هفت درس مولانا
پیرو خورشید یا آیینه باش
هر چه عریان دیده ای افشا مکن
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن
دل شود روشن زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای، حاشا مکن
زر بدست طفل دادن ابلهی ست
اشک را نذر غم دنیا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این وآن پیدا مکن
مکانم لامکان باشد، نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد نه جان باشد، که من ازجان جانانم
اگر دستم رسد روزی، دمی با تو در این خلوت
دو عالم زیر پای آرم، همی دستی برافشانم
اَلا ای شمس تبریزی!چنین مستم در این عالم
که جز رندی و قلـّاشی دگر چیزی نمی دانم!