اونروزی رفته بودم کتابفروشی، داشتم قفسه ها رو نگاه می کردم، متوجه شدم من هر دوره ای مجذوب یه بخش از کتابفروشی بودم. اول بخش سینما، هنر، بعد ادبیات فرانسه، بعدش ادبیات آمریکا، بعدتر فلسفه از سارتر تا ویتگنشتاین و راسل، جدی ترین دوره خوندنم هم فلسفه سیاسی بود.یهو رفتم سراغ مدیریت و
یکی از رفتارایی که باعث میشه، سطح روابطم با یه دوست رو خیلی بیارم پایین اینه که به خاطر توقع بیجا از دستم ناراحت بشه. در دوستی آدما به هم لطف میکنن و توقعی ندارن که جبران بشه. ولی وقتی به هر دلیل نتونستی یا نخواستی لطفی به طرف مقابلت کنی دلیلی نداره طرف لطفت رو وظیفه بدونه و
چیزی که برام بسیار مشکل بوده و کار کردم رو خودم تا بتونم باهاش اوکی باشم، قبول کردن لطف دیگرانه.
سختم بود و معمولا پس میزدم. یا اگر قبول میکردم خیلی احساس شرم و خجالت میکردم و مدام در فکر جبران کردن بودم.
حالا میبینم چقدر به خودم فشار آوردم. به اون اشخاص هم بیاحترامی کردم.
خیلی وقتا برام پیش میاد که دارم نظر منفیمو درباره یه رفتاری میگم و یهو متوجه میشم کسی که روبروم نشسته، مصداق بارز همون رفتاره و ناخودآگاه دارم نقدش میکنم. فکر میکنم افراد زیادی، به گمان اینکه دارم بهشون تیکه میندازم، از دستم ناراحت شدن.
نمیدونم چجوری اینو مدیریت کنم😔
آدما رو با ویژگیهای خوب و بدشون قبول کنی و در سطح قابل قبولی کنار خودت حفظ کنی.
اگه دوست ۲۰، ۳۰ ساله داری آدم جذابی هستی وگرنه اگه با هر رفتاری که ناراحتت کرد، دوستیهاتو قطع کردی، باید یه فکری به حال خودت بکنی.
البته که این یه بحث کلیه و در جزئیات ممکنه رفتار دیگهای درست باشه.
یه جوری از حذف کردن آدما از زندگیتون و احترام به خود و ... حرف میزنید و افتخار میکنید بهش که آدم میمونه چی بگه بهتون.
به نظر من نه تنها این افتخار نداره، بلکه نشون دهنده مسائل زیادی در شماست.
هنر اینه که روابط رو بتونی در بالا و پایین زندگی خودت و طرف مقابل حفظ کنی و رشدش بدی
@georgiangigi برای من این خیلی نزدیک نیست چون به دلیل اینکه اولین فرزند و اولین نوه پسری بودم، خیلی محبوب بودم و به شکل خودشون با اختلاف منو از بقیه بیشتر دوست داشتن در خانواده. با این حال این رفتار از احساس نالایق بودن و مهم نبودن نشأت میگیره به احتمال زیاد که نمیدونم از کجا در من شکل گرفته
داستان نامجو، منو یاد روسلینی میندازه که به زنش آنا مانیانی میگه من برم سگا رو بچرخونم؛ همونو میره آمریکا با اینگرید برگمن ازدواج میکنه.
بیین عشق چی کار میکنه با آدم.
حالا عشق، وطن باشه یا اینگرید برگمن، فرق نمیکنه.
"اگر اشتباه فکر کرده باشم چی؟"
این سوال خیلی کمک کرده که تا جای ممکن از تعصب دور باشم و بر سر هیچ موضعی، ایستادگی و پافشاری بیش از حد نکنم.
مثل هزاران اشتباهی که قبلا داشتم، الانم خیلی احتمال داره اشتباه کنم، پس سخت نچسبم به یه ایده، شخص، جریان و ... .
وقتی حرف میزنم، پشت سر هم ایدهها تو ذهنم میاد و بحث به جاهای مختلف میره.
اما وقتی میخوام بنویسم، کلا ذهنم قفل میکنه و نمیتونم شاخ و برگ بدم به نوشته.
فکر کنم همه اینجوری باشن، نه؟