روی رمان دیوکشی دو سال کار کردم، منابع تاریخی نبود ساعتها جستجو میکردم. تاریخ ری خوندم. برای طراحی جلد آگهی دادم یه خانمی پیدا شد و سنگ تموم گذاشت. هر فصل یه لوح رنگی داره با نقشه و بوکمارک. چرا باید یه نویسنده از حاصل این وقتی که گذاشته بهره نمیبره؟ توقع هزار تا مخاطب زیاده؟
همیشه هنرمندان میان ابراز عقیده سیاسی و مسیر شکوفایی هنری در حکومتهای خودکامه دچار تنگنا هستند. طوری که در مرز باریکی باید قدم بگذارند که یک طرف آلوده شدن جامهی هنر به پلشتی سیاست و متهم شدن به هواداری از خودکامه است و طرف دیگر فرو رفتن در ظلمت هزار توی سکوت و دم فرو بستن.
اگر دیمیتری شوستاکوویچ همون اول اختلاف با استالین، خیلی اکستریم برخورد کرده بود، میرفت به اردوگاه کار اجباری و میمُرد. و ما حالا گنجینه آثار او را در اختیار نداشتیم. شاید بعضیها میاومدن میگفتن یه آهنگساز با شرفی در دوره استالین بود که خیلی زود از دست رفت.
۱/۲
ناهید مقصودی بارانی زیتونی اش را پوشید ، بافه موهای طلایی اش را با گُلِ سر نگین دارش پشت سرش جمع کرد و کیف چرمی کوچکش را روی شانه اش انداخت و در یک شب سرد زمستانی از خانه بیرون زد و دیگر هیچ کس او را ندید…
یه رفیقی دارم الان صاحب بزرگترین هایپر مارکت ایرانه،یه بار از کوی دانشگاه راه افتادیم و رفتیم پارک لاله اونجا با دو تا دختر آشنا شدیم،باهاشون رفتیم یه عروسی بدون دعوت شام خوردیم بعد رفتیم یه سینما فیلم ترسناک داشت.یه مادر و دختر ته سالن جیغ میکشیدن سالن که روشن شد فقط ما بودیم
@anahidddddddd این متن طولانی تره توی لینکدین و اینستاگرام گذاشتم میتونید بخونید توی صفحهام لینک رو بیو گذاشتم جالبه یه خانمی هم به نام ناهید مقصودی کامنت گذاشته!
رفتیم مهمونی خونه یه خانمی که چند ساله از شوهرش جدا شده و بعد دیگه شوهرش رو ندیدیم.سفره رو که انداخت رفت قاشق و چنگال بیاره.کشوی کابینت رو باز کرد یه کارد آشپزخونه بیرون کشید، بعد ساطور و مصقل، دیگه داشتیم به علت ناپدید شدن شوهرش پی میبردیم که قاشق چنگال یه بار مصرف گذاشت جلومون
ماهی یه بار میام قم که هم به مادرم سر بزنم و دنبال کارای اداری برم. صبح که پا میشه قند خونم رو میگیره.بعد املت درست میکنه و با هم میخوریم.از گذشته حرف میزنیم.از مرحوم پدرم میگه از تنهایی و درد زانوش.گریه میکنه بعد یهویی میگه برات ناهار استامبولی درست میکنم.خیلی دوست داری
ناهید مقصودی بارانی زیتونی اش را پوشید ، بافه موهای طلایی اش را با گُلِ سر نگین دارش پشت سرش جمع کرد و کیف چرمی کوچکش را روی شانه اش انداخت و در یک شب سرد زمستانی از خانه بیرون زد و دیگر هیچ کس او را ندید…
یه رفیقی دارم الان صاحب بزرگترین هایپر مارکت ایرانه،یه بار از کوی دانشگاه راه افتادیم و رفتیم پارک لاله اونجا با دو تا دختر آشنا شدیم،باهاشون رفتیم یه عروسی بدون دعوت شام خوردیم بعد رفتیم یه سینما فیلم ترسناک داشت.یه مادر و دختر ته سالن جیغ میکشیدن سالن که روشن شد فقط ما بودیم
آخر هفتهها خوابگاه نمیموندم، چون خونهمون نزدیک تهران بود. غروب جمعه رسیدم کوی دانشگاه. فرجه امتحانا بود و تقریباً همه رفته بودن.رفتم آشپزخونه، دیدم محمود داره غذا میپزه.یهکم حرف زدیم و خندیدیم.روز بعد که بچهها برگشتن، یکیشون گفت محمود دو هفتهست تصادف کرده و الأن توی کماست
دانشجو که بودم گاهی از خوابگاه میرفتم یه مهمانسرایی که یکی از اقوام کلیدش رو بهم داده بود.شب که میشد به پنجرهی روشن روبروی مهمانسرا خیره میشدم. دو تا دختر هر شب از پشت پرده میرقصیدن. یه بار از سرایدار پرسیدم اینها رو میشناسی؟ گفت این خونه مصادره شده و سالهاست که خالیه
مادرم یه لیوان عرق گیاهی آورد بهم داد. یه قلپ خوردم، مزهاش اینقدر بد بود که بقیهاش رو ریختم توی سینک ظرفشویی.گفتم این چیه مادر من؟گفت: عرق خارشتره.گفتم:اینکه مزهی گوه میداد. گفت: شتر رو دیدی وسط بیابون طوری خار میخوره که انگار فسنجون گذاشتی جلوش. باید همون جوری بخوریش!
مادرم یه لیوان عرق گیاهی آورد بهم داد. یه قلپ خوردم، مزهاش اینقدر بد بود که بقیهاش رو ریختم توی سینک ظرفشویی.گفتم این چیه مادر من؟گفت: عرق خارشتره.گفتم:اینکه مزهی گوه میداد. گفت: شتر رو دیدی وسط بیابون طوری خار میخوره که انگار فسنجون گذاشتی جلوش. باید همون جوری بخوریش!
رفتیم مهمونی خونه یه خانمی که چند ساله از شوهرش جدا شده و بعد دیگه شوهرش رو ندیدیم.سفره رو که انداخت رفت قاشق و چنگال بیاره.کشوی کابینت رو باز کرد یه کارد آشپزخونه بیرون کشید، بعد ساطور و مصقل، دیگه داشتیم به علت ناپدید شدن شوهرش پی میبردیم که قاشق چنگال یه بار مصرف گذاشت جلومون