جنگ است اسماعیل، جنگ است،
و اسماعیلها بهراستی ذبح میشوند
و ستارهای در آسمان زمین ما نیست که نیفتاده باشد.
چه جوانانی! اسماعیل، میبینی؟ چه جوانانی!
بسیاریشان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشردهاند...
و موهای صورت پسرها هنوز درنیامده. و دخترها را میبینی؟
چه پاهای لطیفی دارند!
تو کدبانوترین زن خداوندی
آن چنان که برایت محمد را نیز حتی طلاق داد
و آن فرزندان که از شکم تو زاده اند همه ماده اند
مادگانی چون من
سهم الارث ما نیم است و باید که چون تو خانه دار شویم
به امید آن که خداوند شبی از شب ها به بالین تک تکمان بغلتد...
غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود
خلوتی میبایدم با تو زهی کار کمال
ذرهای همخلوت خورشید عالم کی شود
"عطار"