هر سال از ۲۰ روز به اربعین من عزم رفتن میکنم و پدرم میگه من نمیتونم بیام. امروز کار به گریه و زاری رسید مادرم گفت تو ازدواج کن منو هم با خودتون ببر 😐😐😑
میکنن بیخیال بشه و بابای پسره هم گفته دیگه هیچکس از این قضیه حرف نزنه و پیگیر نشه که گندش بیشتر در نیاد و اگه به گوش پدربزرگ مادربزرگش برسه که تو روستا هستن دو تا ادم سکته زده میمونه رو دستمون و خلاصه دهن همشونو بسته و این پسره میگه منو خواهر برادرام و بچه های عموم هممون داغون
امروز با یه خانوم متولد ۷۹ رندوم تو پارک حرف میزدم بچش دو ماهشه و دقیقا ۵ روز بعد زایمان شوهرش باید میرفته پای لانچر،این بنده خدا هم انقد استرس و جوش و غم داشته که شیرش خشک شده🥲
واقعا خدا به خانواده رزمنده ها ارامش و صبر بده