اتفاقی یه صفحه از دفتر خاطراتم رو باز کردم. چیزی که نوشته بودم:
بالاخره امروز تونستم فصل 3 رو کامل کنم. تا از کتابخونه برگشتم اتاق یاسمن وویسهای زهرا رو پلی کرد. آخرش گفت زهرا اصرار کرده به تو نگم! به رو خودت نیاریا که چیزی میدونی
اولش جا خوردم چرا زهرا همچین چیزی گفته ولی بخوام
@mmorfiin3 من میترسم سیروس
از هر آن چیزی ک قراره فردا، یک ماهه دیگه، ده ساله دیگه اتفاق بیفته
حس میکنم دیگه واقعا نمیتونم ادامه بدم
من اصلا برا این زندگی نیستم