یه همخدمتی داشتم نیما اسمش بود، از همون روز اول نیما با من بد بود و همیشه دعوا و بحث داشتیم!
نیما نقاشیش خیلی خوب بود، ماههای آخر خدمت بحثامون خیلی کم شده بود و سعی میکردیم دوست باشیم،یه دفترچه داشتم خیلی دلم میخواست بدم بهش بگم برام نقاشی بکشه ولی هیچوقت ندادم بهش