عجیبه که تا این حد اعتماد به نفسم رو از دست دادم که خودم رو لایق محبت جسمی و جنسی نمیبینم. معلولیت قبلاً برام اینقدر پررنگ نبود. با بدن خودم در صلح بیشتری بودم.
خیلی وقته تحریک نشدم. دیگه کسی رو ندارم تا برام عکس پاهای لختش رو بفرسته و دیوونهام کنه. و خب همین تحریک شدن، همین ارکشن آخرین امید من بود که احساس زنده بودن داشته باشم.
یادم باشه توی جلسه بعدی تراپیم از لحظات سکسی که با میم داشتم بگم و از حس ناامیدی و ناکامی بعدش. از اینکه از همون اول چقدر جذاب بود برام و منو ترن آن میکرد، از اون دو باری که اومد خونهمون. از لمس سینههاش توی سینما. از سکس تلفنی. و اینکه چطور هر بار بعدش طرد شدم.