پدربزرگ من انقدر بچه داشت یادش رفته بود دوتاشونو ختنه کنه این شد که عموهام یه روز تو چهارده سالگی در حالی که دچار نعوظ صبحگاهی بودن بیدار میشن و دستشون تو دماغشون بوده که میبینن اصغر دولبر ختنه گر روستا داره تو حیاط باغ چاقو تیز میکنه و میگه بیارینشون و از اونجایی که ما خانوادگی
من به بار تو دبیرستان توپ خورد به سلامت(سلامت اسم آلت تناسلیمه) بعد مدرسه رفتم دکتر عمومی از شانس دکتر خانوم بود، به منشی گفتم دکتر آقا ندارین؟ من خجالت میکشم
منشی هم با بی حوصلگی گفت خجالت نکش روزی ده نفر با همین مشکل میان هیچی دیگه رفتم تو گفت بکش پایین منم کشیدم، دستکش دستش
پسر همسایه ما جواد یبار رفته دکتر مادرش به دکتر میگه آقا دکتر بیضه های جوادم چک کنید فکر میکنم بزرگ تر از حد معموله و بی هوا شلوار جواد میکشه پایین ،دکتر که داشته دستکش دستش میکرده جواد با دو از مرکز بهداشت روستا میزنه بیرون و فریاد میکشیده دکتر میخواست تخم هام بشکنه و می دویده1