شبی که آسمون تا صبح مثل روز روشنه و صدای انفجار یه لحظه هم قطع نمیشه، یه چای برای خودم میریزم، میرم کنار پنجره میشینم و جهنمی رو که برای شیاطین روی زمین به پا شده تماشا میکنم. قسم میخورم که به یادماندنی ترین شب زندگیم خواهد بود.
خب مطابق انتظار با نزدیک شدن به ساعت صفر شروع جنگ، قشر خاکستری از سوراخ هاشون اومدن بیرون و مردم رو بابت اینکه آخوند کشور رو به سمت جنگ کشونده سرزنش میکنن. پاسخ اینه که ما به روشنی حاضریم توی این جنگ حتی «کشته» بشیم، به قیمت آینده روشن نسل های بعد! حالا زوزه بکشید و بلرزید!
به چهرهی هر پسرکی نگاه میکنم، غصهی #ابوالفضل_وحیدی خفتم میکند.
عکسش با لباس جشن پایان الفبا،
صورت خونینش،
چشمهای بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند…
ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسهای حاضر به ثبت نامش نبود.
میگفتند شلوغ و بیقرار است، سر کلاس آرام نمیگیرد.
از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمیکرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامهای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت.
از یازده سالگی کار میکرد. اول کارهای سبک، بعد کمکم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار میکرد هم حقوق میگرفت.
ابوالفضل در محلهی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجدهساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر میکرد، اما خواهرش میگفت خطرناک است. هرچه در میآورد، کنار میگذاشت تا پسانداز کند برای خرید ماشین.
مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شبهای اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن میکرد و میگفت: «مامان میاد، پیشم میخوابه.»
بزرگتر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز میپرسید:«واقعاً مامان مرده؟»
سر خاک که میرفتند، بغضش میترکید اما اجازه نمیداد کسی اشکهایش را ببیند. سرش را میچرخاند، جایش را عوض میکرد.
دو سال آخر، دلتنگیاش شدیدتر شده بود؛ میرفت گوشهای گریه میکرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر میگفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟»
در جواب دیگران که از این حرف شاکی میشدند، جواب میداد: «خب راست میگم.
هر وقت من مردم، همینجا کنار مامان خاکم کنید.»
چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبهای که همهچیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش میدهد. گفتند پنجشنبهها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه میرویم. گفت باشه، اشکالی ندارد.
همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه.
آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمیگردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛
اصرار که کردند، گفت باشه. در راه میخورم. آخرین دیدار همین بود.
برای امسال، بزرگترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز میپرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟
مثل ذوق بچهها از عیدی.
ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش میخواست زندگی بسازد.
۱۸دیماه…
تا نیمهشب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدسها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانهاش.
تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید.
اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده میشد. گریهی داییها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همهچیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک…
گفتند جنازهها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازهها پیدایش کردند.
کیسهی مشکی، صورت خونی، بدن زرد...
هیچکس باورش نمیشد.
خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. میگفتند «شستیم»، «میشوریم»، «میدیم». غریبهها هم میگفتند جنازهها را نمیدهند. خانوادهاش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند میرویم پسرمان را پیدا کنیم؛
ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.»
وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همانجا نگهش داشته بودند.
خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچکس جلو نیامد.
باید خودت جنازهی عزیزت را برمیداشتی، توی صف میایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید.
قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچهی ما گم میشود. نمیگذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛
همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…
به دکتر گفتم من دیگه خسته شدم. فقط میخوام همه چیز منفجر بشه. امید رو توی تصویر خرابهها و اسلحهی توی دستم میبینم. امید رو توی نبودن اینا میبینم. از این آشغالی که تحت عنوان زندگی بهمون غالب کردن خسته ام. از شاد بودن اینا و غمگین بودن خودمون خسته ام.
مامان گفت توی شهرک تا میتونستن آدم کشتن. یاد محل افتادم. یاد بچههایی افتادم که هر روز توی اتوبوس مدرسه میدیدمشون. فقر رشته پیوند ما بود و من هی فرار میکردم و لای کتابام قایم میشدم تا شبیه اونا نباشم. حالا تن سردشون زیر خاکه و من نمیدونم از این احساس شرم کجا باید قایم بشم.
ولی ترس هام و گریه هام دیگه هیچ کدوم قوی نیستن. تنها چیزی که به شدت احساسش میکنم، آرزوی شیرین انتقامه. به دقت و با وسواس تلاش میکنم برای اون روز زنده بمونم.
روزها از سکوت زجرآور کوچه خسته میشم و گوشم روز تیر میکنم برای شنیدن یک صدای بلند. شب ها چند ساعت کابوس جنگ و لرزیدن شیشه ها رو میبینم و چند ساعت بعدی، تصویر جنازه و تیر خلاص زدن... یک قسمت سریال بی محتوا میبینم و بعدش یه ویدیو توی تلگرام از آخرین مکالمه مادر و فرزند و گریه.
یک توییتی اینجا دیدم که گمش کردم ولی چون بسیار به درد بخور بود بد ندیدم دوباره تکرارش کنم: خشم احساس گذرایی هست. چیزی که هولوکاست رو زنده نگه داشت حافظه بازماندگان بود. باید اسم ها رو حفظ کنیم. وقایع رو شرح بدیم و ثبت کنیم و یادمون نره. هیچ وقت یادمون نره چه بر ما گذشت.
پسرک تمام بدنش رو پوشونده بود تا شناسایی نشه. حتماً خیلی امید داشت به زندگی که خوب همه جاش رو پوشونده بود. خون سرخ از پشت سرش بیرون ریخته بود. دست کوچیکش روی آسفالت بی حرکت افتاده بود. با دیدنش بی اختیار مثل مادری که نگران بچهش میشه گفتم هوا سرده... سردش میشه. بعد گریه م گرفت.
صدای شلیک پشت سر هم شاید بیست تا گلوله رو شنیدم و به آدمی که مجروح یا کشته شد فکر کردم. به این فکر کردم که خون توی این زمین زود پاک میشه اتفاقاً! خون شبیه آب میریزه و جوری پاک میشه که هیچ اثری ازش باقی نمونه...