بی نیاز بوسه ای پرشور
کز فریبی تازه میرقصد در آن لبخند
بی نیاز از خنده ای دلبند
کز فسونی تازه می جوشد در آن آواز
میچکد اشک نگاهم باز ...
بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من !
وینک از خاکستر اندوه پوشیده ست
می رود می گویمش بدرود ...
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
و دلم بس تنگ است، باز هم میخندم
آنقدر میخندم که غم از روی رود.
زندگی بـاید کرد
گاه بـا یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه بـاید رویید در پس این بـاران
گاه بـاید خندید..