«اگر سوریه را حفظ کرده بودیم، امروز جنگ به ایران نمیرسید.» این عصاره منطق خودتاییدگرِ محور مقاومتی است: شکست، هرگز علیه راهبرد شهادت نمیدهد؛ فقط علیه میزان وفاداری به آن شهادت میدهد. اگر نباختیم، راهبرد درست بود؛ اگر باختیم، لابد کم گذاشتیم! اما یک پرسش ممنوع وجود دارد، اینکه/
تخمین زده میشود که ۴۵۰ هزار نطامی روسیه در جنگ اوکراین کشتهشدهاند. با این حال تقریبا هیچ اثری از نارضایتی مردم روسیه در رسانهها نیست. در مقابل تعداد تلفات آمریکا در جنگ ایران فقط ۱۸ نفر است، ولی میزان نارضایتی عمومی از جنگ قابل توجه بوده و عاملی تعیین کننده در عرصه سیاست عمومی است. فرق کشور استبدادی و کشور دموکراتیک در اینجاست. شهروندان روسیه در پی متلاشی شدن شوروی این بخت را داشتند که سیستمی دموکراتیک را در کشور خود تاسیس کنند ولی زمام امور را به پوتین سپردند و اکنون در این وضعیت گرفتار شدهاند.
مشکل روایت قربانی شماست و رو صندلی قربانی نشستن. سوال سادهست. چطور حکومتهای نرمال-مثل ترکیه،عربستان، پهلوی دوم و…- تونستن و ما نه؟ اونا اینقدر بلا دیدن؟
تعریف کردن تاریخ طوری که انگار جز مسیر ج.ا راهی نبود، جبرگرایی نیست، توجیهگرایی شری که ما رو بدبخت کرده.
تو جلسهای که همین چند هفتهی پیش دربارهی طرح جدید تغذیهی دانشجویان با حضور نمایندگان وزارت برگزار شد، یکی از عمدهترین نکاتی که میدیدم مدام بچهها گوشزد میکردند، پیامدهای سنگین این طرح بود.
نمایندههای محترم هم نهایتا به یک نگاه عاقلاندر سفیه بسنده میکردند. حالا اعلام شد /
تعریف «راست» ایرانی شده سلطنتطلب ضددموکراسی که طرفدار قدرت ژنتیکیه!
تعریف «جمهوریخواه» ایرانی هم شده چپ سوسیالیست!
اینها تحریف واژههاست که در اثر جنگ روایتها اتفاق افتاده.
راست میتونه جمهوریخواه، طرفدار اقتصاد آزاد، مالکیت خصوصی، دولت کوچک و حاکمیت قانون باشه.
اینطور نیست؟
چیزی که در مورد ماجرای نامجو برای من ازهمه آزاردهندهتره، این پرسشه: کی به تو برای برگشت امن چراغ سبز نشون میده درحالیکه برای خوانندهی دیگری حکم شلاق میبره؟
بدون پاسخ صریح به این پرسش، اون یقهدریدنها برای ایران و حتی "از رنج این مردم بگو"ی همسرش برای من که فقط مهملبافیه.
داشتم فکر میکردم که همیشه دوست داشتم کسی شبیه به "کیم وکسلر" باشم: سختکوش، دقیق و سختگیر اما واقعیت موجودم بیشتر شبیه گشادیهای جیمی بوده. اما بعد دیدم من حتی اونم نیستم. جیمی برای هر چیز کسشری هم که بود، یه پَشِن و شوق وافر داشت. من مدتهاست یادم رفته اینها چیاند اصلا.