بومم را اماده کرده بودم تا تراوشات ذهن بیمارم را به قلم بسپارم که دیدم خشکیِ قلم هایم کویر را رقم زده اند. از سر پراندم کشیدن را ، من ماندم و یک بوم سفید و چند صد رنگ. چند رنگ را روی بوم ریختم و یاد رنگین کمان افتادم هواسم نبود خدای رنگین کمان مدت هاست از دیده ها پنهان است …
در هیچ جا خدای زمستان ها، بهمن به کشتزار کسی نفروخت
هرگز خدا دهان کسی را که فریاد سر کشید نخواهد دوخت
هرگز جهان، جهانِ مدارا نیست، زحمت اگر عصاره ی آدمهاست
دنیا به روی کاخ نشینان ریخت، دنیا به پای کوله بران برخاست
🫂
زن موی باز و لخت سیاهی داشت، مرد ابتدای عشق و خیابان بود
با خنده های نقلی و مصنوعی، آئینه دارِ مکتب تهران بود.
در عکسهای دیگر این آلبوم، دریاچه ارومیه خندان بود
شبهای ناز تا ابد اهواز، چتری پر از ستاره و باران بود
میخواهم زن را واژه ای از جنس فریاد بدانم ، ان لحظه که با بغضی از سکوت فریاد میزد.
میخواهم زندگی را واژه ای از جنس پاییز بدانم ، پاییزی که فقط در خیال میجست.
میخواهم ازادی را واژه ای از جنس عشق بدانم ، عشقی که با بغضی از سکوت فریاد شد و میان پاییز به شقایق زندگی بخشید.
صدایی در گوشمپیچید و سکوت چشمانم شکسته شد.
من در انتظاری اتفاقی از جنس پاییز بودم که شقایق را پر پر کردم ..
بادی وزید و سحر شد ، چشمانم نیمه باز به ماه خیره بود ، ندانستم ماه جایش را به طلوع دادو من رویا میدیدم
رویایی از رانش یک کوه در گسل های قلبم
اری اینک در استانه ی یک اتفاق هستم
اتفاقی شاید از جنس کلافه هایی باز
من به خاکستر نشینی عادت کرده بودم اما رهگذری تکه چوبی در من گداخت که اسمان را روشن کرد.