دبستان ک بودم
همکلاسیم ک باباش شهردار بود عزیز دردونه مدرسه بود
بزرگتر شدم خواسم برم دانشگاه
دوستام سهمیه داشتن رفتن رشته و دانشگاهی ک میخواستن
رفتم بانک اونی ک پارتی داشت کارش زودتر راه افتاد
هر جا ممکلت ک ما رفتیم همین بود
هرچی دوییدیم و نرسیدیم
چون از جنس خودشون نبودیم
انگار حال هیچکس خوب نیست. لااقل کسانی را که ما میشناسیم و میبینیم. همه ایرانیها. همه منتظرند و از انتظار خسته شدهاند. مثل آدمهایی هستیم که بیرون قفس ایستادهایم. یک قفس عظیم....
قسمتی از کتاب روزها در راه
#شاهرخ_مسکوب
آدمیزاد هرچی عمیقتر میشه، تمایلش به توضیح دادن کمتر میشه. انگار میفهمی که سکوت، بلندترین جوابی هست که میتونی به کجفهمیها بدی. قدرتِ واقعی یعنی بلد باشی کجا دیگه نباید کلمههاتو خرج کنی.
🖤🖤🖤
عمرمان در«ایستگاه خبر» گذشت
بین جنگ و تحریم و مذاکره
نه جنگ آمد که تمام کند
نه صلح که آرام کند
فقط زمان بود که بیصدا ما را عبور داد
و رنگ سپید روی موهایمان پاشید...
.
خفه شید دیگه
هی هر شب ۸ به بعد میگید امشب یه خبرایی هست !!
چه خبرهایی !!؟؟؟
از کجا ؟؟؟
از مدیا ؟؟؟
بخواد جنگ بشه به شماها میگن آخه ؟؟
هماهنگ میکنن باهاتون ؟؟؟
هر شب تحلیل آبدوغ خیاری میبافین
بس کنید
رقص «آنتونی کویین» درفیلم «زوربای یونانی» زیباترین رقصی بر پردهی سینماست.
در اوج ناامیدی میرقصند تا تسلیم نشوند. بدون اینکه بخواهند تلخی حادثه را با دلایل اخلاقی توجیه کنند.از خلال چنین رویکردی است که فردیت و آزادی معنا مییابد و نتیجهاش «آری» گفتن به زندگی در سختترین شرایط
دونفر باهم مذاکره میکنن
یکی شون مارو فیلتر کرده
یکیشون تحریم‼️
بعد ما با فیلترشکنِ تحریم کننده
میریم ببینیم چه اتفاقایی تو
تحریم شده ی فیلتر کننده
برامون میفته‼️
صادق هدایت جمله خیلی قشنگی داره:
میگه که "اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد یک کشتار رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی..
جنگ ندیدی و کیر خر. ما لب مرز بودیم، ته خط برگشت. بمب و موشک هیچی، توپخونهشونم ما رو میزد. صدام چپق هر خلبانی که با مهمات برمیگشت عراق رو چاق میکرد، واسه همین قبل رد کردن مرز تا ته تخلیه میکردن خودشونو. شهرهای بزرگ پدافند خوب داشتن، پس اونجا نمیتونستن خرج کنن مهماتو، کجا میزدن، هر چی داشتن تو ته مسیر برگشت رو سر ما. اون به جهنم، به همین برکت رزمندگان فوقحرفهای خودمون از ارتفاعات شهر ما میخواستن آفند کنن رو عراق با موشک و توپخونه. الان این وضع موشکا و توپخونهشونه، ببین سی چهل سال پیش چطور بوده؛ موشکای اینام میخورد تو سر شهر ما. یعنی ایران و عراق همزمان داشتن ما رو میزدن. یکی از واضحترین تصویرام به عنوان چسغله بچه این بود که وسط شهر بمب خورد نزدیک قنادی، از گردن سر جدا شد و بدن داشت میرفت. اصلا وقتی من به دنیا میام سه روز وغ میزدم. حالا شهر زیر بمباران شدیده و همه اومدن روستاهای اطراف. بعد سه روز میبینن نه بابا این ول نمیکنه، بالاخره میرن یه دکتر پیدا میکنن، دکتر میگه داره از گشنگی میره. نگو از شدت بمباران، شیر مادر گرامی خشک شده و نوباوهی عزیز در حال میل نمودن اکسیژن و آب دهان خودش بوده. شیر خشک هم گیر نمیاومده. یک چهارم زنای منطقه به من شیر دادن، الان نصف منطقه فامیل رضاعیم محسوب میشن.
پس واسه من کولیبازی در نیار و گه اضافی هم نخور. جینگ نیدیدی و باز کیر خر.