@Silmaethdante این بازی به طور دائم توی تمام اساطیر تکرار میشه اینکه سرنوشت رو میبینن سعی میکنن ازش فرار کنن / برن به سمتش و در نهایت سرنوشت به سراغشون میاد
هربار به این بچه، شیوا، فک میکنم یه سکانس از زندگی دیگران یادم میاد که وزیر سابق اواخر فیلم که رسید به شخصیت اصلی ازش پرسید حالا که آزاد شدید خوشحال و خوشبختی؟
و جواب ندادن شخصیت اصلی هم پرتم میکنه به رادیو چهرازی و اینکه آدم چه جوری به دلش حالی کنه…
میگفت از خانه که بیرون آمدیم، هفت نفر بودیم، میگفتیم ومیخندیدیموبا مرگ شوخی میکردیم،نیمه شب اما از دامن مرگ، به خانه برگشتیم، فقط سه نفربودیم با لباسهای تر از خون ان چهار نفر دیگر و دستهای خونین و کفش های خونین،میگفت یکصد روز گذشته و ماهنوز زیر بار دین آن چهار نفر مانده ایم که خودرا سپربلای ما کردند، هنوز جنازه هاشان روی دوش ماست، هنوز سر بر شانه ما، درچشم هایشان فروغ زندگی خاموش میشود.میگفت صدروز گذشت وتاریخ ما به «صد روز»های دیگری بخش شده که در هریک از انها، از روز نخست تا اخر، شرافت را به یاد ان رفیقان معنا میکنیم وگریه میکنیم برای روز آزادی که انهارا در میان نخواهد گرفت.