۴۱ ساله شدم…
نه قهرمان شدم، نه نجات پیدا کردم.
فقط یاد گرفتم چطور با لبخند،
شکستهامو بغل کنم!
مثل درختی که هر بهار، یه برگ کمتر داره.
خندیدم، گریه کردم، جنگیدم، اما تهش فهمیدم:
عمیقترین دردها، بیصدا پیرم کردن.
دیگه آرزو نمیکنم…
فقط گاهی، با دلتنگی به آسمون نگاه میکنم!