آخوند اگر تموم بشه، از آسمون اگر پول بباره، این زندگی نکبتی اگر گل و بلبل بشه
با این روان وحشت زده و این قلب پاره پوره چیکار کنیم؟!
با دیدن یه عکس یهو دوباره سقوط میکنی تویِ سیاهی چاهی که انتهایی نداره
چیه این زندگی...
تصمیم گرفتم بروم، بروم خودم را گم بکنم، مثل سگ خوره گرفته ای که میداند باید بمیرد، مثل پرندگانی که هنگام مرگشان پنهان میشوند.
مثل آدمی که "چیزهای زندگی" گاهی برایش همه چیز است و گاهی هیچ.
پارسال همین موقع ها بود، غرق در نفرت و غم بودیم اما امیدوارتر از همیشه..
چقدر آزادی نزدیک و قابل لمس بود.
محسن رو کشتن...
خبرش مثل آوار خراب شد روی سرمون.
بعدش فقط ما موندیم و یک بُهت تمام نشدنی، یک غمِ بی انتها و یک بغضِ آشنا که گهگاهی مثل امشب گلومونو میچسبه...
در عین حالی که از این حجم از حرف نزده و احساس تنهایی دارم به مرز جنون میرسم به همون اندازه هم حرف زدن حالمو بدتر میکنه
کاش همه این چیزا هیچوقت اتفاق نیوفتاده بود
کاش من هیچوقت فیلم خنده های تو رو ندیده بودم