی هستی و زمانی دیگر سنگینی چندین هزار قرن را روی دوش خود حس نمی کنی؟
و به راستی هیچ چیز جای رفیق گمشده را پر نخواهد کرد؛ نمیتوان دوستان قدیمی ساخت! هیچ چیز با این گنجینهی خاطرات مشترک، رنجها و مصائب باهمچشیده، قهرها و آشتیها و هیجانها همسنگ نیست! این دوستیها تکرار نمیشوند. کسی که نهال بلوطی میکارد تا در سایهاش بنشیند، خیالی خام میپرورد!
برای شاد بودن، میبایست که عشق ورزید. هرچه میخواهد باشد. گلدانی کوچک، پرندهای آنسوی پنجره، یا عابری میان خیابانهای دلت. بدون عشق، هیچ چیز این زندگی زیبا نیست ...
@jafekripodcast عجیب است که هویت ما نه در تنهایی، بلکه در نگاه کسانی شکل میگیرد که بیوقفه بر ما میتابند. ما تکهتکه از مهربانیها، پافشاریها و عشقهای کوچک ساخته شدهایم؛ معماریِ انسانی که آرام و بیادعا، ما را دوباره معنا میکند و از نو میچیند.
دستانم را محکم بگیر، و مرا به دوردستها ببر. به همان جایی که پاییز فصل رسیدن است، نه سرآغاز تنهایی و غم. جایی که برگها با نغمهی باد میرقصند، و دلها هنوز به گرمای مهربانی زندهاند. بگذار در آن دیار بیفریب در پناه نگاهت آرام بگیرم و از نو باور کنم که هنوز هم میشود عاشق بود …
سبز و آرام بمان. زندگی کوچک است، کوچکتر از غصههای من و تو. زندگی چیزی بجز یک شوق ساده نیست. گرمی چای، لبخند گلدان پشت پنجره، بوسههای نور هنگام صبح. خوشحالی همینقدر کوچک است. کاش فراموشت نشود عشق ورزیدن به خودت را، و به دنیایی که دور تو میچرخد ...
جای خالی آدمها در واقع جای خالی بودنشان نیست. جای خالی تکهای از قلبمان است که روزی خانهشان بوده، به نامشان بوده، و بوقت سفر آن تکه را هم با خود بردهاند. این است که همیشه با مرور خاطرات کسی، گوشهای از قلبمان تنها میشود، درد میگیرد، میسوزد …
رویاهایی که در حد یک رویا باقی میمانند، ما را نمیرنجانند. ما بابت چیزهایی که آرزویشان را داشتیم و محقق نشدند، غمگین نمیشویم. اندوه عمیق ما برای چیزهاییست که تنها برای یکبار اتفاق اُفتادند، و ندانستیم که دیگر هرگز تکرار نخواهند شد …
@jafekripodcast آگاهی، لحظهایست که انسان از مرز خویشتن عبور میکند، خویش را از بیرون مینگرد و در آیینهی نگاه دیگری، حقیقت خود را بازمییابد؛ آنگاه که «من» به تماشای «من» مینشیند، روح به روشنایی خودآگاهی بیدار میشود.
@jafekripodcast آنجا که تاریکی بر افق جان سایه میافکند و امید چون غباری محو میشود، روح خلاق انسان برمیخیزد؛ از نبودن، بودن میسازد، از شکست، معنا. امید زادهی نور نیست، زادهی اراده است، شعلهای که خود میافروزد، حتی در خلأ.
از تو چنان رنجی به من رسیده که هرگز انتظارش را از هیچ جنبندهای نداشتم. فکرت در ذهنم با رنج آمیخته است. اما با تمام این مرارتها، صورتت برای من هنوز خوشبختیست؛ خودِ زندگیست. هیچ کاری نکردهام که از این عشق رها شوم که از درون تهیام کرده.
ما اغلب برای از یاد بردنِ درد و رنج خویش، به آینده پناه میبریم. در پَهنهی زمان، خطی تصور میکنیم، که فراسوی آن خط، دردها و رنجهای ما پایان خواهند یافت ...
بسیار خب، امروز سعیات را کردی، در تمام دو شب گذشته فقط دو ساعت خوابیدی تا خودت را از شر بارهایی که باید به دوش بگیری راحت کنی! دور و برت را نگاه کردی و دیدی همه راضیاند و زندگیشان را میکنند و تو احساسِ ترس، کسالت و خمودی میکنی، و بدتر از همه اینکه نمیخواهی با آن کنار بیایی.
@jafekripodcast برخی لحظهها و آدمها همچون شهاباند؛ تنها یکبار میدرخشند. اگر در کنارت کسی هست که قلبت را آرام میکند، او را دریاب. مراقبت از عشق، مراقبت از بخشی از خودت است؛ زیرا بعضی تکرار نمیشوند و نبودشان، سکوتی بیانتها میآفریند.