نویسنده ۵ کتاب در زمینه تجارت با آمریکای شمالی | رئیس انجمن بازرگانی ایران و کانادا | مدیر مرکز تجارت ایران در کانادا | در نهایت، یک انسان معمولی با موضع ایران
مشتری زیاد همیشه نشانه رشد نیست
گاهی زیاد شدن مشتری و متقاضی، بهجای اینکه سیستم را قویتر کند، آن را فرسودهتر میکند.
هر قرارداد جدید یعنی تعهد جدید.
هر تعهد جدید یعنی فشار بیشتر روی منابع، زمان، تیم، پشتیبانی و نقدینگی.
در ظاهر، درآمد بالا میرود؛
اما اگر مشتری درست انتخاب نشده باشد، همزمان بدهی عملیاتی، فشار نقدینگی و ریسک نارضایتی هم بالا میرود.
مسئله این نیست که سیستم مشتری زیاد داشته باشد.
مسئله این است که مشتری مفید، قابل مدیریت و سودآور داشته باشد.
گاهی یک مشتری درست، از ده مشتری پرهزینه ارزشمندتر است.
چون رشد واقعی با تعداد قراردادها سنجیده نمیشود؛
با کیفی�� تعهداتی سنجیده میشود که سیستم توان اجرای آن را دارد.
مشتری زیاد، اگر هوشمندانه انتخاب نشده باشد، میتواند به جای دارایی، تبدیل به فشار شود.
رشد سالم یعنی:
کمتر بگیری، بهتر انتخاب کنی، دقیقتر تعهد بدهی، و با قدرت اجرا کنی.
تابآوری فقط یک واژه مدیریتی نیست؛
در روزهای سخت، یک مسئولیت ملی است.
روز شنبه ۳۰ مه ۲۰۲۶ برابر با ۹ خرداد ۱۴۰۵، از ساعت ۱۷ تا ۱۹، با افتخار مهمان عزیزان دانشگاه شهید بهشتی هستم و در وبینار تخصصی «تابآوری کسبو��ار در شرایط بحران» سخنرانی خواهم کرد.
این برنامه با همکاری دانشگاه شهید بهشتی و انجمن بازرگانی ایران و کانادا برگزار میشود و حضور در آن برای عموم آزاد است.
در این وبینار درباره این صحبت میکنیم که یک کسبوکار، یک مدیر، یک کارآفرین و حتی یک تیم کوچک، چگونه میتواند در شرایط بحران، نااطمینانی، جنگ، فشار اقتصادی، اختلال در بازار و تغییرات نا��هانی، نهتنها زنده بماند، بلکه مسیر خود را برای رشد، بازسازی و تصمیمگیری بهتر پیدا کند.
دانشگاههای ما در روزهای جنگ و بحران، هدف حملات دشمن قرار گرفتند؛
اما پیام ما روشن است:
اتصال ما به دانشگاه، دانش، آموزش و آینده هیچوقت قطع نمیشود.
در سختترین شرایط هم باید چراغ گفتوگو، آموزش، تفکر و توسعه روشن بماند.
تابآوری یعنی همین؛ یعنی ایستادن، فکر کردن، ساختن و ادامه دادن.
از همه مدیران، کارآفرینان، دانشجویان، صاحبان کسبوکار و علاقهمندان دعوت میکنم در این برنامه همراه ما باشند.
وبینار تخصصی تابآوری کسبوکار در شرایط بحران
سخنران: محمد وحیدیراد
مؤسس انجمن بازرگانی ایران و کانادا
مدیرعامل مرکز تجاری ایران در کانادا
زمان: شنبه ۳۰ مه ۲۰۲۶ / ۹ خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۱۷ تا ۱۹
حضور برای عموم آزاد است
ظرفیت محدود
🎥 مستند اختصاصی "اعتماد" از درد و رنج خانوادههای دانشآموزان #میناب دو ماه بعد از فاجعه اصابت سه موشک آمریکایی.
#مدرسه_میناب
لینک سایت
https://t.co/vn5a9X6uAt…
لینک تلگرام
https://t.co/cTDveseOPa
ایران را فراموش کنم؟ مگر میشود آدم ریشهاش را فراموش کند؟
یک آقای دکتری هست که من واقعاً دوستش دارم.
آدم محترمی است، اهل فکر است، اهل تجربه است، حرفهایش هم خیلی وقتها شنیدنی است.
اما یک جملهای دارد که هر بار میگوید، یک چیزی در دل من فرو میریزد.
میگوید:
«ایران را فراموش کن.»
«ایران را ول کن.»
و من هر بار با خودم میگویم:
واقعاً؟
ایران را فراموش کنم؟
یعنی چه چیزی را فراموش کنم؟
بازار ۹۰ میلیونی ایران را؟
فرهنگ مصرفگرای ایرانی را؟
ذهن تجاری ایرانی را؟
شبکه انسانی ایران را؟
کارخانههای ایران را؟
ظرفیت تولید ایران را؟
نیروی انسانی ایران را؟
بازار منطقهای اطراف ایران را؟
یا آن معجزهای را که هنوز زیر آوار تحریم، سوءمدیریت، بخشنامه، ترس، بینظمی و کارشکنی، زنده مانده و نفس میکشد؟
بیایید خودمانی حرف بزنیم.
ایران عشق است.
نه از آن عشقهای شعاری و پوسترزده و مناسبتی.
نه از آن عشقهایی که فقط در سخنرانیها مصرف میشود.
ایران عشق است چون با همه زخمش، هنوز میتواند آدم را بلند کند.
ایران اگر درست فهمیده شود،
اگر درست با آن کار شود،
اگر آدمهای داخل و بیرونش درست به هم وصل شوند،
اگر سرمایه، تجربه، بازار، تولید و جسارت کنار هم بنشینند،
ایران فقط یک کشور نیست؛
ایران یک اهرم است.
یک سکوی پرتاب است.
یک هیولای خوابیده اقتصادی است.
مشکل ما این است که خیلی وقتها داشتههایمان را نمیبینیم.
آدمها معمولاً چیزی را که دارند، جدی نمیگیرند.
همیشه فکر میکنند آن طرف دنیا خبری هست.
فکر میکنند اگر چیزی دورتر بود، حتماً ارزشمندتر است.
فکر میکنند اگر اسمش خارجی بود، حتماً حرفهایتر است.
اما من هنوز معتقدم:
ایران صن��تی، بهشت تولید است.
ایران، بهشت کار است.
ایران، بهشت تجارت است.
بله، سخت است.
بله، فرسایشی است.
بله، آدم را پیر میکند.
بله، هزار مانع دارد.
بله، گاهی باید برای یک کار ساده، از هفتخوان بیمنطق عبور کنی.
بله، گاهی یک مدیر میانی با یک امضا، یک کسبوکار را سه ماه عقب میاندازد.
بله، گاهی یک بخشنامه از صد دشمن خارجی خطرناکتر عمل میکند.
همه اینها را میدانم.
اگر بحث غر زدن باشد، شاید من از خیلیها بیشتر حرف داشته باشم.
اگر قرار باشد از کارشکنیها، ترسها، بیتصمیمیها، فسادهای کوچک، سنگاندازیها، نگاه امنیتی به تجارت و مدیریت بخشنامهای حرف بزنیم، من هم کم نمیآورم.
اما با همه اینها، یک حقیقت را نمیتوانم انکار کنم:
داستان ایران یک چیز دیگر است.
بازار ایران شبیه هیچجای دیگر نیست.
مصرفکننده ایرانی شبیه هیچجای دیگر نیست.
تاجر ایرانی شبیه هیچجای دیگر نیست.
تولیدکننده ایرانی، وقتی راه نفس پیدا کند، شبیه هیچکس کار نمیکند.
و نیروی انسانی ایرانی، وقتی به جای تحقیر و کنترل، اعتماد و میدان ببیند، میتواند کارهایی کند که خیلیها در جهان اصلاً تصورش را هم ندارند.
مشکل ایران فقط دشمن بیرونی نیست.
مشکل ایران فقط تحریم نیست.
مشکل ایران فقط فشار سیاسی نیست.
مشکل بزرگتر، مدیریت ترسو، بخشنامهای، بیجسارت و ضدنتیجه است.
مدیری که فقط میخواهد امضایش دردسر نشود.
مدیری که به جای حل مسئله، دنبال این است که مدیر قبلی چه کرده.
مدیری که اگر از او بپرسی چرا این کار را نمیکنی، میگوید: «رویه این بوده.»
رویه؟
یعنی چه رویه؟
یعنی اگر یک مسیر غلط ده سال تکرار شده، باید ده سال دیگر هم ادامه پیدا کند؟
مدیر واقعی کسی است که در چارچوب قانون، راه باز کند.
مدیر واقعی کسی است که بفهمد پشت هر پرونده، یک کسبوکار است.
پشت هر کسبوکار، چند خانواده است.
پشت هر صادرات، اعتبار ملی است.
پشت هر تولید، بخشی از آینده کشور است.
اما متأسفانه بخش بزرگی از مدیریت میانی ما، نه برای توسعه تربیت شده، نه برای حل مسئله.
برای ترس تربیت شده.
برای حفظ صندلی تربیت شده.
برای امضا نکردن تربیت شده.
برای گفتن «نمیشود» تربیت شده.
اگر یک روزی کارهای در ایران بودم، مدیران را با تعداد جلساتشان نمیسنجیدم.
با تعداد بخشنامههایی که صادر کردهاند هم نمیسنجیدم.
با میزان اطاعت کورکورانهشان از رویههای قبلی هم نمیسنجیدم.
من مدیر را با سه چیز میسنجیدم:
یک: چقدر تابوشکنی کرده؟
نه تابوشکنی بی��انون، بلکه تابوشکنی در برابر عادتهای غلط.
دو: چقدر نتیجه ساخته؟
نه چقدر حرف زده، نه چقدر گزارش داده؛ واقعاً چه کاری را راه انداخته؟
سه: چقدر جرئت خدمت داشته؟
چون خدمت به مردم فقط شعار نیست.
گاهی خدمت یعنی امضا کردن در جایی که بقیه از ترس عقب میکشند.
گاهی خدمت یعنی باز کردن گرهی که همه میگویند نمیشود.
گاهی خدمت یعنی فهمیدن اینکه قانون برای توقف زندگی مردم نیامده؛ قانون برای نظم دادن به زندگی مردم آمده است.
من مطمئنم اگر چنین فیلتری گذاشته شود، بیش از ۷۰ درصد مدیران فعلی از این صافی عبور نمیکنند.
چون بسیاری از آنها مدیر توسعه نیستند؛
مدیر توقفاند.
مدیر احتیاطاند.
مدیر بخشنامهاند.
مدیر «بعداً بررسی میکنیم»اند.
مدیر «اجازه بدهید ببینیم قبلاً چه شده»اند.
اما نکته عجیب همینجاست.
همین ایران، با همین مدیران، با همین فشارها، با همین آشفتگیها، هنوز تجارتش نفس میکشد.
حتی در روزهای نیمهجنگی، حتی در فضای سنگین، حتی در شرایطی که همه چیز باید قفل شود، باز میبینی تراز تجارت تکان میخورد، صادرات جلو میرود، تولیدکننده راه پیدا میکند، تاجر مسیر میسازد.
چرا؟
چون وقتی شرایط بحرانی میشود، همان مدیر دولتی که در روز عادی بخشنامهای و سختگیر بود، ناگهان میفهمد باید کار مردم را راه بیندازد.
میفهمد کشور نیاز دارد.
میفهمد تولید نباید بخوابد.
میفهمد تجارت باید بچرخد.
میفهمد باید از دل قانون، راه پیدا کند.
یعنی همان کاری که وظیفه ذاتیاش بود، تازه در بحران یادش میافتد.
این دردناک است.
چرا باید کشور در بحران باشد تا مدیر ما جرئت کند کار مردم را راه بیندازد؟
چرا باید فشار خارجی بیاید تا داخل کشور بفهمیم تولیدکننده دشمن نیست؟
چرا باید تهدید باشد تا تجارت ارزش پیدا کند؟
چرا در روز عادی، کارآفرین باید زیر چرخ کاغذبازی له شود؟
با این حال، من از ایران ناامید نیستم.
من ایران را فراموش نمیکنم.
چون ایران فقط جغرافیا نیست.
ایران یک ظرفیت تاریخی است.
ایران یک بازار استثنایی است.
ایران یک شبکه انسانی عظیم است.
ایران یک کارخانه بالقوه است.
ایران یک مرکز تولید، تجارت، مصرف، فرهنگ و نفوذ منطقهای است.
خیلی چیزها را نمیشود عمومی گفت.
خیلی ظرفیتها را نمیشود در یک کانال باز کرد.
خیلی مسیرها را نمیشود روی میز عمومی گذاشت.
اما من واقعاً معتقدم اگر پتانسیلهای بیرون ایران، با آدمهای قوی داخل ایران، به معنی واقعی کلمه تیم شوند، چیزی خلق میشود که با هیچ پروژه معمولی قابل مقایسه نیست.
یک هیولای چندصد میلیون دلاری میتواند از دل همین اتصال بیرون بیاید.
در تولید، در صادرات، در برندینگ، در لجستیک، در مواد غذایی، در فناوری، در خدمات، در بازارهای منطقهای، در بازصادرات، در استانداردسازی، در بستهبندی، در فروش بینالمللی.
مشکل ما کمبود ظرفیت نیست.
مشکل ما کمبود نگاه است.
مشکل ما کمبود تیم است.
مشکل ما کمبود اعتماد است.
مشکل ما این است که ایرانی داخل کشور، گاهی ایرانی بیرون کشور را جدی نمیگیرد؛
و ایرانی بیرون کشور، گاهی ایرانی داخل کشور را فقط با کلیشههای فرسوده قضاوت میکند.
در حالی که اگر این دو به هم برسند،
اگر ��رورهای بیمصرف کنار برود،
اگر کار واقعی جای شعار را بگیرد،
اگر قرارداد درست باشد،
اگر حسابوکتاب شفاف باشد،
اگر آدم درست کنار آدم درست بنشیند،
ایران میتواند یک ماشین عظیم خلق ثروت باشد.
من این را از روی احساس نمیگویم.
از روی تجربه میگویم.
از روی بازار میگویم.
از روی عدد میگویم.
از روی شناخت آدمها میگویم.
کسی که امروز در جایگاه بینالمللی ایستاده، خیلی وقتها فراموش میکند که همان موقعیت را از کجا آورده.
خیلیها اگر امروز میتوانند در دوبی، استانبول، تورنتو، لندن یا ونکوور حرف تجارت بزنند، بخشی از اعتبار، تجربه، شبکه و سرمایه اجتماعیشان را از بازار ایران گرفتهاند.
در لاتاری که برنده نشدهاند.
از خلأ که نیامدهاند.
از همین ایران آمدهاند.
از همین بازار، همین مردم، همین تجربه، همین فشارها، همین فرصتها.
پس لطفاً کمی منصف باشیم.
نمیگویم چشممان را روی خرابیها ببندیم.
نمیگویم نقد نکنیم.
نمیگویم هر چیزی را توجیه کنیم.
اتفاقاً باید نقد کرد.
اتفاقاً باید محکم گفت.
اتفاقاً باید با مدیر نالایق، سیستم غلط، بخشنامه احمقانه و مانعتراشی بیمنطق برخورد فکری و رسانهای کرد.
اما نقد ایران با حذف ایران فرق دارد.
غر زدن با ساختن فرق دارد.
دلسوزی با فرار ذهنی فرق دارد.
من با وطنفروش، مزدور، خائن �� کسی که از آسیب ایران خوشحال میشود، هیچ نسبتی ندارم.
من اهل باج دادن به آمریکا و اسرائیل و هیچ قدرت دیگری هم نیستم.
اما این هم به این معنا نیست که در خانه خودمان حرف نزنیم.
اتفاقاً چون این خانه، خانه ماست، باید حرف بزنیم.
باید دعوا کنیم.
باید اصلاح بخواهیم.
باید مدیر بیخاصیت را نقد کنیم.
باید از تولیدکننده دفاع کنیم.
باید از تاجر واقعی حمایت کنیم.
باید از کارآفرین نترسیم.
باید صادرات را امنیتی نکنیم.
باید تجارت را بفهمیم.
ایران را نباید فراموش کرد.
ایران را باید دوباره دید.
��ه با عینک شعار.
نه با عینک نفرت.
نه با عینک مهاجرتزدهای که هر چیز داخلی را تحقیر میکند.
نه با عینک مدیر بخشنامهای که هر چیز تازهای را تهدید میبیند.
ایران را باید با چشم فرصت دید.
با چشم تجارت.
با چشم تولید.
با چشم آینده.
با چشم کسی که میداند این کشور، با همه زخمهایش، هنوز ظرفیت بلند کردن آدمها را دارد.
پس وقتی کسی به من میگوید:
«ایران را فراموش کن»
من در دلم میگویم:
نه دکتر جان.
ایران را نمیشود فراموش کرد.
ایران را باید فهمید.
ایران را باید ساخت.
ایران را باید از دست مدیران ترسو، نگاههای پوسیده و غرغرهای بینتیجه نجات داد.
ایران هنوز تمام ��شده.
ایران هنوز شروع نشده است.
✍️محمد وحیدی راد
رئیس انجمن بازرگانی ایران و کانادا
مدیر مرکز تجارت ایران در کانادا
داستان ریشه جدایی کبک از کانادا
روزی که شارل دوگل از بالکن تالار شهر مونترال، کانادا را تکان داد
در ۲۴ ژوئیه ۱۹۶۷، ژنرا�� شارل دوگل، رئیسجمهور وقت فرانسه، در جریان سفر رسمی خود به کانادا برای بازدید از نمایشگاه جهانی Expo 67، یکی از جنجالیترین سخنرانیهای تاریخ روابط کانادا و فرانسه را در مونترال انجام داد؛ سخنرانی کوتاهی که اثر سیاسی آن سالها باقی ماند.
طبق عرف دیپلماتیک، انتظار میرفت رئیسجمهور فرانسه در آغاز سفر رسمی خود ابتدا به اتاوا، پایتخت کانادا، برود و با مقامات دولت فدرال دیدار کند. اما دوگل مسیر متفاوتی را انتخاب کرد. او با رزمناو فرانسوی Colbert از راه دریا وارد آمریکای شمالی شد و در ۲۳ ژوئیه ۱۹۶۷ ابتدا به شهر کبک رسید.
این انتخاب، از همان ابتدا حامل پیام سیاسی بود. دوگل به جای آنکه سفر خود را از پایتخت فدرال کانادا آغاز کند، وارد قلب فرانسویزبان کانادا شد؛ استانی که در آن زمان، پس از «انقلاب آرام» کبک، موج تازهای از هویتخواهی، ملیگرایی کبکی و بحث درباره جایگاه کبک در فدراسیون کانادا شکل گرفته بود.
روز بعد، ۲۴ ژوئیه، دوگل در مسیر تاریخی «Chemin du Roy» از شهر کبک به سمت مونترال حرکت کرد. در شهرها و روستاهای مسیر، جمعیت زیادی از فرانسویزبانان کبک برای استقبال از او جمع شده بودند. استقبال گسترده مردم، فضای سفر را از یک دیدار رسمی دیپلماتیک به یک رویداد عاطفی و سیاسی تبدیل کرد.
آن شب، وقتی دوگل به تالار شهر مونترال رسید، جمعیت بزرگی در میدان مقابل ساختمان گرد آمده بودند. بر اساس روایتهای تاریخی، او در ابتدا قرار نبود سخنرانی مهمی از بالکن انجام دهد، اما وقتی جمعیت را دید، تصمیم گرفت با مردم سخن بگوید.
دوگل به بالکن تالار شهر مونترال رفت و سخنان خود را با این عبارات آغاز کرد:
Vive Montréal!
Vive le Québec!
زنده باد مونترال!
زنده باد کبک!
اما جملهای که تاریخ را تغییر داد، در پایان سخنانش آمد:
Vive le Québec libre!
زنده باد کبک آزاد!
او سپس ادامه داد:
Vive le Canada français!
Et vive la France!
زنده باد کانادای فرانسوی!
و زنده باد فرانسه!
این جمله کوتاه، در فضای سیاسی آن روز کانادا مثل یک انفجار عمل کرد. برای بسیاری از هواداران استقلال کبک، سخن دوگل نوعی تأیید بینالمللی و نیمهرسمی ��ز آرمان استقلال یا دستکم حق تعیین سرنوشت کبک تلقی شد. اما برای دولت فدرال کانادا، این سخنان دخالت آشکار یک رئیس دولت خارجی در امور داخلی کانادا بود.
لستر بی. پیرسون، نخستوزیر وقت کانادا، بهشدت به سخنان دوگل واکنش نشان داد. او در بیانیهای معروف اعلام کرد:
مردم کانادا آزادند. هر استان کانادا آزاد است. کاناداییها نیازی به آزاد شدن ندارند.
پیرسون همچنین یادآوری کرد که هزاران کانادایی در دو جنگ جهانی برای آزادی فرانسه و اروپا جان خود را از دست دادهاند. این پاسخ، عملاً نشان داد که دولت فدرال کانادا سخنان دوگل را نه یک تعارف سیاسی، بلکه تهدیدی علیه تمامیت ارضی و وحدت کانادا میداند.
پس از این بحران دیپلماتیک، سفر دوگل به کانادا کوتاه شد. او به جای ادامه سفر رسمی خود به اتاوا و دیدار با مقامات فدرال، کانادا را ترک کرد و به فرانسه بازگشت.
در فرانسه نیز واکنشها یکدست نبود. هرچند بخشی از افکار عمومی و محافل سیاسی فرانسه نسبت به هویت فرانسویزبانان کبک همدلی داشتند، اما بسیاری از رسانهها و تحلیلگران فرانسوی سخنان دوگل را نقض آشکار پروتکلهای دیپلماتیک و رفتاری غیرمعمول برای یک رئیسجمهور در کشور میزبان دانستند.
با ��ذشت زمان، این سخنرانی به یکی از نقاط عطف جنبش استقلالطلبی کبک تبدیل شد. یک سال بعد، در ۱۹۶۸، حزب Parti Québécois به رهبری رنه لوِک و دیگر چهرههای ملیگرای کبک تأسیس شد؛ حزبی که بعدها نقش مهمی در سیاست کبک، از جمله برگزاری همهپرسیهای استقلال، ایفا کرد.
بسیاری از کارشناسان معتقدند جمله «Vive le Québec libre» فقط چند کلمه نبود؛ لحظهای بود که مسئله کبک را از سطح داخلی کانادا به صحنه بینالمللی برد. پس از آن، رابطه کانادا و فرانسه برای مدتی تیره شد و بحث استقلال کبک جایگاه جدیتری در سیاست کانادا پیدا کرد.
از نگاه تاریخی، آن شب در بالکن تالار شهر مونترال، دوگل فقط یک ش��ار نداد؛ او زخمی قدیمی در هویت کانادا را لمس کرد. زخمی که از رابطه میان زبان، تاریخ، استعمار، فدرالیسم، ملیگرایی و حق تعیین سرنوشت شکل گرفته بود.
به همین دلیل است که بسیاری میگویند پس از آن شب، کانادا دیگر هرگز دقیقاً مثل قبل نشد.
وقتی سیاست پشت ویترین مغازه میایستد؛ انتخاب آزاد یا فشار سازمانیافته بر بیزینسهای ایرانی خارج از کشور؟ آیا من وارد کسب و کار ایرانی در کانادا میشوم یا وارد یک ستاد سیاسی!
شاید کمی طولانی باشد، اما مطلب و مقالهی که امروز برای انتشار در چندین وب سایت پربازدید و رسانه ها نوشتم، دوست داشتم در صفحه م هم به اشتراک بگذارم.
در هفتههای اخیر، یک پرسش مهم در میان بخشی از جامعه ایرانیان خارج از کشور، بهویژه در کانادا، اروپا و برخی دیگر از کشورهای مهاجرپذیر، جدیتر از گذشته مطرح شده است:
وق��ی یک بیزینس ایرانی روی ویترین فروشگاه، صفحه اینستاگرام، فضای کاری، پیشخوان رستوران، سالن زیبایی، سوپرمارکت یا دفتر خدماتی خود یک نماد سیاسی نصب میکند، آیا این الزاماً انتخاب آزادانه صاحب آن کسبوکار است؟
یا بخشی از واقعیت پنهانتری را نشان میدهد؛ واقعیتی که در آن فشار اجتماعی، ترس از برچسبزنی، نگرانی از بایکوت�� حمله آنلاین، تخریب اعتبار، تهدید مشتریان و حتی فشار گروههای سازمانیافته، صاحب کسبوکار را به سمت نمایش یک موضع سیاسی مشخص سوق میدهد؟
این پرسش، دیگر فقط یک بحث نظری نیست. در هفتههای اخیر، واکنشهای گسترده در شبکههای اجتماعی نشان داده که موضوع سیاسی شدن بیزینسهای ایرانی خارج از کشور، از سطح شعار و اختلاف سیاسی عبور کرده و به یکی از حساسترین نقاط زندگی مهاجران رسیده است: نان، بازار، مشتری، اعتماد، اعتبار و امنیت کسبوکار.
ماجرا از کجا شروع شد؟
در روزهایی که موشکها و بمبها بر سر خانه و زندگی مردم ایران فرود میآمد، بخشی از جریانهای افراطی در خارج از کشور، از جمله در کانادا، نهتنها در کنار مردم ایران نایستادند، بلکه با پرچم اسرائیل، شعارهای تند، حمایت از فشار خارجی، جشنهای خیابانی و کمپینهای رسانهای، عملاً در برابر بخش بزرگی از جامعه ایرانی قرار گرفتند.
برای بخشی از ایرانیان خارج از کشور، این رفتار یک اختلاف سیاسی معمولی نبود. مسئله برای آنان، فقط مخالفت یا موافقت با یک حکومت نبود؛ مسئله خانه، خانواده، امنیت مردم، حرمت ایران، مخالفت با جنگ و ایستادن در برابر عادیسازی حمله نظامی به سرزمین مادری بود.
امروز نشانههای روشنی دیده میشود که همان رفتارها بیپاسخ نمانده است.
در مونترال، تورنتو، ونکوور و برخی دیگر از شهرهای کانادا و اروپا، بخشی از جامعه ایرانی میگوید دیگر حاضر نیست پول خود را در کسبوکارهایی خرج کند که به باور آنان، در روزهای جنگ و حمله نظامی به ایران، کنار مردم ایران نایستادند و در عوض با جریانهای افراطی، حامیان تحریم، فشار اجتماعی و مواضع تند سیاسی همراه شدند.
اما مسئله فقط بایکوت نیست.
مسئله این است که آیا بازار ایرانیان خارج از کشور هنوز یک فضای امن اقتصادی و اجتماعی است، یا به میدان جنگ روایتها، فشار سیاسی، تهدید، فحاشی و آزمون وفاداری تبدیل شده است؟
آزادی بیان یا ف��ار سازمانیافته؟
اصل آزادی بیان روشن است. هر صاحب کسبوکاری، مانند هر شهروند دیگر، حق دارد باور سیاسی، اجتماعی یا فرهنگی خود را داشته باشد و حتی اگر بخواهد، آن را آشکار کند. اگر صاحب یک فروشگاه، رستوران، آرایشگاه یا شرکت خدماتی با اختیار کامل و از روی باور شخصی تصمیم بگیرد موضع سیاسی خود را علنی کند، این حق اوست.
اما پرسش اصلی از جایی آغاز میشود که این نمایش سیاسی دیگر الزاماً انتخاب آزادانه نباشد.
اگر فضای جامعه طوری ساخته شود که یک کسبوکار برای حفظ مشتری، فرار از برچسبزنی، جلوگیری از حمله آنلاین، در امان ماندن از بایکوت، پیشگیری از تخریب اعتبار یا ��فظ امنیت روانی کارکنانش ناچار شود ��ماد سیاسی خاصی را نمایش دهد، آیا هنوز میتوان آن را انتخاب آزاد نامید؟
وقتی به یک مغازهدار گفته میشود اگر فلان نماد را نصب نکنی، از تو خرید نمیکنیم؛ وقتی به یک رستوراندار القا میشود اگر همراه ما نباشی، علیه تو کمپین میسازیم؛ وقتی صاحب یک سالن خدماتی احساس میکند برای ادامه کار باید موضع سیاسی خود را اثبات کند؛ اینجا دیگر بحث صرفاً آزادی بیان نیست. اینجا مرز باریک میان آزادی و فشار اجتماعی آشکار میشود.
سؤال مهمتر این است:
چه کسانی از این وضعیت سود میبرند؟
آیا جامعه ایرانی خارج از کشور صرفاً گرفتار اختلافات داخلی خود شده است، یا برخی شبکههای بیرونی، جریانهای سیاسی سازمانیافته و حتی بازیگران خارجی و نهادهای اطلاعاتی از جمله موساد، میتوانند از این شکافها برای نفوذ، جهتدهی، عملیات روانی و تشدید اختلافات استفاده کنند؟ به ویژه اینکه دراین میان همراه داشتن پرچم اسرائیل در تجمعات به یک رویه عادی سازی شده برای این گروه تبدیل شده، نکته ای که سابقا به این شکل نبود، به همین جهت وجود گسترده نقش و جریان های فکری سازمان های اطلاعاتی از جمله موساد را در بین جامعه بیشتر عریان می کند.
این پرسش به معنای طرح اتهام قطعی علیه شخص یا گروه مشخص نیست؛ بلکه یک هشدار جدی درباره واقعیت جهان امروز است.
در دنیای معاصر، جنگ فقط با موشک، تانک و بمب انجام نمیشود. جنگ روایتها، عملیات روانی، اثرگذاری بر جوامع مهاجر، تحریک شکافهای قومی و سیاسی، برجستهسازی دوگانههای اجباری، سازماندهی حملات آنلاین، فشار بر چهرهها، بایکوتهای هدفمند، برچسبزنی و تولید ترس، همگی میتوانند بخشی از یک میدان اثرگذاری گسترده باشند.
جوامع مهاجر، بهویژه جوامعی که با بحران هویت، خاطره سیاسی، زخم مهاجرت، خشم اجتماعی و پیوند عاطفی با سرزمین مادری روبهرو هستند، میتوانند هدف آسانتری برای این نوع عملیات ر��انی باشند.
وقتی یک جامعه مهاجر بهجای گفتوگو وارد چرخه حذف، تهدید، فحاشی، لیستسازی، فشار اقتصادی و حمله به اعتبار افراد میشود، عملاً آسیبپذیرتر میشود؛ نه فقط در برابر اختلافات داخلی، بلکه در برابر هر نیرویی که بخواهد از این شکاف برای اهداف سیاسی، امنیتی یا تبلیغاتی خود استفاده کند.
آزمون میدانی غیررسمی در شبکه ایکس
برای بررسی دقیقتر این وضعیت، یک آزمون میدانی غیررسمی در فضای عمومی شبکه اجتماعی ایکس انجام شد؛ آزمونی که هدف آن، نه تحریک جامعه، بلکه سنجش واکنش واقعی مخاطبان نسبت به موضوع سیاسی شدن فضای کسبوکارهای ایرانی خارج از کشور بود.
طرح موضوع ساده بود:
«بازار حافظه دارد.
جامعه هم حافظه دارد.
وقتی تحریم و فشار را به ابزار سیاسی تبدیل میکنی، نباید تعجب کنی اگر همان ابزار روزی به سمت خودت برگردد.»
در ادامه این پرسش مطرح شد که آیا بخشی از جامعه ایرانی کانادا، در واکنش به مواضع سیاسی، حمایت از جنگ، همراهی با جریانهای افراطی یا فشارهای پیشین بر کسبوکارها، در حال فاصله گرفتن از برخی بیزینسهاست یا خیر.
نتیجه قابل توجه بود.
واکنشها فقط در سطح موافقت یا مخالفت باقی نماند. نوع کامنتها، شدت فحاشیها، حجم برچسبزنیها، تهدیدها و مهمتر از همه، برخی اعترافهای مستقیم و غیرمستقیم کاربران نشان داد که مسئله بسیار جدیتر از یک اختلاف نظر سیاسی ساده است.
در میان واکنشها، برخی کاربران صراحتاً نوشتند که اگر یک بیزینس نماد سیاسی مورد نظر آنان را نصب نکند، از آن خرید نمیکنند. برخی دیگر تأیید کردند که در برخی مناطق، فروشگاهها، رستورانها و حتی آرایشگاههای ایرانی به شکل گسترده از نمادهای سیاسی استفاده کردهاند. این اعترافها، حتی وقتی از سوی مخالفان مطرح میشد، یک نکته مهم را روشن کرد: سیاست عملاً وارد بازار شده است.
از سوی دیگر، حجم قابل توجهی از کاربران اعلام کردند که دیگر نمیخواهند پول خود را در کسبوکارهایی خرج کنند که به باور آنان حامی جنگ، حامی فشار خارجی یا همراه با جریانهای افراطی بودهاند؛ بهویژه آن دسته از کسبوکارها یا چهرههایی که در روزهای حمله به ایران، آشکارا از اسرائیل حمایت کردند یا در برابر رنج مردم ایران موضعی تحقیرآمیز گرفتند.
در یک بازه مشخص از این واکنشها، ۶۲۲ نفر از کاربران بهنحوی از بایکوت یا فاصله گرفتن از این دسته از بیزینسها حمایت کردند؛ در مقابل، حدود ۱۱۰ نفر با حمله، فحاشی، انکار یا دفاع از فشار سیاسی، تلاش کردند نشان دهند این موج اهمیت چندانی ندارد. اما نکته مهم اینجاست که صدای بلند یک اقلیت پرخاشگر، الزاماً به معنای اکثریت اجتماعی نیست.
بخش زیادی از جامعه وارد جنگ کامنتی نمیشود. فحش نمیدهد. تهدید نمیکند. لشکرکشی مجازی ��اه نمیاندازد. فقط تصمیم میگیرد.
و این تصمیم خاموش، برای بازار بسیار مهمتر از صدای پرهیاهوی کامنتهاست.
مشتری خاموش؛ خطر واقعی برای بیزینسهای سیاسیشده
یکی از مهمترین نتایج این واکنشها، آشکار شدن نقش «مشتری خاموش» بود.
مشتری خاموش الزاماً زیر پستها نمینویسد. شاید حتی در شبکههای اجتماعی حضور فعالی نداشته باشد. نه فحش میدهد، نه بیانیه صادر میکند، نه بحث میکند و نه وارد درگیری سیاسی میشود.
او فقط مسیر خریدش را عوض میکند.
دیگر به آن فروشگاه نمیرود.
دیگر از آن رستوران سفارش نمیدهد.
دیگر به آن آرایشگاه مراجعه نمیکند.
دیگر آن بیزینس را به دوستانش معرفی نمیکند.
دیگر پولش را در جایی خرج نمیکند که احساس کند در روزهای سخت، کنار مردم ایران نایستاده است.
این همان نقطهای است که بسیاری از کسبوکارهای سیاسیشده آن را جدی نمیگیرند. آنها ممکن است تصور کنند تا زمانی که هواداران پر سر و صدا در کامنتها حضور دارند، بازارشان امن است. اما بازار فقط با صدای بلند اداره نمیشود. اعتماد، مهمترین سرمایه هر بیزینس است و وقتی اعتماد از بین برود، بازگرداندن آن بسیار دشوار است.
روایت نسترن؛ وقتی فشار سیاسی به اتاق درمان هم میرسد
در میان واکنشهایی که پس از انتشار گزارش و بحثهای عمومی مطرح شد، یکی از پیامهای مهم، روایت نسترن، یک رواندرمانگر ساکن کانادا بود. نام خانوادگی او نزد رسانه محفوظ است.
نسترن در یک پیام صوتی خصوصی، ضمن تشکر از پرداختن به این موضوع، تأکید کرد که خود را فردی ضد جنگ میداند؛ اما این ضد جنگ بودن به معنای حمایت از وضعیت فعلی داخل ایران نیست. او گفت که بهشدت منتقد شرایط داخلی ایران است، اما همزمان با مداخله خارجی، حمله نظامی و نسخههای جنگطلبانه برای «نجات مردم» مخالف است.
به گفته او، جنگ نهتنها مردم را نجات نمیدهد، بلکه فقر، درماندگی، عقبماندگی، اضطراب و آسیب روانی بیشتری برای جامعه به همراه میآورد.
اما بخش تکاندهنده روایت نسترن، مربوط به فشارهایی بود که به گفته او، علیه افراد ضد جنگ در جامعه ایرانی خارج از کشور شکل گرفته است. او توضیح داد که برخی گروههای افراطی، افرادی مانند او را بایکوت کردهاند، به مشتریان و مراجعهکنندگان فشار آوردهاند و حتی از مسیر دوستان و آشنایان تلاش کردهاند دیگران را از مراجعه به او منصرف کنند.
او گفت برخی افراد به او پیام دادهاند که دوستانشان به آنها گفتهاند دیگر به او مراجعه نکنند. حتی برخی گفتهاند نمیتوانند پستهای علمی و تخصصی او را لایک کنند، چون به محض لایک کردن، مورد حمله قرار میگیرند.
این روایت، ابعاد نگرانکنندهتری از مسئله را نشان میدهد.
وقتی یک رواندرمانگر، که کارش حمایت روانی، درمان، گفتوگو و کمک به سلامت ذهنی افراد است، به دلیل موضع ضد جنگ خود با بایکوت، فشار و ترس اجتماعی مواجه میشود، یعنی بحران از سطح مغازه و ویترین عبور کرده و به حوزههای حساستری مانند درمان، سلامت روان و رابطه حرفهای با مراجعهکننده رسیده است.
این فقط یک دعوای سیاسی نیست. این یعنی جامعهای که باید در مهاجرت پناهگاه ��وانی و اجتماعی افراد باشد، در حال تبدیل شدن به میدان ترس، کنترل و حذف است.
بایکوت؛ حق مصرفکننده یا ابزار ارعاب؟
بایکوت در ذات خود، اگر انتخاب فردی و آگاهانه مصرفکننده باشد، بخشی از آزادی بازار است. هر فرد حق دارد تصمیم بگیرد پولش را کجا خرج کند. حق دارد از یک فروشگاه خرید کند یا نکند. حق دارد از یک رستوران حمایت کند یا نکند. حق دارد بر اساس ارزشها، باورها و تجربه شخصی خود، رابطهاش را با یک بیزینس تنظیم کند.
اما مرز مهمی وجود دارد.
وقتی بایکوت با تهدید، فحاشی، حمله به خانواده، تخریب اعتبار، فشار به کارکنان، تهدید مراجعهکنندگان، تحمیل نماد سیاسی، لیستسازی برای آسیب زدن یا عملیات هماهنگ تخریب آنلاین همراه شود، دیگر فقط رفتار مصرفکننده نیست.
در چنین وضعیتی، بایکوت از یک حق فردی به ابزار فشار اجتماعی و ارعاب تبدیل میشود.
همینجا باید خط روشن کشید:
انتخاب مصرفکننده محترم است.
حق خرید نکردن محترم است.
حق نقد کردن محترم است.
اما تهدید کسبوکارها، ترساندن مشتریان، تحمیل نماد سیاسی، فحاشی سازمانیافته، حمله به خانوادهها و ایجاد فضای ناامن برای فعالان اقتصادی و حرفهای، از هر طرفی که باشد، محکوم است.
کسبوکار ایرانی؛ پناهگاه اقتصادی یا میدان جنگ سیاسی؟
جامعه ایرانی خارج از کشور باید از خود بپ��سد:
آیا ما در حال ساختن یک کامیونیتی اقتصادی قدرتمند هستیم، یا در حال تبدیل کردن بازار، رستوران، فروشگاه، آرایشگاه، کلینیک، دفتر خدماتی و شرکتهای خودمان به میدان جنگ سیاسی؟
آیا کسبوکار ایرانی باید برای فروش یک بسته نان، یک وعده غذا، یک خدمات زیبایی، یک جلسه درمان، یک مشاوره حقوقی یا یک سرویس تجاری، ابتدا از آزمون وفاداری سیاسی عبور کند؟
آیا مشتری ایرانی باید هنگام ورود به یک فروشگاه، احساس کند وارد یک فضای تجاری شده یا وارد یک ستاد سیاسی؟
آیا صاحب بیزینس حق ندارد بدون نصب نماد سیاسی، بدون شعار دادن، بدون ورود به جنگهای مجازی و بدون اعلام وفاداری به یک جریان، فقط کار کند، بفروشد، مالیات بدهد، کارمند نگه دارد و زندگیاش را اداره کند؟
این پرسش���ها ساده نیستند؛ اما امروز به قلب مسئله تبدیل شدهاند.
زیرا وقتی سیاست وارد بازار شود، هیچکس در امان نمیماند.
امروز ممکن است فشار علیه یک گروه باشد، فردا علیه گروهی دیگر. امروز ممکن است یک جریان از ابزار بایکوت استفاده کند، فردا همان ابزار به سمت خودش بازگردد. امروز ممکن است یک صاحب بیزینس با نصب یک نماد احساس امنیت کند، فردا همان نماد مشتریان خاموش را از او دور کند.
بازار با احساسات کوتاهمدت اداره نمیشود.
بازار با اعتماد، اعتبار، ثبات و احساس امنیت مشتریان زنده میماند.
شکاف جامعه ایرانی و بهرهبرداری بازیگران بیرونی
یکی از خطرناکترین ابعاد ��ین وضعیت، شکاف عمیق در جامعه ایرانی خارج از کشور است.
بخشی از مخاطبان در واکنشها اعلام کردند که دیگر نهتنها از برخی بیزینسهای سیاسیشده ��رید نمیکنند، بلکه بهطور کلی از بیزینسهای ایرانی فاصله گرفتهاند. برای آنان، تجربه فحاشی، فشار، بیاعتمادی، کیفیت پایین خدمات، رفتار بد، گرانفروشی یا سیاسی شدن فضا باعث شده ترجیح دهند از کسبوکارهای غیرایرانی خرید کنند.
این نشانه خطرناکی است.
جامعه مهاجر اگر نتواند شبکه اعتماد اقتصادی بسازد، اگر نتواند میان اختلاف سیاسی و امنیت کسبوکار مرز بگذارد، اگر نتواند از نان مردم و اعتبار حرفهای افراد محافظت کند، بهتدریج سرمایه اجتماعی خود را از دست میدهد.
و جامعهای که سرمایه اجتماعی خود را از دست بدهد، در برابر نفوذ، عملیات روانی، تحریک خارجی و بازیگران سازمانیافته آسیبپذیرتر میشود.
در چنین فضایی، پرسش درباره نقش بازیگران خارجی، از جمله نهادهای اطلاعاتی و امنیتی مانند موساد، پرسشی غیرواقعی یا دور از ذهن نیست؛ بلکه بخشی از تحلیل جنگ روایتها و عملیات نفوذ در جوامع مهاجر است.
وقتی بخشی از جامعه ایرانی خارج از کشور، در حساسترین روزهای جنگ، به سمت پرچم اسرائیل، حمایت از حمله نظامی، عادیسازی بمباران ایران یا تحقیر قربانیان ایرانی حرکت میکند، باید پرسید این گفتمان چگونه ساخته، تقویت و عادیسازی شد؟
چه شبکههایی آن را برجسته کردند؟
چه رسانههایی آن را بازنشر دادند؟
چه گروههایی از آن ��ود بردند؟
و چه کسانی از تبدیل جامعه ایرانی به مجموعهای متخاصم، متفرق و بیاعتماد نفع میبرند؟
اینها پرسشهایی است که رسانهها، فعالان اجتماعی و پژوهشگران ��امعه مهاجر باید جدی بگیرند.
نه برای توطئهسازی؛ بلکه برای فهم سازوکارهای اثرگذاری، نفوذ، جنگ روانی و فروپاشی اعتماد اجتماعی.
نتیجه؛ بازار حافظه دارد
آنچه در هفتههای اخیر آشکار شد، فقط یک موج احساسی نبود. این یک نشانه اجتماعی بود.
نشانهای از اینکه سیاست از خیابان، رسانه و شبکههای اجتماعی عبور کرده و به صندوق فروشگاه، میز رستوران، صندلی آرایشگاه، اتاق درمان و رابطه روزمره مشتری و صاحب بیزینس رسیده است.
نشانهای از اینکه بخشی از جامعه ایرانی خارج از کشور، دیگر نمیخواهد میان اعتراض به وضعیت ایران و حمایت از جنگ علیه ایران، تفاوتی قائل نشود.
نشانهای از اینکه برای بسیاری از ایرانیان، مخالفت با وضعیت حاکم در ایران یک چیز است و شادی در روز بمباران ایران، ایستادن کنار پرچم اسرائیل، حمایت از فشار خارجی و بیاعتنایی به رنج مردم ایران چیز دیگری.
این دو را نمیتوان با یک برچسب ساده یکی کرد.
مخالفت با جنگ، مخالفت با تحریم مردم، مخالفت با بمباران خانه و زندگی ایرانیان و مخالفت با فشار سیاسی بر کسبوکارها، حمایت از هیچ حکومت و جریانی نیست. این حداقل موضع انسانی، ملی و اخلاقی است.
جامعه ایرانی خارج از کشور اگر میخواهد کامیونیتی قدرتمند بسازد، باید بتواند میان اختلاف سیاسی و امنیت اقتصادی مرز بگذارد.
باید بتواند حق انتخاب مصرفکننده را به رسمیت بشناسد، اما تهدید و ارعاب را محکوم کند.
باید بتواند از آزادی بیان دفاع کند، اما تحمیل نماد سیاسی را نقد کند.
باید بتواند با جنگ، فشار خارجی و عملیات روانی مرزبندی کند، بدون آنکه گرفتار برچسبهای سادهساز شود.
در ��هایت، بازار فقط محل خرید و فروش نیست؛ محل اعتماد است.
وقتی اعتماد آسیب ببیند، مشتری شاید چیزی نگوید.
شاید فریاد نزند.
شاید حتی در کامنتها حاضر نشود.
اما مسیر خریدش را عوض میکند.
مشتری خاموش، خطرناکترین هشدار برای هر بیزینس است.
بازار حافظه دارد.
جامعه هم فراموش نمیکند.
رفرا��دوم کبک کانادا - ویدیو مربوط به تجمعات مردم مونترال
۵۱ به ۴۹ رای دادن استان کبک از کانادا جدا نشه
ویدیو از اون آرشیوی های خاص زیرخاکی
در روز ۲۵ اکتبر ۱۹۹۵، ژان کریتین، نخست وزیر کانادا، اگرچه از طریق تلویزیون به طور مستقیم با مردم سراسر کانادا سخن میگفت اما او به طور خاص بخشی از کشور را در ذهن داشت: «کبک».
کریتین در این نطق تلویزیونی گفت: «امشب روی سخن من به طور ویژه به کبکی هاست، زیرا در این لحظه، آینده کل کشور ما در دست آنهاست».
از آن سال تا کنون سیاستمداران زیادی در کبک فعالیت داشتند و بخشی از مردم همچنان معتقد هستند که در ��ین رفراندوم تقلب صورت گرفته است!
#تصاویر_تاریخی
قبول دارید ایدهآلیسم، آرمانگرایی و سادهانگاری سه ویژگی خطرناک برای کسانی است که میخواهند یک بیزینس جدید ��اه بیندازند؟
هر وبسایتی که اسمش استارتاپ باشد، واقعاً استارتاپ نیست
امروز یکی از دوستان رودربایستیدار با من صحبت کرد و واقعاً نمیدانستم چه بگویم.
یک نفر آمده، یک وبسایت زده، چند جمله قشنگ درباره نوآوری، ارگانیک بودن، سلامت، زیبایی و آینده نوشته، اسمش را هم گذاشته استارتاپ؛ بعد رفته دقیقاً داخل فیلدی که من سالهاست در کانادا با تولید، فرمول، مجوز، هلث کانادا، تستهای آزمایشگاهی و مسیر رگولاتوریاش درگیرم.
واقعاً چرا؟
کازمتیک، محصولات سلامت، محصولات شبهدرمانی و هر چیزی که به بدن انسان مربوط میشود، با ایده و سایت جلو نمیرود. این حوزه اول از همه رگولاتوری میخواهد، نه صفحه خرید.
در کانادا باید اول مشخص شود محصول چیست:
آیا صرفاً کازمتیک است؟
آیا ادعای درمانی دارد؟
آیا باید Cosmetic Number بگیرد؟
آیا وارد مسیر DIN Number میشود؟
آیا ingredientها در رنج هلث کانادا هستند؟
آیا CAS Numberها درست و قابل قبولاند؟
آیا ادعاهای محصول با فرمول واقعی و مجوزهای قابل دریافت همخوانی دارد؟
تا وقتی اینها روشن نشده، محصول هنوز محصول نیست؛ بیشتر یک ایده خام است که لباس بیزینس پوشیده.
مشکل وقتی جدیتر میشود که پروژه هنوز فرمول تأییدشده ندارد، تست پایداری ندارد، ادعاهایش اثبات نشده، مسیر مجوزش معلوم نیست، نمونه اولیه واقعی ندارد، اما روی سایت بخش خرید گذاشته است. از نگاه رگولاتوری، همین میتواند یک علامت خطر جدی باشد.
این مسیر باید از R&D و لابراتوار شروع میشد، نه از فروش.
اول باید فرمول بررسی شود، ingredientها با CAS Number استاندارد تطبیق داده شوند، مسیر Health Canada مشخص شود، برند ثبت شود، نمونه اولیه تولید شود، تستهای اولیه و پایداری انجام شود، بعد تازه بشود درباره تولید، فاند، فروش و توسعه بازار حرف زد.
واقعیت این است که فقط فاز مجوزها و آمادهسازی رگولاتوری چنین پروژهای در کانادا و آمریکا، اگر حرفهای انجام شود، میتواند دهها هزار دلار هزینه داشته باشد. خود من اگر چنین پروژهای را بپذیرم، فقط برای فاز بررسی، اصلاح مسیر، مجوزها و آمادهسازی پرونده کانادا و آمریکا، حدود ۴۰ هزار دلار در نظر میگیرم. بعد هم تازه نوبت آزمایشها، تستهای پایداری، اثبات ادعا و آمادهسازی محصول برای تولید واقعی است که خودش میتواند ۲۰ تا ۳۰ هزار دلار آمریکا یا بیشتر هزینه داشته باشد.
برای همین میگویم کازماتیک حوزه شوخیبرداری در بیزینس کانادا و آمریکا نیست.
اینجا سرمایه واقعی میخواهد.
دانش واقعی میخواهد.
فرمول واقعی میخواهد.
لابراتوار واقعی میخواهد.
مسیر قانونی واقعی میخواهد.
و از همه مهمتر، صداقت در ادعا میخواهد.
ایده داشتن خوب است؛ اما ایده، تا وقتی از مسیر قانون، عدد، آزمایش، مجوز، بازار و سرمایه عبور نکند، هنوز بیزینس نیست.
هر وبسایتی استارتاپ نیست.
هر ایدهای محصول نیست.
هر ادعایی مجوزپذیر نیست.
و هر پروژهای که قشنگ معرفی شده، ا��زاما آماده فاند گرفتن نیست.
گاهی بهترین مشاوره این است که صادقانه بگویی:
این مسیر از ریشه اشتباه شروع شده است.
امیدوارم این دوست عزیزمون ناراحت نشده باشه
چند نکته برای دوستانی که با فحش، تهدید، برچسب و اکانتهای فیک ریختهاند زیر این پست:
اولا حجم فحاشی شما خودش بهترین سند برای حرف من است. وقتی بهجای پاسخ منطقی، برچسبزنی، تهدید و ادبیات چالهمیدانی میآید، یعنی همان فضای مسمومی که دربارهاش نوشتم واقعاً وجود دارد.
ث��نیا بعضیها در مخالفت با این پست، دقیقاً همان چیزی را ثابت کردند که پست دربارهاش بود. وقتی مینویسید «اگر فلان پرچم را نداشته باشد از او خرید نمیکنیم»، یعنی شما سالهاست سیاست را وارد بازار کردهاید؛ یعنی برای یک مغازهدار، رستوراندار، کارمند یا صاحب بیزینس تعیین کردهاید که اگر نماد سیاسی مورد علاقه شما را نصب نکند، باید از نظر اقتصادی تنبیه شود.
پس لطفا امروز نقش قربانی بازی نکنید!
شما همان کسانی بودید که سالها فشار آوردید، برچسب زدید، تهدید کردید، کمپین تحریم راه انداختید و گفتید یا با ما هستید یا علیه ما. حالا اگر بخشی از جامعه تصمیم گرفته از ��سبوکارهایی که در روزهای جنگ، بمباران و حمله به ایران کنار جریانهای افراطی ایستادند خرید نکند، چرا ناگهان آزادی انتخاب مصرفکننده برایتان ترسناک شده است؟
وقتی موشک و بمب روی خانه و زندگی مردم ایران میآمد، عدهای در خارج از کشور، از جمله در کانادا، نهتنها کنار مردم ایران نایستادند، بلکه با پرچم اسرائیل، شعارهای جنگطلبانه، جشن و فشار اجتماعی، عملا مقابل بخش بزرگی از جامعه ایرانی قرار گرفتند. حالا همان جامعه دارد میگوید ما هم حق داریم تصمیم بگیریم پولمان را کجا خرج کنیم.
این اسمش تهدید نیست.
این اسمش انتخاب اجتماعی است.
این اسمش حافظه جمعی است.
و برای کسانی که فوری برچسب میزنند: مخالفت با جنگ علیه ایران، مخالفت با تحریم مردم، مخالفت با شادی هنگام بمباران خانههای ایرانیها و مخالفت با فشار سیاسی روی کسبوکارها، حمایت از هیچ حکومت و جریانی نیست. این حداقل شرافت انسانی و حداقل تعلق به ایران است.
شما عادت کردهاید هرکسی مثل شما فکر نکرد را با یک برچسب حذف کنید؛ یک روز میگویید رژیمی، یک روز میگویید مزدور، یک روز میگویید بیوطن، یک روز هم پشت اکانت فیک فحش میدهید. اما واقعیت این است که فحاشی شما چیزی را عوض نمیکند؛ فقط سطح فکری، اخلاقی و اجتماعی همان جریانی را نشان میدهد که سالها ادعای آزادی، دموکراسی �� مدارا داشته است.
بازار حافظه دارد.
جامعه هم حافظه دارد.
و این حافظه را با فحش، تهدید، برچسب و اکانت فیک نمیشود پاک کرد.
جستهوگریخته از مونترال و تورنتو میشنوم که بخشی از جامعه ایرانی کانادا، کسبوکارهایی را که در روزهای جنگ، کنار جریانهای افراطی، پرچم اسرائیل به دستها و حامیان تحریم و فشار علیه دیگران ایستادند، بایکوت میکنند.
چند کانال تلگرامی هم میان ایرانیان کانادا شکل گرفته که این کسبوکارها را معرفی میکنند.
من شخصا همیشه معتقد بودهام فضای تجارت و کسبوکار باید تا حد ممکن از تنشهای سیاسی دور بماند. یکی کارمند ��ست، یکی مغازهدار، یکی صاحب بیزینس؛ نان مردم نباید ابزار جنگ سیاسی شود.
اما واقعیت این است:
آن روزهایی که عدهای به کسبوکارهای دیگر فشار میآوردند، تهدید میکردند، کمپین تحریم راه میانداختند و میگفتند یا باید از ما و جریان ما حمایت کنید یا هزینه میدهید، باید به امروز هم فکر میکردند.
بازار حافظه دارد.
جامعه هم حافظه دارد.
وقتی تحریم و فشار را به ابزار سیاسی تبدیل میکنی، نباید تعجب کنی اگر همان ابزار روزی به سمت خودت برگردد.
حالا همان گروه های افراطی و همان ها که با خبر میناب بزن برقص به راه انداخته بودند، به همراه کسب و کارهایشان زیر سایه بای کت کامل جامعه ایرانی کانادایی قرار دارند.
بله اینجوری دیگه...
چقدر اکانت فیک زیاد شده.
جالب است؛ کسانی که حتی جرأت ندارند با هویت واقعی خودشان پای عقایدشان بایستند، پشت عکس و اسم جعلی درباره دیگران حکم صادر میکنند.
بعد همانها درباره شخصیت، سابقه، سواد، وطن��وستی و زندگی دیگران نظر میدهند.
اینکه آدم با اسم و چهره واقعیاش حرف بزند، هزینه دارد؛ اما حداقل نشان میدهد از چیزی که میگوید فرار نمیکند.
بعضیها اول تکلیفشان را با هویت خودشان روشن کنند، بعد برای دیگران نسخه بپیچند.
بابا زندگیتان را بکنید.
واقعا فکر کردید من میشینم کامنت هاتون میخونم...
فیسبوک هم گاهی عجب یادآوریهایی میکند…
اول و دوم ماه مه ۲۰۱۵، مونترال کانادا؛
تظ��هرات گسترده در اعتراض به سیاستهای دولت استان کبک.
این تصاویر را خودم گرفتم. آن روزها در دانتاون مونترال بودم؛ روزهایی که مردم باتوم خوردند، گاز اشکآور شلیک شد و صدها نفر بازداشت شدند.
بعد از آن سال، من دیگر تظاهراتی به آن شدت و خشونت در کانادا ندیدم.
یادم هست مردم از خیابانها فرار کردند و به ایستگاه مترو پناه بردند؛ اما ناگهان نیروهای گاردی به داخل ایستگاه مترو هم حمله کردند. ما هم آنجا بودیم و حسابی گاز اشکآور خوردیم.
از این به بعد باید بخشی از ویدیوها و تصاویر آرشیویام از «آزادی به سبک کانادایی» را منتشر کنم؛ مخ��وصا از برخوردهای پلیس مونترال.
من شخصا با بیش از ۱۸سال تجربه، فکت محور میتونم ساعتها صحبت کنم و اثبات کنم که همین امروز در سال ۲۰۲۶ آزادی بیانی که داخل ایران وجود داره، نصف اونم داخل کانادا وجود نداره!
هیچوقت مسئله ایران با ترامپ و این جریان سیاسی در آمریکا حل نخواهد شد؛ چون مسئله فقط نوع حکومت ایران نیست.
آنها با حافظه تمدنی ایرانیان مشکل دارند؛ با چیزی که خودشان ندارند و نمیتوانند بسازند.
ترامپ B-1 کرج را زد؛ پلی که با مهندسان ایرانی، در سختترین سالها، نماد توان فنی و ��رور عمرانی ایران بود. بعد تصویر پل فرو ریخته را گذاشت و گفت: «بیشتر در راه است.»
تهدید کرد ایران را به عصر حجر برمیگرداند.
انستیتو پاستور، دانشگاهها و زیرساختهای علمی را هم هدف گرفتند؛ یعنی دقیقاً همانجایی که یک ملت آیندهاش را میسازد.
بعد در روز ملی خلیج فارس، نقشهای گذاشت و با نام تنگه هرمز بازی کرد.
این دیگر فقط جنگ نظامی نیست؛ جنگ با تاریخ، علم، زیرساخت، هویت و حافظه ملی ایران است.
مشکل ترامپ با چیزی است که با بمب، دلار و رسانه ساخته نمیشود:
تمدن.
ریشه.
نامی که هزاران سال مانده.
خلیج فارس با پست ترامپ عوض نمیشود.
ایران هم با بمب بیتاریخ نمیشود.
و دقیقاً همین خیلی بهشان فشار میآورد.
نامی که از دل تاریخ آمده،
از دل بحرانها عبور کرده،
و هنوز یکی از مهمترین نقاط اقتصاد جهان است.
برای ما ایرانیان،
خلیج فارس فقط یک دریا نیست؛
بخشی از حافظه، هویت و آینده ماست.
روز خلیج فارس گرامی باد.
رشد ۳.۱ درصدی جهان؛ عددی آرام روی سطحی ناآرام
طبق تازهترین برآورد صندوق بینالمللی پول در گزارش World Economic Outlook, April 2026، اقتصاد جهان در سال ۲۰۲۶ حدود 3.1% رشد خواهد کرد. در ظاهر، این عدد نشانه ادامه حرکت اقتصاد جهانی است؛ اما در لایه عمیقتر، پیام مهمتری دارد: جهان رشد میکند، اما نه با تکیه بر یک موتور پایدار، متوازن و قابل اعتماد. IMF برای سال ۲۰۲۶ رشد اقتصادهای پیشرفته را حدود 1.8% و رشد اقتصادهای نوظهور و در حال توسعه را حدود 3.9% برآورد کرده است.
در میا�� اقتصادهای بزرگ، تصویر بسیار نامتوازن است: هند با 6.5% و چین با 4.4% همچنان بالاترین نرخهای رشد را در میان قدرتهای بزرگ نشان میدهند؛ در حالیکه آمریکا با 2.3%، کانادا با 1.5%، بریتانیا و آلمان هرکدام با 0.8%، فرانسه با 0.9%، ایتالیا با 0.5% و ژاپن با 0.7% در محدوده رشد پایین قرار گرفتهاند.
اما نکته مهم اینجاست:
بالا بودن عدد رشد، لزوماً به معنای قابل اتکا بودن آن اقتصاد برای تصمیمسازی بلندمدت نیست.
هند و چین از نظر عددی موتورهای بزرگ رشد جهانیاند، اما هر دو با ریسکهای جدی ساختاری، سیاسی، جمعیتی و ژئوپلیتیکی روبهرو هستند. چین هنوز با فشارهای بخش املاک، کاهش شتاب مصرف داخلی، تنشهای تجاری، کنترلهای دولتی و حساسیت شدید زنجیرههای تأمین جهانی مواجه است. هند هم اگرچه رشد بالایی دارد، اما زیرساخت، بوروکراسی، نابرابری، پیچیدگیهای ایالتی، ریسکهای مقرراتی و فاصله میان رشد آماری و ظرفیت اجرایی واقعی، آن را به بازاری پرظرفیت اما نه کاملاً قابل اتکا تبدیل میکند.
بنابراین اگر کسی فقط به عدد 6.5% هند یا 4.4% چین نگاه کند، بخش مهمی از واقعیت را نمیبیند.
رشد در این کشورها بالاست، اما این رشد برای سرمایهگذار خارجی همیشه بهسادگی قابل تبدیل به سود، امنیت سرمایه، خروج پول، ثبات قرارداد و پیشبینیپذیری عملیاتی نیست.
از سوی دیگر، اقتصادهای ��ربی و پیشرفته رشد پایینتری دارند، اما در بسیاری از موارد، مزیت آنها در چیز دیگری است: ثبات نهادی، نظام حقوقی قابل پیشبینیتر، شفافیت مالی، دسترسی به سرمایه، استانداردهای بانکی، امنیت مالکیت و قابلیت برنامهریزی بلندمدت. به همین دلیل، رشد پایین کانادا، آمریکا یا اروپا را نباید سادهانگارانه نشانه ضعف مطلق دانست؛ همانطور که رشد بالای هند و چین را هم نباید نشانه امنیت مطلق سرمایهگذاری فرض کرد.
اقتصاد جهانی در سال ۲۰۲۶ وارد مرحلهای شده که دیگر نمیتوان آن را فقط با نرخ رشد توضیح داد. عدد رشد، تنها سطح ماجراست. مسئله اصلی این است که این رشد از کجا می��آید، چقدر پایدار است، چقدر قابل تبدیل به فرصت تجاری است، و چه میزان ریسک پنهان پشت آن قرار دارد.
هند و چین احتمالاً همچنان در گزارشهای جهانی بهعنوان موتورهای اصلی رشد دیده خواهند شد؛ اما برای فعال اقتصادی، تاجر، صادرکننده یا سرمایهگذار، سؤال واقعی این نیست که کدام کشور رشد بیشتری دارد. سؤال واقعی این است:
کدام بازار، رشد قابل پیشبینیتر، قرارداد امنتر، پول قابل وصولتر، شریک قابل اعتمادتر و ریسک اجرایی کمتر دارد؟
در همین نقطه است که باید میان «رشد آماری» و «فرصت ��قتصادی واقعی» تفاوت گذاشت.
چین بزرگ است، اما بیش از حد سیاسی و کنترلشده است.
هند سریع رشد میکند، اما پیچیده، چندلایه و پرریسک است.
اروپا کند شده، اما هنوز قانونمند و نهادی است.
کانادا رشد محدودی دارد، اما برای ساخت برند، اعتبار، استاندارد و دسترسی به بازارهای جهانی همچنان بهترین ارزش استراتژیک دارد.
آمریکا با رشد 2.3% همچنان در میان اقتصادهای پیشرفته عملکرد بهتری دارد، اما هزینه سرمایه، سیاستهای تجاری و قطبیشدن داخلی، فضای تصمیمگیری را پیچیدهتر کرده است.
گزارش IMF یک پیام روشن دارد:
جهان هنوز رشد میکند، اما رشد جهانی دیگر ساده، متوازن و بیریسک نیست.
هند و چین از نظر عددی جذاباند، اما قابل اتکای مطلق نیستند.
غرب از نظر رشد کندتر است، اما از نظر ثبات نهادی هنوز وزن مهمی دارد.
و برای بخش خصوصی، تصمیم درست نه از روی عدد رشد، بلکه از ترکیب چهار عامل ساخته میشود:
رشد بازار، امنیت حقوقی، قابلیت وصول پول و ثبات شریک تجاری.
در دنیای امروز، کشورهایی که رشد بالاتری دارند، الزاماً امنترین مقصد نیستند؛
و کشورهایی که رشد کمتری دارند، الزاماً کمارزشترین گزینه نیستند.
اقتصاد ۲۰۲۶ را باید با این جمله فهمید:
عدد رشد، آینده را نشان نمیدهد؛
فقط جهت حرکت را نشان میدهد.
آینده را کیفیت نهادها، امنیت سرمایه و قابلیت تبدیل فرصت ��ه پول واقعی تعیین میکند.
بعضی مسیرها را نباید زیاد توضیح داد؛
باید آنقدر ساخت،
تا نتیجه خودش حرف بزند.
گا��ی آدم از بیرون، فقط با نتیجه قضاوت میشود؛
اما از درون، فقط خودش میداند پشت آن نتیجه،
چقدر کار، وسواس، شببیداری و زیرساخت ساخته شده است.
همهچیز را نباید توضیح داد.
همیشه هم نباید دنبال اثبات خودت باشی؛
چون آدمی که مدام خودش را توضیح میدهد،
کمکم تمرکزش را از ساختن برمیدارد.
من سالهاست به یک چیز باور دارم:
پول، هدف نیست؛
اثر جانبیِ کاریست که با وسواس و سختکوشی انجام میشود.
برای همین، همیشه کار را جدی گرفتم؛
نه شمارشِ پول را.
لندن - انگلستان
https://t.co/GmIKQFxYa9
��صر سودهای کوچک؛ چرا آینده تجارت از آنِ مزیت رقابتی است؟
سود اسمی با سود واقعی فرق دارد
کانادا، استرالیا و انگلستان؛ سه بازار با رفتارهای نزدیک
مقاله تحلیلی جدید در کانالم
https://t.co/78i0M8Skom