یه روزی آرزوم بود معلم بشم و برای نسل بعدی کلی حرف داشته باشم برای یاد دادن. حالا میبینم حتی برای تربیت بچهی خودم دستام خالیه و جز حرف مفت هیچی بلد نیستم. خوشحالم معلم نشدم.
من فهمیدم هدف کائنات از خلقت من اینه که بشینم به درددل بقیه گوش کنم. اصلنم مهم نیست که خودم تو چه حالیم. فقط تو پنج روز گذشته سه نفر با گریه بهم زنگ زدن.
میگم شاید ادبیات رو هم برای همیشه بذارم کنار. میخنده میگه: دچار یأس فلسفی شدی؟ میگم: ادبیات چیزی از رنج ما کم نمیکنه. حداقل از ما جهان سومیها. داغهای ما همیشه تازه است. مدرسههامون میسوزن، به بچههامون تجاوز میشه، دانشجوهامون اگر زندانی نشن تو اتوبوس چپ میشن.