ولی الان، همین الان…شاید جوزدگی نهنگ باشه اما با خودم گفتم، شاید ما درون خیلی قشنگ و نورانی نداشته باشیم و شاید هم قرار نیست تو سرنوشتمون اتفاقای خوبی بیوفته و شاد باشیم ولی… اگر کسی منو به نیکی یاد کنه چی…؟ اگر بتونم برای دیگری پناه یا یه فرد دوست داشتنی باشم چی…
ولی بعدش ناامیدی وحشتناکی بدنمو فرا گرفت، طوری که بغض اجازه نمیداد که کوچیک ترین نفسی بره یا بیاد حتی؛ و تمام ذهنم از این افکار بود و حتی الانم یکم هست که: چرا به اتفاق خوب نمیوفته، چرا تو کوچیک ترین چیزاهایی که دوست دارم اتفاق بیوفتن هم به نابودی و زشت ترین حالتی که ممکنه میگیره