در این ایام که مرگ عزیزترینم را ازم گرفته، در ادامهی این حرف میخواهم اضافه کنم که جدیدا فهمیدم که باور به خدا و دنیای پس از مرگ، بیش از آنکه از آسمان آمده باشد، از تجربهی زیستهی بشر اومده؛ چون در بحران، انگار تنها همین تفکر است که نسخهای برای حفظ بقای فردی و اجتماعی دارد.
در این یکسال برای کسی که طرفدار حفظ نظام مستقر بر ایران بوده باشه مصیبت کم رخ نداده. ولی شما در اونها اون برونریزی جنونآمیز غم و خشم رو که براندازان در موجهای مختلف بروز میدن، نمیبینی.تعطیل کردن زندگی و رعشه نمایشی نمیبینی. وطن نداشتن انسان رو از نظر روانی نامتعادل میکنه.
داغِ تو، هرچه را تا امروز درد و مصیبت میدانستم، برایم بیمعنا کرد.
اگر در زندگی فقط و فقط یک آرزو داشتم که برآورده میشد، آرزو میکردم تو میماندی و من نمیماندم.
در این دو هفته، شب و روز به خدا میتوپیدم که گناه این بچهی هجدهماهه چه بود؟ چطور دلت آمد پدرش را از او بگیری و تنهایش بگذاری؟
تا اینکه فهمیدم بالاتر از سیاهی هم هست…
تمام این مدت، بیخبر از همهجا، موجود دیگری هم کنارمان، در رحم مادرش، مشغول شنیدن حرفهایم بود.
خدایا… چته؟
انگار هرکی تا دو ماه پیش داشته یه کلاهبرداری، جک و جنده بازی درمیاورده، دو ماه اومده یه حرف درستی رو گفته حالا باید بیفتیم به دست و پاش که دستت درد نکنه
ایران سرزمین تضادهاست؛
خوباش خوبن، آدمو مبهوت میکنن.
داغوناشم بد داغونن.
مثلا داری افتخار میکنی به ساختمونی که بعدِ دویستسیصد سال،
هرچی بمب و موشک میخوره، آخ نمیگه؛
کنارش، چشمت میافته به "نظم پرصدای آلترناتیوش"
که با یه سس خرسی، وجودش در خطر میافته.
واضح حالم خوب نیس، چند وقته نمیتونم بخوابم، شبها بیدارم و صبحها خسته.
قابلیت از کوره در رفتن و جنگ با دشمن خیالی رو دارم.
تجربه زندگی، بهم یاد داده، بهترین کار صبر برای گذشتن از این دوره است، هر اضافه کاری برای حل اصولی مسله، فقط انرژیم رو برای ادامه هدر میده.