بچهها دیشب ساعت ۲ اینا تو بالکن بودم همه جا تاریک و ساکت بعد از تو تاریکی یه صداهای ریزی میومد ولی چیزی معلوم نبود یهو یه صدای بلند و واضحی گفت مهسا!
بعد دیگه گفتم همینه، بالاخره منم به پیامبری برگزیده شدم، bout fucking time.
ولی برگشتم دیدم دوستم پشتمه.