داستان شما:
بچه بودم يه شب دزد اومده خونمون تا پاشو وارد هال كرد ديد ما خانوادگى تو تاريكى نشستيم داريم تلويزيون ميبينيم گفت عه ببخ��يد فكر كرديم نيستين بعد به رفيقش
گفت آقا چابک برﮔرديد از ترسش بدون دمپايى فرار كرد بابابزرگم دمپايى دزدرو تا يه سال استفاده ميكرد دعاش ميكرد😂