مردم خدا نکرده مگر کور گشته اید
یا از اصالت خودتان دور گشته اید
تا کی برای لقمه نان بندگی کنید
تا کی به زیر منّتشان زندگی کنید
اشعار صیقلی شده تقدیم کَـس نکن
گل را فدای رویش خاشاک و خَس نکن
#آزادگی
اندوه این حدیث دلم را به خون کشید
عقل مرا دوباره به طَر٘ف جنون کشید
هَـل٘ مِن مُبارز، از بُـن دندان بر آورم
رَخ٘ش غزل دوباره به جُولان در آورم
#ایستادگی
اندوه این حدیث دلم را به خون کشید
عقل مرا دوباره به طَر٘ف جنون کشید
هَـل٘ مِن مُبارز، از بُـن دندان بر آورم
رَخ٘ش غزل دوباره به جُولان در آورم
#ایستادگی
مردم برای هیبت مان آبرو نماند
فریاد دادخواهیمان در گلو نماند
اینان تمام هستی ما را گرفته اند
شور و نشاطی و مستی ما را گرفته اند
در موج خیز حادثه کشتی شکسته است
در ما غمی به وسعت دریا نشسته است
در زیر بار غصه رمق ناله می کند
از حجم این سروده ورق ناله می کند
مردم برای هیبت مان آبرو نماند
فریاد دادخواهیمان در گلو نماند
اینان تمام هستی ما را گرفته اند
شور و نشاطی و مستی ما را گرفته اند
در موج خیز حادثه کشتی شکسته است
در ما غمی به وسعت دریا نشسته است
در زیر بار غصه رمق ناله می کند
از حجم این سروده ورق ناله می کند
اینان که از قبیله شوم سیاهیند
بیرَق بدست شام غریب تباهیند
گویند این عجوزه شب راه چاره است
آبستن سپیده صبحی دوباره است
ای خلق این عجوزه شب پا به ماه نیست
آبستن سپیده صبح پِگاه نیست
#دروغ#تزویر
اینان که از قبیله شوم سیاهیند
بیرَق بدست شام غریب تباهیند
گویند این عجوزه شب راه چاره است
آبستن سپیده صبحی دوباره است
ای خلق این عجوزه شب پا به ماه نیست
آبستن سپیده صبح پِگاه نیست
#دروغ#تزویر
مردم خدا نکرده مگر کور گشته اید
یا از اصالت خودتان دور گشته اید
تا کی برای لقمه نان بندگی کنید
تا کی به زیر منّتشان زندگی کنید
اشعار صیقلی شده تقدیم کَـس نکن
گل را فدای رویش خاشاک و خَس نکن
#آزادگی
مردم خدا نکرده مگر کور گشته اید
یا از اصالت خودتان دور گشته اید
تا کی برای لقمه نان بندگی کنید
تا کی به زیر منّتشان زندگی کنید
اشعار صیقلی شده تقدیم کَـس نکن
گل را فدای رویش خاشاک و خَس نکن
#آزادگی
ای از تبار هر چه سیاهی سرشتتان
رنگ جهنم است تمام بهشتتان
شمشیر های کهنه خود را رها کنید
از ذوالفقار شاه ولایت حیا کنید
بی شک اگر که تیغ شما ذوالفقار بود
هر چار فصل سال همیشه بهار بود
اما به حکم سفسطه بیداد کرده اید
ابلیس را ز اشک خدا شاد کرده اید
#حیدر
ای از تبار هر چه سیاهی سرشتتان
رنگ جهنم است تمام بهشتتان
شمشیر های کهنه خود را رها کنید
از ذوالفقار شاه ولایت حیا کنید
بی شک اگر که تیغ شما ذوالفقار بود
هر چار فصل سال همیشه بهار بود
اما به حکم سفسطه بیداد کرده اید
ابلیس را ز اشک خدا شاد کرده اید
#حیدر
دیدم به حکم خار به گل ها کتک زدند
مهر سکوت بر دهن قاصدک زدند
دیدم لگد به ساقه امید می زنند
شلّاق شب به گُرده خورشید می زنند
دیدم که گرگ برّه ما را دریده است
دیدم خروس دهکده را سر بریده است
دیدم هُبَـل به جای خدا تکیه کرده بود
دیدم دوباره رونق بازار بَــر٘ده بود
#امید
دیدم به حکم خار به گل ها کتک زدند
مهر سکوت بر دهن قاصدک زدند
دیدم لگد به ساقه امید می زنند
شلّاق شب به گُرده خورشید می زنند
دیدم که گرگ برّه ما را دریده است
دیدم خروس دهکده را سر بریده است
دیدم هُبَـل به جای خدا تکیه کرده بود
دیدم دوباره رونق بازار بَــر٘ده بود
#امید
درشهر هرچه می نگرم غیر درد نیست
حتی به شاخ خشک دلم برگ زرد نیست
اینجا نفس به حنجره انکار میشود
با صد زبان به کفر من اقرار میشود
با هر اذان صبح به گلدسته های شهر
هر روز دیو فاجعه بیدار میشود
درشهر هرچه می نگرم غیر درد نیست
حتی به شاخ خشک دلم برگ زرد نیست
اینجا نفس به حنجره انکار میشود
با صد زبان به کفر من اقرار میشود
با هر اذان صبح به گلدسته های شهر
هر روز دیو فاجعه بیدار میشود