دلم یه ماشین سواری طولانی میخواد. نصفه شب، با یه پلی لیست خوب، تو هوای یکم خنک.
تا برسم به یه جایی که بتونم توش آسمونو خوب ببینم. ساعتها به آسمون و ستارهها خیره بشم.
نه نوری باشه، نه صدایی. فقط یه آسمون خیره کننده که ته نداره.
مثلا اگه الان فرزانه ایران بود، دستشو میگرفتم باهم میرفتیم گالریگردی، بعدشم میرفتیم کافه، چیزای خوشمزه میخوردیم و عکسای ناز میگرفتیم.
ولی به جاش الان پستای معرفی گالریها رو تو اینستام سیو میکنم در حالی که میدونم هیچکدومشونو قرار نیست برم.
تف بر تو ای روزگار
فکر کنم قضیه از این قراره که خوشم میاد واسه خودم گم و گور بشم و کسی ندونه که دقیقا کجام.
همینه که تنهایی سفر کردن، تنهایی کافه و بیرون رفتن و پیاده روی تو محلههای ناآشنا، همزمان که غمگینم میکنه، بهم آرامش هم میده.
رشت دیگه اون رشت قبلی نیست.
میدون شهرداری روبرداشتن واسه خودشون. دور تا دورش رو با پوستر و بنر و پرچم و استیج وغرفههاشون پوشوندن. از غروب با باندهاشون میان به عربدهکشی و شعار دادن. مردم هم مردم قبلی نیستن. با هرکی حرف میزنم، افسرده و خستهست.
غمگینترین حالتیه که از رشت دیدم.
واقعا بالغ بودن چقدر کار سختیه
درحالی که دلت میخواد بلند بلند گریه کنی و جیغ بکشی و صورت طرف مقابلتو چنگ بزنی، باید با آرامش و طمانینه حرف بزنی، به صحبتاش گوش بدی و با لبخند سر تکون بدی انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.
واقعا کاش یه موز بودم بالای یه تک درخت تو یه جزیره دور افتاده.
من واقعا یادم نمیاد قبلا انقدر همش حالم تخمی بوده باشه. الان حالم همش تخمیه. زندگی تخمیه. آدما تخمین. اینکه همش گریهام میگیره تخمیه. اینکه زندگی بددهنم کرده تخمیه. انتظار داشتن و انتظار کشیدن تخمیه. وقتی میخوره تو ذوقت هم از همه تخمیتره
زر زدم. فقط همین که این حرومیا رو به منجلاب بکشه، میرم جلوش تنظیم میکنم. من دیگه آینده و هدف و اینا رو گذاشتم کنار. فقط میخوام اینا مادرشون بیاد جلو چشمشون. حتی اگه خودمم زیر بمبا شرحه شرحه بشم
ایشالا که دارم اشتباه میکنم. ولی اگر فکر میکنید ترامپ میاد ایران رو باشکوه و خوشگل موشگل میکنه و تحویلمون میده و میره درم پشت سرش میبنده، واقعا ناز هستید و باید ماچتون کرد.