لکان:حرف زدن آشکار کردن فقدان (یه جورایی ناکامی)خویش هست
هر چه فقدان بیشتر میل به گفتن بیشتر، قسمت تلخ ماجرا اینه:هرچقدر حرف بزنیم باز احساس میکنیم منظورمون منتقل نشد، ما رو نمیفهمند و خیلی تنهایم ،و در نهایت یک احساس کلافگی و پوچی،چون فقدان هرگز به کلمه در نمیاد.از جنس زبان نیست
مطالعه روانکاوی لکانی ذره ذره وجودمو جلا میده حقیقتا تو زندگیم هیچ تفکری اسرار آمیز تر و حقیقی تر از این نوع تفکر ندیدم.
یه جمله از این مکتب رو ببین که میشه هزار ساعت بهش فکر کرد:
روانکاو ژوئسانسی است که صنعت هیستری را از ورشکستگی دال نجات خواهد داد.
Psychoanalytic investigation shows that God is modeled after the father, and our relationship with God depends on our relationship with our physical father, changing with it. At its core, God is nothing but an exalted father.
Totem and Taboo
۲/۲
این اتفاق در روابط پر رنگ تر هم میشه ،والد یا پارتنری که طردکننده و سخت گیر هست شما رو از خودتون میگیره و تبدیلتون میکنه به آدمی با استاندارد های مورد تایید خودش،این کارو میکنید چون عشقش رو مطالبه میکنید.از ترس از دست دادنشون با رفتار مورد علاقشون ،بودنشون رو کنترل میکنید.
۱/۲
ساده بگم:
فرض کنید دوتا استاد دارید،یکی مهربون که هرکاری کنید شما رو به کلاس راه میده و یکی سخت گیر که باید حتما استاندارد هاش رعایت بشه
شما برای بودن توی کلاس یا گرفتن نمره یقیین خودتون رو به استاندارد های دومی نزدیک میکنید چون لازمه با رفتارتون استاد سخت گیر رو کنترل کنید.
دلهره (به جورایی اضطراب)تنها تاثری است که هرگز دروغ نمی گوید؛جناب لکان.
هرجای زندگیتون مضطرب شدید به خودتون لطفکنید و ازش فرار نکنید،بشینید ببینید چی داره بهتون میگه این تجربه اصیل.ببینید کجای شما رو زده این موقعیت که مضطربید.پیداش کنید و گوش بدید بهش ،البته که خیلی سخته.
۳/۳
دیگر نمیتوان تسلیم بود، چون زنجیرهای از دالها به سمت بهبود شرایط هجوم آوردهاند؛ حتی اگر این روند دردناک و سخت باشد. این فرآیند به فرد عاملیت میدهد؛ چیزی که این روزها در جامعهٔ کنونی ما گم شده است. برای ذهن ایرانی، دالی مبنی بر بهبود اوضاع شکل نمیگیرد.
۲/۳
اما همین تصور، میل به تغییر را در او بیدار میکند. این میل در قالب کنشهایی بروز میکند که با شروع جلسات روانکاوی آغاز میشوند. این کنشها حتی ممکن است در جهت تخریب تصویر روانکاو باشند، اما نکته اینجاست: هر کنشی، از تسلیمبودن شریفتر و شجاعانه تراست.
۱/۳
عاملیت سوبژکتیو، عنصر گمشدهٔ این روزهای زندگی ماست. روانکاوی از نقطه ای آغاز میشود که فرد با شنیدن کلماتی یا دیدن تصاویری، تصوری از امکان رهایی از رنجهای همیشگی در ذهنش شکل میگیرد. فردی که تا لحظه ای قبل تسلیم رنجها بود، حالا نمیداند با این تصورِ تغییر چگونه کنار بیاید.
Do you hold your scars close to your heart?
این قسمت از آهنگ سال هاست ذهنمو درگیر کرده،انگار مثل گنج های ارزشمندی از زخم هامون محافظت میکنیم و حملشون میکنیم.همیشه میپرسم چرا؟
شاید به امید گوشی که قصه هر زخمو یک روز بشنوه و حتی برای یکی دیگه تعریف کنه؟کسی هست قصه تو رو تعریف کنه؟
امروز همش دارم فکر میکنم که یعنی اورهان ولی چه دردی رو تجربه کرده که به کتش این رو گفته:
گوش نکن کت من،گوش نکن
به آنچه پرندگان میگویند
تو قابل اعتمادتر از همه یی برای من
گوش نکن پرندگان دروغ میگوند
در هر بهاری که سر می رسد.
چی باید بشه که یکی اینو بگه؟
درمان،گرفتن دست فرد ترسیده ای است که برای سال ها از ترس تجربه هیجانی دردناک،به دنیای آگاهی های کم و بیش منطقی پناه برده است.
هیچوقت دانستن کافی نیست،باید در ارتباطی تجربه شود:من کافی ام ،من مقصر نیستم.
احساسی که حاصل یک تجربه ارتباطی است،تنها با رابطه ای شفا بخش درمان میشود.