احساس میکنم اونقدری که فاتیما بود و نبودش توی زندگی من نقش داره و مهمه من اونقدر تاثیری ندارم. یعنی اگه اون نباشه واقعا توی روزم احساس خلا میکنم ولی اگه من نباشم شاید یادش بره من کی بودم.
من وقتایی که حوصله داشتم و پیاده از ایستگاه اتوبوس تا خونه راه میرفتم یرگ و گل جمع میکردم که رفتم خونه یزارمشون لای کتابم ولی هروقت میرسیدم انقدر خسته بودم همچی رو فقط پرت میکردم یه گوشه. هیچوقت هم خستگیم در نمیرفت. همه گیاهام قبل از اینکه برن لای کتاب نابود شدن.