بی خطرترین اکت سیاسی که میشه باهاش ژست «فعال» بودن بگیری اینه که برای اتفاقات ایران شعرسرایی بکنی. نه «کار»ی میکنی که بعدا بشه بهش ایراد گرفت و نه برای مرثیه خونی تاریخ انقضایی هست. همیشه هم درست و اخلاقی به نظر میای.
دارم تلاش میکنم به روزهایی برگردم که وقتی از توییتی خوشم میومد لایک میکردم و لازم نبود برم تو پروفایل طرف چک کنم که مبادا یه روزی یه زری زده باشه که من بخاطر این لایک کردن شریک اون زر زدنش بحساب بیام.
جمهوری اسلامی بالاخره یک روز به تک تک شهروندانش ثابت میکنه که نمیذاره تو ایران کار کنن. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. چون ذات جمهوری اسلامی درگیر یک جنونه که فقط با مرگ آروم میشه.
تو یه دنیای موازی پا میشدم میرفتم ایران و خانواده ام رو سورپرایز میکردم. اون بچه فامیل که وقتی اومدم نوزاد بود رو نگاه میکردم و میگفتم عه! چه زود بزرگ شد! به همکارام که میخواستن برن تعطیلات، پاییز اصفهان و شیراز و یزد و کاشان رو پیشنهاد میکردم و زمستون کردستان و همدان رو برای اسکی. نقاشی ها ولباسهای کار ایران رو نشونه میکردم که بخرم و با خودم برگردونم. ولی متاسفانه دنیای من یدونه هست و جمهوری اسلامی فعلا به آتشش کشیده