یه احساسی که فکر کنی، همه ی فرصتهای زندگیتو از دست دادی ودیگه جای جبرانی نمونده واست، امشب خیلی حرف دارم،تاحالا اینقدر احساس ضغف نداشتم...
انگار همه ی دنیا یه جارو سرم خراب شده باشه،
قلبم تند تند میزنه، هنوز اون سنگینی رو دلمه...
چند وقته که خیلی دلم گرفته، انقدر که نگو،تو دلم انگار یه چیزی سنگینی میکنه، یه چیزی سنگین، خیلی سنگین، اونقدری که نفس کشیدنمو سخت میکنه،نمیدونم تاحالا اینجوری شدین یا نه، ولی من امشب بدجوری بی حالم، یه احساس غریبی دارم، یه جور احساس پشیمونی..
من گفتم همچی و گفتم،گوش شنوا نبود،کسی نبود که بشنوه و اهمیت بده،همه یه گوششون دربود اون یکی دروازه شنیدن و رد شدن،یه سری هاهم از فریاد نفرات قبلی کر شده بودن و فقط صدای اونا توگوششون اکو میشد دیگه جایی برای مانبود عده معدودی شنیدن و فهمیدن و درک کردن که اوناهم کاری ازشون برنیومد
چرا باید هر شب با گریه بخوابین؟بخاطر کی، بخاطر چی؟کسی که حالتون رو نمیفهمه اگه میخواست میتونست حالتون و خوب کنه،خودتون و نابود نکنین بعضیا نمیفهمن و جالب اینجاست حتی براتون وقت نمیزاره تا با چارتا کلمه آرومتون کنه، بهتون توجه کنه، و شما رو با دنیایی از حال بد و پوچی ول میکنه...
چرا تموم لحظات زیبایی که تجربه میکنیم بعدها مایهی عذاب و رنج ما میشن؟یادمه یه بار اینجا نوشته بود؛ خاطره میساخت تا بعدها دلیلی برای رنج کشیدن داشته باشد.احساس میکنم تموم عمر مشغول همین کاریم.خاطرهانگیزترین و بهترین لحظات زندگی بعدها تبدیل به غمانگیزترین لحظات زندگیمون میشن.
چرا تموم لحظات زیبایی که تجربه میکنیم بعدها مایهی عذاب و رنج ما میشن؟یادمه یه بار اینجا نوشته بود؛ خاطره میساخت تا بعدها دلیلی برای رنج کشیدن داشته باشد.احساس میکنم تموم عمر مشغول همین کاریم.خاطرهانگیزترین و بهترین لحظات زندگی بعدها تبدیل به غمانگیزترین لحظات زندگیمون میشن.
گاهى براى روزهاى تلخ بىحوصلگى، یک بوسه، بوى خوش یک پیراهن، و یا شنیدن یک دوستت دارم ساده، یک جور عجیبی حال آدم را عوض میکند، و آدم میفهمد که همهی لذت دنیا، داشتن کسیست که دوست داشتن را در روزهای سخت، بهتر بلد است…