در شبِ تردید
از باریکهراه میآیند؛
ایمان در دست
عشق در دل
و ستاره بر شانه.
بازماندگان یقیناند؛
در این دوزخ
به جستوجوی خویشِ غارتشده.
باشد که پیروز شوند،
نامشان بر قامت تاریخ حک شود
و از روشناییشان
جهان نور ببارد.
#ایران
میگن لحظههای آخر، همه خاطرات از جلوی چشمت رد میشن.
چند شب پیش تو خواب نفسم بند اومد.
فکر کنم منم اونجا بودم؛ چون همه خاطرات اومدن جلوی چشمم.
اما پررنگترینش پدرم بود.
و هنوز از اینکه چند ماه آخر، به خاطر دعواهای بچهگونه باهاش حرف نزدم، شرمندهام.
هر روز به این فکر میکنم چرا اونموقعی که مریض بودم، تموم نشد همه چیز.
بعد از اون دوران که تنها امیدم ادامه پیدا نکردن بود تا به امروز حتی یه روز خوش نبودم.
انگار وجود بعضیامون فقط برای درد کشیدنه!
بعضیا از خانوادشون دستور غذای خاص به ارث میبرن، بعضیا یه قالیچهی قدیمی. ما اما سکوت، چند تا پرونده پزشکی، قرصهایی که اسمشونو یاد گرفتم، و یه توانایی عجیب توی شوخی کردن وقتی هیچکس گوش نمیده. یه جوری زندگی میکنیم که انگار قراره کسی متوجه بشه. ولی خب، نمیشه.
به خودم گفتم اولین نفری که امروز ببینم جوری بغلش بکنم که دردش بگیره.(چند روزه هیچ اینتراکشن انسانی خاصی نداشتم)
بله اولیش استادم بود و بنده خدا آب روغن قاطی کرد😂😂
بوی سیگار شدیدی آمد
با خودم میگویم نکند باز پدر غمگین است
پله ها را دو به یک طی کردم! تا رسیدم بر بام!
پدرم را دیدم
زیر آوار غرورش مدفون
زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟
دل من هم لرزید مثل زانوی پدر
دیدن این صحنه آنچنان دشوار بود که مرا بیدار کرد.
فهمیدم من پدر را دوست داشتم.
خستگیای که گاهی در روح آدمی رخنه میکند، شبیه باری است که هیچگاه زمین نمیافتد. حس سنگینیای که انگار تمام تلاشها بیثمر بوده و راهها به بنبست میرسند. گویی هر قدمی که برداشتهای، تنها سایهای از پیشرفت بوده است و هیچ نشانی از آرامش واقعی در پیش نیست.
چنین حس عمیقی از ناامیدی و خستگی میتواند ذهن را به سمت این فکر سوق دهد که شاید تنها راه رهایی، پایان دادن به همه چیز باشد. وقتی فشار زندگی بیامان میشود و امید به آینده رنگ میبازد، این فکر همچون سایهای سنگین ظاهر میشود.