«بامداد بیدار» تلاشیست برای ثبت، بازگویی و بیداری. به این صفحه آمدهایم تا نگذاریم انسانزدایی، عادی شود. اینجا جاییست برای روایت، برای بیداری، برای اندیشیدن دوباره به معنای عدالت، زندگی و کرامت انسان.
هشدار
ماشین کشتار متوقف نشده است.
هزاران بازداشتشده، دور از چشم افکار عمومی، هماکنون تحت شکنجه، اعترافگیری اجباری، پروندهسازی، صدور احکام سنگین و خطر قریبالوقوع اعدام قرار دارند.
ما، امضاکنندگان این بیانیه، هشدار میدهیم که تداوم این وضعیت میتواند به تشدید شکنجهها و قتل سیستماتیک زندانیان منجر شود و خانوادههای آنان را نیز در معرض تهدید و سکوت اجباری قرار دهد.
متن کامل پتیشن را در البوم تصویری مطالعه کنید و جهت امضای پتیشن از طریق اسکن بارکد به بیش از ۱۶۰۰ نفر از امضا کنندگان بین المللی نامه بپیوندید.
#خیزش_انقلاب��
#سرکوب
#کشتار
#بازداشت
#شکنجه
#DigitalBlackoutIran
#IranMassacre
📖 روایت چهارم از نشریه شماره سه بامداد بیدار
این روایت برگرفته از صفحه اینستاگرام زهره دادرس، فعال حقوق زنان و زندانی سیاسی سابق در زندان لاکان رشت است، که در تاریخ ۲۱ مرداد ۱۴۰۴ منتشر شده است.
مژگان ساکن اتاق کوثر، زنی با چشمان سبز رنگ، مو و پوست روشن و لهجهای دوستداشتنی که نشان میداد همولایتی هستیم. ده دوازدهسالی از من بزرگتر بود. هر روز صبحگاه به ما ورزش میداد و بعدازظهر _پس از برگشت از کار کارگاه_ مسئول تلفن بود.
شخصیت بسیار سازگاری داشت؛ نه افسرده و کنارهگیر بود، نه عصبی و اهل دعوا. خیلی خوب هیجاناتش را مدیریت میکرد که احتمالاً هم به نهاد و ویژگیهای شخصیتیاش برمیگشت و هم ماحصل سالها حبس کشیدن بود.
در ۴۷ روز بازداشتم در ۱۴۰۲، ممنوع التماس بودم و همین موضوع بهانهای بود که مژگان هم از تجربهی ممنوع التماس بودنش بگوید. سر صحبت که باز شد، مژگان از نگرانیاش برای آخرین پرونده و حکم اعدام احتمالیاش در آن برایم تعریف کرد.
او گفت که اگر محکوم شود، این سومین باریست که اعدام میگیرد و دیگر بعید است که بشکند و از من میخواست برایش دعا کنم. من هم که به واقع چندان حرف مشترکی برای گفتن در این باره نداشتم، سعی میکردم همدلانه به حرفهایش گوش بدهم تا به گفتگو ادامه دهیم.
مژگان گفت که ۱۹ نفر از اطرافیان و نزدیکانش به جرم قاچاق موادمخدر اعدام شدهاند و ممکن است خودش بیستمین نفر باشد.
در طی این گفتگوها گزارهای در ذهنم مرتب تکرار میشد که حقیقتاً مجازات و محکومیت اعدام، بازدارندگی ندارد که اگر داشت مژگان بعد از اعدام ۱۹ نفر از نزدیکان و پس از دو بار محکومیت خودش، برای بار سوم در معرض این حکم قرار نمیگرفت. سالها اجرای مجازات اعدام علیه قاچاقچیان موادمخدر، نه تنها موجب کاهش مصرف و خرید و فروش مواد مخدر و روانگردانها نشده که مقدار، انواع و دسترسی به آنها در جامعه روزبهروز افزایش یافته ��ست.
در زندان لاکان، مژگان یک استثنا نبود. بیتا که در دوره مرخصی بازداشت و محکوم به اعدام شده است، آیدا که با پابند متهم و با حبس سنگین راهی زندان شده، یا فرزانه-که به او ناتاشای گیلان میگویند- و دیگرانی که بارها به اتهام قاچاق مواد به زندان رفتوآمد میکنند، همگی روایتهایی دارند که دولت و دستگاه قضا، گوش به شنیدن آنها نمیسپارد، چرا که از پرداختن به سهم خود و افشای فساد حاکم در درون خود گریزان است.
به زندان که برگشتم، مژگان همچنان در زندان بود. او توانسته بود از زیر تیغ حکم اعدام خارج شود و چند ماه بعد، مرخصیاش باز شد. بعد از مرخصی دوم، او به زندان برنگشت. همبندیها میگفتند او فرار کرده است. اما حتی اگر همبندیها اشتباه کنند و او واقعا آزاد شده باشد، معلوم نیست این آزادی تا کی ادامه داشته باشد.
🎨تصاویر: ذرد @yellow_zard
#اعدام #نه_به_اعدام #حق_حیات #روایت_زندان #روایت_اعدام #قتل_دولتی #لغو_مجازات_اعدام #بامداد_بیدار
📖روایت سوم از نشریه شماره ۳ بامداد بیدار
مجید در یکی از محلههای جنوب تهران به دنیا آمد؛ جایی که امید در آن معنایی ندارد. به گفته خودش، کوچههای محلهشان بیشتر صدای خشم و بوی مواد مخدر داشت تا صدای خنده کودکان.
پدر مجید مردی بود که بیشتر روزها در زندگی او و مادرش غایب بود؛ نه بهخاطر کار، بلکه بهخاطر اعتیاد و دعواهای خیابانی. پدرش بهدلیل نزاع و درگیری و فروش مواد مخدر حدود ۱۵ سال در زندان بود.
مادرش زنی بود که بیشتر شبیه به سایهای خسته بود تا مادر؛ حتی توان اداره خانه را نداشت و بیشتر وقتها غرق در مو��د مخدر بود. شوهرش، یعنی پدر مجید، او را هم معتاد کرده بود.
مجید بهخاطر فقر، در تحصیل موفق نبود. بعد از مدرسه مجبور بود برای فروختن قطاب به خیابان برود و تا پاسی از شب در آنجا بماند. تمام سود فروش قطاب هزینه اعتیاد پدر و مادرش میشد.
در مدرسه همیشه لباسهای پاره و کهنه دیگران (بچههای همسایهها) به تنش بود. تعریف میکرد که چند بار همکلاسیها در جمع اعلام کرده بودند که لباسی که تو به تن داری، لباس قدیمی ما بوده است.
همیشه در مدرسه بهخاطر اعتیاد پدر و مادرش احساس تحقیر میکرد. بچههای مدرسه بارها به او گفته بودند که پدر و مادرش معتاد هستند.
در سوم راهنمایی با اجبار پدر و مادرش درسش را رها کرد و به فروختن مواد مشغول شد. پدر و مادرش برای اینکه ماموران شک نکنند، از او بهعنوان منتقلکننده مواد به مشتری استفاده میکردند.
او در دوران نوجوانی یک بار مورد تعرض دوست پدرش قرار گرفته بود. هر وقت که آن صحنه را تعریف میکرد، اشک در چشمانش جمع میشد.
در دوره جوانی، دوستانش هرکدام بخشی از مسی�� او را به سوی تاریکی رقم زدند. یکی از دوستان نزدیکش بهنام مهدی به او یاد داد چطور از خودش با چاقو دفاع کند.
وقتی مجید وارد جوانی شد، رفتارهای خشونتآمیز خانواده و فشارهای اجتماعی بیشتر از همیشه به او فشار میآورد. مادرش درگیر مصرف مواد بود و پدرش یا دعوا میکرد یا سرقت، تا خرج اعتیاد خود را تأمین کند.
مجید خود را در دنیایی دید که نه محبت داشت و نه راهی برای فرار. همیشه میگفت: «ننم ��کبار هم رو سر من دست محبت نکشید.»
یک شب، مجید با یکی از دوستان قدیمیاش بهاسم سعید راهی محله پاسداران شدند. سعید با دوست دخترش مژگان قرار داشت. قرار بود مژگان با دوست دیگرش، هنگامه، به محل قرار بیاید تا او را با مجید آشنا کند. مجید هیچ وقت در طول عمرش با هیچ دختری رابطه نداشت و تعریف میکرد که چقدر بابت این موضوع آن روز استرس داشت. این اولین و آخرین قرار مجید بود.
وقتی به منطقه قرار رسیدند، دیدند که یک ماشین جلوی مژگان و هنگامه را گرفته و میخواهد به هر شکلی آنها را سوار کند. سعید با سرعت به سمت راننده میرود و با او درگیر میشود. ابتدا مجید برای جدا کردن جل�� میرود، ولی وقتی نفر دوم هم از ماشین پیاده میشود و چند مشت به سر و صورت او میزند، از کوره در میرود و با چاقو یکی از آن دو نفر را میزند.
مجید میگفت: «وقتی خونریزی آن فرد را دیدم، بدنم قفل کرد و همانجا کنار جدول با سر و صورتی زخمی نشستم. سعید و هنگامه و مژگان فرار کردند و من همانجا نشستم تا مامورها برسند.»
بازداشت و به پلیس آگاهی منتقل شده بود. در تمام دوران بازجوییاش خدا خدا میکرده که آن فرد زنده مانده باشد، اما انگار مصیبتهای زندگیاش تمامی نداشت و او بهواسطه خونریزی زیاد، فوت کرد. در زمان قتل، مجید تنها ۲۱ سال داشت. خانوادهاش نه تنها حمایتی از او نکردند، بلکه حتی یک بار هم در دوران سه ساله زندانش تا اعدام، به ملاقاتش نیامدند.
او در رجاییشهر در اصطلاح «شهرداری میداد» (نظافت و پختن غذا) تا بتواند هزینه زندانش را تأمین کند. در تمام عمر ۲۴ سالهاش بهخاطر نفرت از مواد مخدر حتی یک نخ سیگار هم نکشید.
رجاییشهر، زندانی که در دل خودش تاریکیهای زیادی داشت، حالا خانه مجید بود؛ روزهایی پر از حسرت، تنهایی و ناامیدی. اما مجید اجازه نداد ناامیدی بر او چیره شود. از سال دوم زندان شروع به درس خواندن کرد. آرزو داشت دیپلم بگیرد و وارد دانشگاه شود، اما این آرزوی او هم مثل آرزوی ازدواج و داشتن یک دختر، تحقق پیدا نکرد.
خانواده مقتول که افرادی متمول بودند، حاضر نشدند بابت قتل دیه بگیرند و با گرفتن وکیل تلاش کردند خیلی زود او را اعدام کنند.
چند ��وز قبل از اعدام، مجید را در بهداری زندان دیدم. به من گفت: «داداشی، احتمالاً به زودی حکم من اجرا میشه. امیدوارم تو اون دنیا اوضاع بهتر از این دنیا باشه.»
در ادامه گفت:
«قاتل واقعی فقط منی که چاقو به دست داشتم نبودم، بلکه همهی کسانی بودند که منو به حال خودم رها کردند و هیچ وقت نفهمیدم چرا زندگیم باید به این شکل به پایان برسد. اما آخرین خواستهام این است که داستان زندگیام را روایت کنی؛ داستان پسری که در تاریکی جامعه گم شد و هیچکس برای نجاتش نیامد.»
🎨تصاویر: ناصر تیمورپور @teymourpour
#اعدام #نه_به_اعدام #حق_حیات #روایت_زندان #روایت_اعدام #قتل_دولتی #لغو_مجازات_اعدام #بامداد_بیدار
📖 روایت دوم از نشریه شماره ۳ بامداد بیدار
اسماعیل متولد ۱۳۴۴ بود؛ مردی اهل کار، خانوادهدوست و بیحاشیه. مدرک تحصیلیاش فوقلیسانس فلسفه بود.
در محلهای قدیمی در یوسفآباد تهران زندگی میکرد. یک مغازه لوازم خانگی داشت و با همسرش نسرین، که یک آرایشگاه زنانه در همان محله را اداره میکرد، زندگی مشترکی ساخته بودند که به گفته اطرافیان، سرشار از عشق و احترام بود.
دوستان و فامیل همیشه از رابطه صمیمی و گرم این زوج میگفتند؛ از صبحهایی که با هم به محل کار میرفتند، عصرهایی که خرید هفتگی را با هم انجام میدادند و حتی گاهی شبهایی که در پارک محل قدم میزدند. آنها بچهای نداشتند، اما این موضوع هیچگاه سایهای بر رابطهشان نینداخت. نسرین زنی مستقل، فعال و محبوب در بین مشتریانش بود؛ اسماعیل مردی آرام و مسئولیتپذیر.
اما اتفاقی افتاد که همه چیز را نابود کرد.
آن روز اسماعیل بهشدت عصبی بود. یکی از کارگران مغازهاش اشتباه بزرگی مرتکب شده بود که باعث شد مشتری شروع به پرخاش کند و او ساعتها درگیر حل ماجرا شود. آفتاب تند ظهر و خستگی فکری حالش را بدتر کرده بود.
وقتی به خانه رسید، نسرین از او خواست که شام بخورند. اما کلامی میانشان رد و بدل شد که جرقه بحث را زد. دعوایی که بهگفته اسماعیل، هیچگاه به این حد نرسیده بود. بحث بالا گرفت. نسرین با صدای بلند به او اعتراض کرد و اسماعیل در یک لحظه با عصبانیت او را هل داد.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد؛ نسرین تعادلش را از دست داد، به عقب رفت و سرش به گوشه دیوار کنار آشپزخانه برخورد کرد. وقتی نقش زمین شد، خون از پشت سرش جاری شد.
اسماعیل که از شدت وحشت نمیدانست چه کار کند، با دستان لرزان بدن نیمهجان همسرش را به بیمارستان پارس رساند. اما نسرین در اتاق عمل جان باخت.
ساعاتی بعد، اسماعیل از بیمارستان خارج شد. او با کمک یکی از آشنایان، ابتدا به ترکیه و سپس به فنلاند رفت. طی چند ماه توانست پناهندگی بگیرد و زندگی موقت خود را در شهر «تامپره» آغاز کند.
اما چیزی که اسماعیل را در سالهای بعد خرد کرد، نه تنهایی، نه سرمای هوا، بلکه عذاب وجدانی بود که از همان شب با او ماند. در تمام مدت اقامتش در فنلاند، او بهطور قانونی زندگی کرد و کارهای سادهای مثل ظرفشویی و کارگری انجام داد. هیچ دوست صمیمی، هیچ رابطهای، هیچ سرمایهای، هیچ آیندهای برای خود متصور نبود.
او بارها در گفتگو با یکی از دوستانش در ایران و همینطور در زندان گفته بود: «هر شب صدای برخورد سر نسرین با دیوار توی گوشمه. هر روز تصویر پیکر خونینش جلوی چشممه. من قاتل نیستم. اشتباه کردم... ولی اشتباهی که کسی رو کشت. هیچوقت خودم رو نبخشیدم.»
پس از ۱۲ سال فرار، اسماعیل تصمیم گرفت برگردد. به گفته خودش، امید داشت که در این مدت رژیم جمهوری اسلامی سقوط کند تا بتواند در یک دادگاه عادلانه حرفش را بزند، محاکمه شود و به زندان برود. اما چ��ن این اتفاق نیفتاد و او دیگر تاب عذاب وجدان را نداشت، تصمیم گرفت خودش را تسلیم کند.
او با هواپیما به تهران بازگشت و در فرودگاه امام خمینی خود را معرفی کرد. مأموران پلیس با توجه به سابقهاش، او را بازداشت کردند و پس از دو ماه به زندان رجاییشهر کرج منتقل شد.
اسماعیل در بند مخصوص مجرمان قتلی سنگین نگهداری میشد. بند سه. وضعیت روانی او شکننده بود. اسماعیل به شدت درونگرا شده بود.
ساکت بود. گاهی برای بقیه بچهها چای میریخت و به آنها زبان یاد میداد. با کسی درگیر نمیشد. میگفت: «من برگشتم تا قصاص بشم.»
در زندان سه بار اقدام به خودکشی با تیغ موکتبری کرد که در هر سه مورد او را به سرعت به بیمارستان منتقل کردند. چند بار درخواست کرد با خانواده نسرین دیدار داشته باشد، اما این درخواستها رد شدند. او در طول بازداشت، چند بار به دلیل فشارهای شدید عصبی از هوش رفت. مشکلات گوارشی شدید و حملات عصبی، بخشی از زندگی روزمرهاش شده بودند.
حکم قصاص طبق قانون جمهوری اسلامی صادر شد. تلاش وکیل تسخیری برای گرفتن رضایت از خانواده مقتول نتیجهای نداشت.
در سحرگاه شهریور ۹۸، پس از گذشت سه سال از بازگشتش، حکم اجرا شد. اسماعیل به سوله اعدام منتقل شد. شاهدان آن لحظه میگویند که آرام بود. به قاضی اجرای احکام گفت: «کاش میتونستم فقط یک بار نسرین رو ببینم و بگم که واقعاً متأسفم.»
او پیش از اجرای حکم، نامهای نوشت و درخواست کرد آن را به برادر نسرین برسانند. در آن نامه نوشته بود:
«من هر روز از اون شب هزار بار مُردم. نمیخواستم نسرین بمیره. من دوستش داشتم. من عاشقش بودم. اشتباهم تاوان داشت و این تاوانشه. فقط میخوام بد��نید که من با این درد زندگی نکردم، باهاش مُردم.»
اسماعیل در سکوت اعدام شد. هیچکس برای تحویل گرفتن جنازهاش نیامد و نهایتاً جنازهاش در یکی از قطعات بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
تصاویر: ذرد 🎨 @yellow_zard
#اعدام #نه_به_اعدام #حق_حیات #روایت_زندان #روایت_اعدام #قتل_دولتی #لغو_مجازات_اعدام #بامداد_بیدار
📖 روایت اول از نشریه سوم بامداد بیدار
شهاب مردی قوی هیکل بود. ۲۲ سال سن داشت، دو متر و چهار سانت قد و وزنی حدود ۱۵۰ کیلوگرم.
هر کسی که برای اولینبار شهاب را میدید، تصور میکرد با فردی خشن روبهرو شده است، اما دوستان و آشنایانش بهخوبی میدانستند که زیر آن هیکل عظیم، قلبی آرام، مهربان و صبور میتپد.
شهاب ��ا خانوادهاش در یکی از محلههای سعادتآباد تهران زندگی میکرد. پدرش بازنشسته شرکت نفت بود، مادرش خانهدار و خواهر کوچکش دانشجو. خودش یک باشگاه ورزشی کوچک داشت. شاگردهایش او را دوست داشتند، چرا که نه تنها مربی بود، بلکه برایشان برادر و رفیق نیز به شمار میآمد.
روزی چند نفر از شاگردهای یک باشگاه رقیب، به دلایلی نامعلوم، تصمیم گرفتند از باشگاه خود جدا شوند و به باشگاه شهاب بپیوندند. انتقالی که به نظر ساده میرسید، اما به مذاق صاحب آن باشگاه خوش نیامد. چند روز بعد، تنشها بالا گرفت. تلفنهای تهدیدآمیز و بالاخره روزی رسید که آرامش شهاب برای همیشه بر هم خورد.
عصر یکی از روزهای تابستان، حدود ساعت پنج، در حالیکه باشگاه شلوغ بود و صدای دمبلها و آهنگهای ورزشی در فضا میپیچید، گروهی از جوانهای همان باشگاه رقیب بیخبر و بیدعوت وارد باشگاه شهاب شدند. فضا بهسرعت متشنج شد. داد و فریاد، توهین و سپس هل دادنها شروع شد.
شهاب سعی کرد آرامشان کند و از در صلح وارد شود، اما در میانهی آن درگیری، یکی از آنها به یکی از شاگردان شهاب حملهور شد. دیگر صبر شهاب تمام شد و یک مشت زد. یک ضربه سنگین به صورت جوانی بهنام ساسان. مشت مستقیم به شقیقهاش خورد. ساسان تعادلش را از دست داد، به عقب افتاد و سرش محکم به زمین خورد. سکوت... و سپس فریادها.
چند دقیقه بعد، اورژانس رسید، اما دیگر کار از کار گذشته بود. ساسان جان باخته بود. همانجا شهاب را دستگیر کردند. خودش هنوز گیج بود و نمیفهمید چه شده. فقط یک مشت زده بود... فقط یک مشت...
اما قانون، مشت را نمیشناسد؛ مرگ را میشناسد.
شهاب دو ماه در بازداشت بود و بعد محاکمه آغاز شد. خانواده مقتول، بهویژه پدرش، اصرار به قصاص داشتند. هیچیک از تلاشهای خانواده شهاب، دوستانش، یا حتی شاهدان ماجرا که از پیشینه�� خوب و بیحاشیه شهاب میگفتند، نتوانست نظر اولیای دم را تغییر دهد. شهاب در تمام مدت دادرسی آرام بود و هیچوقت نگفت که بیگناه است. فقط میگفت: «نمیخواستم بمیره… من فقط خواستم دفاع کنم، فقط همون یه مشت...»
شهاب دو سال تمام در زندان رجاییشهر ماند. روزهای اول حبس سخت بود، اما شهاب تحمل کرد. با احترام رفتار میکرد. دعوا نمیکرد. اگر دو نفر باهم درگیر میشدند، پا پیش میگذاشت و با آرامش میگفت: «داداش… اینجا آخر خطه، معلوم نیست تا کی زندهایم، شاید هفته دیگه زیر طناب باشیم. پس با هم مهربونی کنیم.»
کمکم شد کسی که همه او را «آقا شهاب» صدا میزدند. در صف غذا نظم میداد، برای بچههایی که خانواده یا واریزی نداشتند، به زندانیها ورزش یاد میداد تا در آن چهار دیواری پوسیده، حداقل یکذره تخلیه شوند.
شهاب هر روز صبح زود بیدار میشد، سجاده میانداخت و نماز میخواند. سپس کمی ورزش میکرد و میگفت: «بدنم باید محکم بمونه، حتی اگه ته خط باشم.»
اما شاید تلخترین لحظات برای شهاب، زمانی بود که بلندگوی زندان اسمش را صدا میکرد؛ «شهاب... بیا زیر هشت»
همه ساکت میشدند. شهاب یخ میزد. فکر میکرد شاید وقتش رسیده. شاید دیگر زمان اعدام فرا رسیده باشد.
دستهایش را با آرامش میشست. موهایش را مرتب میکرد. میرفت زیر هشت. اما بیشتر وقتها، برای مسائل بند میخواستنش، چرا که همه بچههای بند احترام خاصی به او قائل بودند.
همیشه میگفت: «اون دقایق، اون چند دقیقهای که تا رفتن طول میکشید، مثل یک عمره.»
وقتی برمیگشت و هنوز زنده بود، بقیه نفس راحتی میکشیدند.
یکی از همبندیهایش بعدها گفت: «شهاب وقتی میرفت و برمیگشت، همیشه یه لبخند نصفه روی لبش بود. انگار داشت با مرگ دست میداد و میگفت هنوز نه...»
شهاب با خانوادهاش نیز از طریق تلفن در ارتباط بود. هر روز به مادرش میگفت: «مامان، نگران نباش، ایشالا همهچی درست میشه، فقط دلم براتون خیلی تنگ میشه.»
خیلیها در آن دو سال برایش تلاش کردند. دوستان قدیمی، خانواده و وکیلش. اما پدر ساسان راضی نشد. با اینکه خیلیها گفتند «شهاب نمیخواست بکشه، یه اتفاق بود»، اما درد از دستدادن پسرش برایش قابل تحمل نبود.
روز آخر، وقتی دوباره صداش زدند، دیگر همهچیز فرق داشت.
شهاب اینبار مطمئن بود. گفت: «امروز دیگه نوبتمه.»
سجادهاش را پهن کرد. موهایش را با دقت شانه زد. لباسهایش را بین بچهها پخش کرد و در سالن ایستاد و گفت: «تو این دو سال، شما شدین برادرای من، همیشه دعاتون کردم.»
وقتی از بند رفت، سکوتی تلخ همهجا را گرفت. بعضیها اشک میریختند، برخی هم سرشان را پایین انداخته بودند. هیچکس جرئت نداشت چیزی بگوید.
شهاب رفت.
و دیگر برنگشت.
شهاب تا آخرین هفته زندگیاش منتظر روزی بود که شاید خانواده مقتول رضایت دهند. اما آن روز هیچگاه نرسید.
باشگاهش در سعادتآباد بسته شد. هنوز هم برخی از شاگردانش میگویند: «شهاب مربی نبود… برادر بود، مرد بود.»
آن دعوای باشگاه، آن مشت، آن یک لحظه… شد تمام زندگی شهاب. یک تصمیم، یک لحظه عصبیشدن، و پایان یک زندگی.
تصاویر: ذرد 🎨 @yellow_zard
#اعدام #نه_به_اعدام #حق_حیات #روایت_زندان #روایت_اعدام #قتل_دولتی #لغو_مجازات_اعدام #بامداد_بیدار
🌅 شماره سوم «بامداد بیدار» منتشر شد
این شماره روایتگر زندگی شهاب، اسماعیل، مجید و مژگان است؛ انسانهایی که قصههایشان در تاریکیِ خشونت، فقر و بیعدالتی شکل گرفت و زیر سایه طناب دار به پایان رسید. روایتهایی که یادآور میشوند هیچ انسانی قاتل به دنیا نمیآید و مرگ، هرگز پاسخی برای زخمهای جامعه نیست.
📥 نسخه کامل شماره سوم را از لینک موجود در بیو بخوانید و دانلود کنید.
از هنرمندانی که با هنرشان به این شماره جان بخشیدند سپاسگزاریم:
🎨 @yellow_zard
🎨 @teymourpour
#بامداد_بیدار
#نه_به_اعدام
آمنه همانطور آرام به سراغ وکیل بند رفت و چیزی از او پرسید.
زلیخا، وکیل بند، او را به سمت هواخوری هدایت کرد و بعد کنار من نشست.
با صدایی گرفته گفت:
«اجرای حکم آمنه اومده... امروز یا فردا اعدامش میکنن. مادرشوهرش اجازه نداده با بچههاش خداحافظی کنه. الان اومده با بچههای بند بازی کنه بهجای بچههای خودش. محمدی (رئیس زندان) بهش اجازه داده.
بابا نامردا، ۱۰ سال نذاشتید بچههاش رو ببینه، حالا هم دارید اعدامش میکنید... بذارید حداقل یه بار ببینهشون.»
بهتزده به او و زلیخا نگاه کردم. اشک از چشمانش جاری شد.
چند لحظه بعد، یکییکی مادرانِ بند که با کودکانشان در هواخوری بودند، با چشمانی اشکبار و بیکودک وارد بند شدند.
نفسم بند آمده بود. نمیدانستم چه کنم. صدای خنده و بازی آمنه و هشت کودک از هواخوری میآمد.
پاهایم سست شده بود. نمیتوانستم از جا بلند شوم. هیچیک از ما، بیآنکه با هم حرف زده باشیم، نمیخواستیم آن لحظه مادرانه را از او بگیریم.
به دفتر بند رفتم، شاید کاری بشود کرد. رئیس بند گفت:
«مادرشوهرش هیچجوره راضی نمیشه. دیه هم جور شده بود، اما قبول نکرد. میگه فقط قصاص.»
به بند برگشتم. آمنه دیگر آنجا نبود.
آن شب، درهای تمام بندها قفل شد. سکوت، تمام زندان را در بر گرفت.
آمنه، بعد از بازی با کودکان، به #سلول_انفرادی منتقل شده بود.
او را قصاص کردند. بیآنکه حتی اجازه ملاقات با فرزندانش را به او بدهند.
و من هنوز پس از ��الها تک تک آن لحظهها را با جزئیات به یاد دارم.
.
.
برای مطالعه و دانلود شماره اول و دوم نشریه «بامدار بیدار» به این لینک مراجعه کنید.
#نه_به_اعدام
#سهشنبههای_نه_به_اعدام
https://t.co/lS5jwpgbr8?
روایت @AtenaDaemi پنجرهای میگشاید به رنج #مادران محکوم به #اعدام و تجربه تبعیض و خشونت پیش از ورود به #زندان.
✍🏽
در فروردین سال ۹۷، بیش از دو ماه بود که به #زندان_قرچک و به بند «مادران» این زندان تبعید شده بودم.
بندی ویژهی زنان باردار و مادرانی که فرزند زیر سه سال داشتند. هیچ زندانی دیگری از بندهای دیگر اجازه ورود به این بند را نداشت.
بند مادران، جمعیت کمتری داشت؛ غذای جداگانه، هواخوری و فروشگاه اختصاصی داشت و ظاهر آن کمی بزرگتر و متفاوتتر بود. بعدها فهمیدم این بند را برای اهداف تبلیغاتی نگه داشتهاند؛ بازدیدکنندگان و مسئولان را هرگز به بندهای دیگر که شرایط فاجعهباری داشتند نمیبردند، تنها بند مادران را به آنها نشان میدادند.
وقتی مرا به این بند منتقل کردند، قوانین امنیتیتر و محدودکنندهتر شد. اگر پیشتر برخی از زندانیان قدیمی با هماهنگی وکیل بند میتوانستند برای خرید سریعتر یا استفاده از تلفن خلوتتر وارد این بند شوند، حالا حتی آن را هم ممنوع کرده بودند. نمیخواستند زندانیان دیگر من را ببینند.
یک روز که برای مراجعه به بهداری رفته بودم، با زندانیان زیادی از بندهای دیگر مواجه شدم. ظاهر همه ما شبیه به هم بود. همه انسان بودیم، همه زندانی. تنها تفاوت این بود که آنها چادر به سر داشتند و من نه.
وکیل بند به آر��می برخی از آنها را به من معرفی کرد. برای اولین بار بود که با زندانیانی روبهرو میشدم که مرتکب #قتل شده بودند؛ بعضی چند نفر را کشته بودند، بعضی عامدانه و با نقشه، و برخی در حادثهای ناخواسته.
همهی آنها محکوم به #قصاص بودند و برای ویزیت متخصص گوارش که ماهی یکبار به زندان میآمد به بهداری منتقل شده بودند.
همان لحظه با خودم فکر کردم: «اگر وکیل بند نمیگفت، اصلاً نمیفهمیدم چرا این افراد زندانیاند.»
نمیدانستم چرا، اما تمام نگاهها به سمت یک نفر بود: آمنه.
زنی حدوداً چهلساله�� لاغراندام، با قدی متوسط، موهای کوتاه و لخت قهوهای روشن، چشمهایی غمگین اما لبانی خندان. شوخطبع بود، با مأموران شوخی میکرد. چهرهاش شبیه یکی از بازیگران بود.
وکیل بند گفت:
«آمنه با همدستی دوستپسرش شوهرش رو کشته. شوهرش پسر داییش بوده؛ دوستش نداشته و به زور وقتی بچه مدرسهای بود بهش داده بودن. بعد از چند سال که شوهرش خیلی اذیتش میکرد، درخواست #طلاق داده، ولی خانواده خودش و شوهرش همه علیهش شدن. دوباره برگشته بود پیش همون پسری که دوستش داشت، اما شوهرش طلاقش نمیداد و اونا هم کشتنش. الان مادرشوهرش که زن داییشه، رضایت نمیده و میخواد قصاص بشه. آمنه ۱۰ ساله زندانه و بچههاش رو ندیده. حکم رفته به اجرای احکام.»
در همان لحظه، آمنه با همان لبخند روی لب به سمتم آمد و با صدایی بلند گفت:
«تو همون زندانی سیاسی هستی؟»
اما قبل از آنکه بتوانم پاسخی بدهم، مأموران سریع من را از بهداری خارج کردند.
آن نگاه، آن چهره، در ذهنم ماند. بارها از خودم پرسیدم:
یعنی چند سالش بوده که مجبور به #ازدواج شده؟
دو فرزند به دنیا آورده، #خشونت دیده، و حالا ۱۰ سال در زندان است؟
چند روز بعد، روی تختم نشسته بودم و کتاب میخواندم. عصبانی و دلگرفته بودم. اجازه نداده بودند برای مراسم عروسی خانوادهام به مرخصی بروم و تماس تلفنی و ملاقاتم را هم قطع کرده بودند.
دوست و همبندم، گلرخ ایرایی، به دلیل اعتصاب غذا به بیمارستان منتقل شده بود و من به خاطر حملات عصبی، حس صورتم را از دست داده بودم. عصر بود و بند، خلوت. بیشتر زندانیان در هواخوری بودند.
ناگهان درِ بند باز شد و آمنه وارد شد. درِ پشت سرش قفل شد. آرام و بیصدا قدم برمیداشت، رنگپریده، با لبخندی که دیگر محو شده بود. چنان سبک و ساکت راه میرفت که انگار هیچ وزنی نداشت. چادرش از روی موهایش سُر خورد و روی زمین افتاد، اما آن را برنداشت. یک تیشرت کرم و شلواری قهوهای بر تن داشت. زندانیانی که در اتاق بودند، با نگاهی پر از اندوه و اشک آلود به او نگاه کردند.
من هنوز نمیدانستم چه خبر است، گمان کردم که کسی از عزیزانش در بیرون از زندان فوت کرده است.
بدترین دوران زندان من، محبوس شدن در سوئیت زندان رجاییشهر بود. زندانیها را چند روز پیش از اجرای حکم اعدام، به سلولهای این بند منتقل میکردند. آنها را با دستبند و پابند به میلهای که در کف زمین نصب شده بود، میبستند تا خودزنی و خودکشی نکند. تا در نهایت آنها را به دست خودشان اعدام کنند.
هنگامی که وارد سوئیت زندان رجاییشهر شدم، بوی تعفن شدیدی را حس کردم. با لباسم جلوی بینی و دهانم را گرفتم. عق میزدم و حالت تهوع داشتم. دنبال منشا این بوی بد در داخل سلول گشتم.
بعد از چند ساعت متوجه شدم این سلولها مخصوص زندانیهای پیش از اعدام است. آنها را به مدت ۲۴ تا ۴۸ ساعت پیش از اعدام در این سلولها نگه میدارند. در این مدت، اکثر آنها بهدلیل ترس و وحشت، دچار بیاختیاری ادراری میشوند. برخی از آنها هم بهواسطه فشار عصبی، سرشان را به دیوار میکوبند. بخشی از دیوار و بخشی از موکت سوئیت خونآلود بود. مسئولان زندان حتی موکتهای آلوده را شستوشو یا تعویض نمیکردند. قرار بود این بوی تعفن هم بخشی از شکنجه آن زندانی پیش از اعدام باشد.
از بیرون سلول، صداهای دلخراشی میآمد. اعدامیها شب تا صبح ناله و گریه میکردند. دوشنبهها و چهارشنبهها، نزدیک اذان صبح، از دریچه سلول میدیدم که چند نفر را با غل و زنجیر، به پای چوبه دار میبرند. صدای کشیدهشدن غل و زنجیر روی زمین و زجههای اعدامیها، هر انسانی را به مرز جنون میکشاند.
زندانیها فریاد میزدند:
«ما نمیخواهیم بمیریم». تعداد زیادی از آنها مقاومت میکردند و به همین دلیل توسط مامورین انتقال، با باتوم و مشت و لگد مورد ضربوجرح قرار میگرفتند. موارد زیادی اتفاق میافتاد که بهخاطر مقاومت زندانیها، دست، پا یا سر زندانی شکسته میشد.
در سلول روبرویی من، اسماعیل در انتظار اعدام بود. او تنها زندانی است که گریه و ناله نمیکند.
از او پرسیدم: «اسی داستان پروندت چیه؟ امید داری به رضایت؟»
شروع به روایت میکند:
«داداش! من تو یه شرکت تو حاشیه تهران کارگری میکردم. شرکت تعطیل شد و هرجا دنبال کار میگشتم پیدا نمیکردم. یه روز صابخونه اومد و شروع کرد به دادوبیداد کردن. بهش گفتم به خدا ندارم و بیکارم. دنبال کار میگردم، من که تا حالا پول تو رو نخوردم! جر و بحثمون بالا گرفت و جلوی زنم، زد تو قفسه سینهام. منم عصبی شدم و یقهشو گرفتم و هولش دادم سمت دیوار. توی گیرودار زد و خورد بودیم که یهو از پلهها پرت شد پایین! کل راهرو رو خون گرفت. منی که تا اون موقع یکبار هم پام به کلانتری کشیده نشده بود، شدم قاتل! بعد از این اتفاق زنم هم از من جدا شد.»
در ادامه گفت:
«داداش! خانواده مقتول رضایت نمیدن. من خوشحالم چند ساعت دیگه حکمم اجرا میشه. دیگه چیزی برای از دست دادن ندار��. زجر کشیدن داره تموم میشه. ما به دنیا اومدیم ولی دنیا به ما نیومد. داداش! بچه جنوب شهر دعوا میکنه چون غرق در گرفتاریه، غرق در بدبختیه.»
انگار زبانم قفل شد... و چیزی نتوانستم بگویم. باز صدایش را میشنوم: «داداش! آهنگ اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد داریوش رو بلدی؟ اینو به یاد خانومم همیشه تو زندان میخوندم.»
من با بغض برایش میخوانم:
چشم من بیا منو یاری بکن
گونههام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن…
سپیدهدم، درب سلولش باز میشود و با آرامش عجیبی از سلول خارج میشود. هنگام رفتن، رو به سلول من میگوید: «داداش! برام دعا کن خدا منو ببخشه! دارم میرم به سمت مرگ...»
به او میگویم: «توکلت به خدا، ایشالا رضایت میدن». اما ته دلم میدانم رضایتی در کار نیست…
زندانی سابق
در سوئیت زندان گوهردشت کرج
#نه_به_اعدام
#سهشنبههای_نه_به_اعدام
#بامداد_بیدار
آن شامگاه تلخ و سراسر نکبتی که خبر انتقال حاج حلیم براهویی را به انفرادی زندان قزلحصار شنیدم، چنان دست و دلم لرزید که بغض فروخوردهام به ناگاه ترکید. دقیقاً ندانستم چه شد که در کل مسیر رفتن به خانه دوستم، یک دل سیر برای حاج حلیم گریستم.
آن چهره گندمگون و گشادهرویش روبهروی چشمانم ظاهر میشود و من کلامش را به یاد میآوردم که با لهجه زیبای بلوچی میگوید: «فقط ابلیس ناامیده».
حاج حلیم براهویی، پیرمرد صبور بلوچ را آنقدر در ۲۰۹ نگه داشته بودند که بهقول خودش، تمام کف بازداشتگاه را رج زده بود. انفرادیهای طولانیمدت و فشارهای روانی را طوری برایش اجرا میکردند تا بشکند و اعتراف کند. او اما مصرانه میگفت: «کاری که نکردهام را نخواهم پذیرفت».
اتهام انتسابی حاج حلیم، حمل و انتقال مقادیر زیادی مواد مخدر بود. اتهامی که حاج حلیم تا انتهای روند دادرسی نیز آن را نپذیرفت. وقتی در سال ۹۸ بازداشت شد، پس از شش ماه انفرادی در بند ۲۰۹، به سلولهای چندنفره منتقل شده بود. در فرآی��د دادرسی از داشتن وکیل انتخابی محروم ماند و تاکید داشت که اتهام انتسابی به او نوعی «باجگیری» است و حاج حلیم کسی نبود که زیر بار این موضوع برود.
این پیرمرد تا پیش از انتقال به زندان قزلحصار برای اجرای حکم اعدام، بیش از چهار سال را در بند امنیتی ۲۰۹ گذراند و این شرایط فاجعهبار عملاً مصداق شکنجه روانی طولانیمدت است؛شکنجهای که رد آن را در جای جای کلام و صحبت حاج حلیم میتوان یافت.
خیلی اهل مراوده و صحبت نبود. دیر اعتماد میکرد و بیشتر میشنید. کمتر در صحبتها دخالت میکرد و سعی داشت با صبر بیاندازهاش، روزهای سخت را برگیرد و برود… .
یک روز در سلول ما مشغول خواندن نماز بود که ناگاه من وارد شدم. بیسروصدا کنارش نشستم و منتظر ماندم نمازش را تمام کند. گفتم: «قبول باشه حاج حلیم!» سریع گفت: «باور کن برای تو هم خیلی دعا میکنم». با احترام پیشانیاش را بوسیدم و گفتم: «حاجی جان! نمیدونی چقدر دوس دارم وقتی همهمان از این خرابشده آزاد شدیم، بیام ولایت شما که تا حالا افتخار دیدنش رو نداشتم...».
با بغضی در گلویش گفت: «بلوچستان خیلی فقیرند مردم، خیل��...». من سریع گفتم: «منتها شریفند و دوس داشتنی». انگار که یخش باز شده باشد، دستم را گرفت و گفت: «آزاد که شدیم همه، دست خانواده رو میگیری و میای بلوچستان، خونه خودم. افتخار میدی به ما». از صحبتش فهمیدم در منطقه خودشان هم مرد سرشناسی است و هم آدم بسیار معتمد و متمول.
خیلی آرام صحبت میکرد و هیچگاه صدای بلندی ازش نشنیدم. در بحثهای سیاسی ما، با لبخندهای همیشگیاش ��مراهی میکرد و گاه در گوشی چیزی میگفت که ناشی از بیاعتمادی کاملش به حکومت و دستگاه قضا بود. بارها گفته بود ظلم بسیاری به او شده اما هیچگاه ندیدم که با کینه حرف بزند. عمیقاً زندگی، خانواده و بلوچستان را دوست داشت و امیدوار بود زودتر آزاد بشود و برود.
هیچگاه رنج دلخراشی را کشیده بود، بروز نمیداد. همچون خیلی از مردمان شریف و صبور بلوچستان، انسانی سختکوش، آبدیده و باصلابت بود. کوچکترین ناامیدی در نگاهش وجود نداشت. با طمأنینه میگفت: «من نماز میخونم یعنی اللّه تعالی صدای منو میشنوه. ناامید نیستم». به او گفتم: «حاجی! دل بزرگی داری که هنوز ناامید نیستی». در گوشم گفت: «فقط ابلیس ناامیده».
گاهی زمزمه صدای زیر و کوتاه حاج حلیم در گوشم میآید که میگفت: «باور کن نمیدونی چقدر دوس دارم آزاد بشی و بیرون ببینمت! مثل پسرمی، بیا مهمون من باش!». قول داده بودم حتماً پیشش بروم... .
صد حیف که نشد بیرون ببینمت، حاج حلیم براهویی! اما هروقت ولایت شما بروم، آن تصویر محزون اما صبور تو را به یاد خواهم آورد. ما روزهای سخت ۲۰۹ را باهم قدم زدیم، باهم درد و دل کردیم و باهم ��ز ظلم گفتیم.
-همبندی سابق حاج حلیم در بند ۲۰۹ وزارت اطلاعات
#نه_به_اعدام
#بامداد_بیدار
#سهشنبههای_نه_به_اعدام
🔴 شماره دوم بامداد بیدار منتشر شد
ا�� سوئیتهای مرگ در رجاییشهر تا روایت دردناک مادرانی که پیش از چوبه دار، حتی اجازه دیدن فرزندانشان را نیافتند؛ از صدای مرد بلوچ که گفت «فقط ابلیس ناامیده» تا فریاد آخر زندانی که میگفت «به خدا من قاتل نیستم»…
در این شماره، باز هم به قلب سیاهی رفتهایم، اما با امیدی سرسختتر به روشنایی. آمدهایم تا صدای اعدامیان و خانوادههایشان باشیم؛ آمدهایم تا روایت کنیم، بخوانیم، فریاد بزنیم:
نه به اعدام
📥 نسخه کامل شماره دوم را از لینک موجود در بیو بخوانید و دانلود کنید.
#بامداد_بیدار
#نه_به_اعدام
#سهشنبههای_نه_به_اعدام
مجله دوم #بامداد_بیدار بهزودی منتشر میشود
انتشار شماره جدید نشریه با تأخیر همراه شد، چرا که ما نیز زیر سایهی جنگ و ناامنی، متأثر از شرایط روز بودیم. اما این مسیر را ادامه میدهیم؛ با قلم، با صدا، با پایداری.
در شرایطی که آسمان ایران با صدای جنگندهها، انفجار موشکها و سایهی حملات اسرائیل تیره شده، حاکمیت از این فضا برای تشدید سرکوب داخلی نهایت استفاده را برده است. تاریخ نشان داده که جنگهای خارجی همیشه بهانهای برای حذف، سانسور و کشتار داخلی بودهاند و امروز نیز این قاعده برقرار است.
دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی، با پشتگرمی به این فضای بحرانی، بهسرعت به خاموشکردن صداهای معترض، تسویهحسابهای سیاسی و اجرای احکام اعدام روی آورده. در سوی دیگر، دولتمردان خارجی نیز درگیر کشتار و ساختن توازن قدرتی خونیناند. اما جنگ ما با این نظام، بسیار پیش از بحرانهای منطقهای آغاز شده بود.
در ��برهایی که خیلی زود حذف شدند، در عکسهایی که منتشر نشدند، در سکوتی که با ترس همراه بود، غیرنظامیان جان دادند. کسانی که نه فرمانده بودند، نه تصمیمگیر. فقط همانجا زندگی میکردند و حالا نیستند.
حقیقت این است که چه موشک و چه طناب، مرگ را به خانههای مردم میکشانند. قتل یک انسان، فقط پایان زندگی یک نفر نیست. پیامدهای آن، تا سالها بر تن و روان خانواده، نزدیکان و جامعه میماند.
آنها نابودی را به نام قانون توجیه میکنند. مرگ را «ضروری» و «هدفمند» جلوه میدهند. اما جنگ ما، با همین دروغهاست؛ با کسانی که زندگی را بیارزش میکنند و قدرت را بر مرگ بنا میسازند.
مقابله با اعدام، تنها با واکنشهای فردی و مقطعی ممکن نیست. برای متوقف کردن این دستگاه کشتار، به ارادهای جمعی نیاز داریم. این اراده جمعی، بدون ارزش مشترک شکل نمیگیرد. ما باید بر سر اصلی بنیادین توافق کنیم؛ اصلی که فراتر از مرزها و باورها، همه ما را به هم پیوند دهد: ارزش زندگی انسانی.
اگر زندگی، بیقید و شرط، ارزش دار��؛ اگر جان انسانها مهم است، هیچ توجیهی - نه قانون، نه جنگ، نه انتقام- نمیتواند گرفتن آن را قابلقبول کند. اگر زندگی ارزش دارد، مخالفت با اعدام، ارزش همهی انسانهاست.
تا لغو همیشگی مجازات اعدام، برای همه و برای همیشه، خواهیم نوشت و مبارزه خواهیم کرد. از شما نیز دعوت میکنیم که در این مسیر همراه ما باشید.
#نه_به_اعدام
روایتی از همبندی سابق محمدعلی حاجآقای و جعفر کاظمی، زندانیان سیاسی اعدامشده
محمدعلی حاجآقایی، اهل فریدن از توابع اصفهان، کارگر ساکن تهران بود که اولین بار در سال ۱۳۶۲ به دلیل توزیع نشریات سازمان مجاهدین دستگیر و به ۵ سال زندان محکوم شد. او چهرهای صبور و مهربان داشت و با متانت و استواری بسیار، در برابر تمامی رنجهای زندگی و زندان ایستادگی کرد.
او در دهه شصت در حالی در زندان بود که دو فرزندش به دلیل بیماری خاص، در آستانه مرگ بودند. این پدر بعد از دستگیری در یکی از ملاقاتها به همسرش گفته بود همه سرمایه و خانه را بفروشد و بچهها را درمان کند. همسرش خانه را فروخت؛ اما مشکل بیماری کودکان حل نشد. آخرین نظر پزشک این بود که بچهها تا ۱۸ سالگی فلج میشوند و بعد میمیرند. محمدعلی حاجآقایی بعد از پایان محکومیتش در سال ۶۷ آزاد شد و پس از مدت کوتاهی، فرزندانش در حالی که وی و همسرش تا آخرین لحظات در کنار آنها بودند جان باختند.
محمدعلی حاجآقایی در جریان اعتراضات سال ۸۸ به دلیل شرکت در تجمعات و فرستادن فیلمی دو دقیقهای به شبکه سازمان مجاهدین، دستگیر شد. #مقیسه در جریان دادگاهی سه دقیقهای، بدون اینکه پرونده را مطالعه کند، پرونده او را «بو» کرده بود و گفته بود: «پرونده بوی اشرف و منافقین را میدهد». مقیسه تاکید کرده بود او باید اعدام شود، مگر آنکه در تلویزیون بگوید جاسوس اسراییل بوده و پول از آمریکا می گرفته و خط «نفاق» را پیش میبرده…
#محمد_مقیسه که از آمران و عاملان هزاران زندانی سیاسی در سال ۱۳۶۷ است، محمدعلی حاجآقایی را با عنوان محارب از طریق شرکت در تجمعات و فرستادن فیلم به شبکه مجاهدین، به اعدام محکوم کرد و دیوان نیز در ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹، این حکم را تأیید کرد. وکیل پرونده در طول مراحل دادرسی اجازه مطالعه پرونده را نداشت و حتی حکم بدوی و دیوان به او ابلاع نشد. وکیل پرونده میگفت: «همینقدر میدانم که حاجآقایی هم مانند علی صارمی و جعفر کاظمی محارب خوانده شدند.»
#محمدعلی_حاجآقایی پیش از اعدام، در نامهای به دبیرکل سازمان ملل نوشته بود: «من از درد به خودم میپیچم… نه از درد جسمی بلکه از درد تاریخی مردم این مرز و بوم… چرا من فقط هشت دقیقه وکیلم را دیدم؟ چرا وکالت نامهام پس از هفت ماه به خانوادهام نرسید؟… امیدوارم مرگ من برای مردم ایران، آزادی، عدالت و امنیت به ارمغان آورد».
او را برای اولین بار اسفند ۸۸ در بند ۳۵۰ دیدم. اولین نفری بود که به پیشوازم آمد. مرا در آغوش گرفت. خواست دستم را ببوسد، اجازه ندادم. در ادامه به من گفت: «برای من بوسیدن دست و پای آزادیخواهان افتخار است». مجدد در آغوشش گرفتم و شانههایش را بوسیدم.
به اتاق سه رفتیم. ضیا و مجید دری را در آن اتاق دیدم. ضیا از تخت پایین آمد و شروع به معرفی بچههای اتاق کرد. نوبت به معرفی او که رسید، گفت: «محمد حاجآقایی، اعدام». شوکه شده بودم. مگر میشد حکم اعدام داشت و اینقدر شاد و خوشحال بود.
از آنجا که کمتر کسی حاضر بود نظافت توالت و دریچه فاضلاب را بV عهده بگیرد، #محمد_حاجآقایی بههمراه #جعفر_کاظمی مسئولیت آن را بر عهده گرفته بود. در هواخوری میچرخید و اگر کسی را افسرده میدید به سمتش میرفت و با جوکگفتن و خواندن آوازهای کوچه بازاری، شادش میکرد. هر روز خیلی سخت ورزش میکرد و به شوخی میگفت: «میخواهم وقتی طناب دور گردنم میاندازند و زیر پایم را میزنند، وزنم کم باشد».
انگار حکم اعدام را به سخره گرفته بود! حتی برای لحظه اجرای حکم اعدامش هم جوک ساخته بود...
حکم اعدامش در د��وان قطعی شد. اما کوچکترین تغییری در سبک زندگی او دیده نمیشد. همیشه در کلاسهای نهجالبلاغه هدی صابر، بهعنوان نفر اول حاضر بود. بعد از جلسه شروع میکرد به جوکگفتن و آقای صابر با آن چهره متین و آرام، با لبخند میگفت : «محمد جان! یکم جدی باش».
یک روز قبل از انتقال او و جعفر کاظمی به انفرادی برای اجرای حکم، هر دوی آنها را به دادسرا فراخواندند.
تصور همه ما این بود که آنها را به انفرادی منتقل کردهاند. کل بند به جز دو ا��اق اعتصاب کردند. بیش از ۱۷۰ زندانی در اعتصاب بودند و با شعار «مرگ بر دیکتاتور» در کریدور بند حرکت میکردند. این افراد از طیفهای مختلف با دیدگاههای متفاوت بودند.
همه غمگین بودیم. شب شد و به یکباره درب افسر نگهبانی باز شد. جعفر و محمد را در چهارچوب در دیدیم. بچهها هلهله و کِل میکشیدند و دست میزدند. شعار «مرگ بر دیکتاتور» مجددا طنینانداز شد. آنشب هر دوی آنها به اتاقها مراجعه کردند و با شرح اتفاقات دادسرا، از تکتک بچههای بند بابت اعتصاب تشکر کردند.
جعفر کاظمی گفت: «ما را به دادسرا بردند و علوی، بازجوی ما، آمد و خیلی صریح گفت اگر حاضر شوید در مصاحبه تلویزیونی شرکت کنید و بگویید از انگلیس، آمریکا و منافقین پول گرفتهاید و بالاجبار از طرف منافقین مجبور به انجام اغتشاش شدهاید، حکم شما را میشکنیم و بعد از چند سال آزاد میشوید. در غیر این صورت به سلول منتقل و اعدام خواهید شد».
در ادامه جعفر کاظمی گفت هر دو آنها این پیشنهاد را رد کردند. او در ادامه تعریف کرد، محمد حاجآقایی همان ابتدا به بازجو گفته: «آقای علوی من اعتراف نخواهم کرد. زودتر حکم مرا اجرا کنید» و با ��الت شوخی اضافه کرده بود: «چقدر اینجا خنکه! من یه چرت میزنم شما به حرفاتون ادامه بدید.»
بعد از چند ثانیه، صدای خروپف حاجآقایی بلند شده و علوی با حالت عصبی به جعفر کاظمی گفته بود: «این همه چی رو به تخ...ش گرفته! بهتره برید انفرادی...». آن شب با این روایت، همه بچهها خندیدند.
همان شب محمد حاجآقایی باخنده گفت: «چقدر دلم برای بند تنگ شده بود. دوست داشتم برای آخرین بار چهره تکتکتان را ببینم و از شما حلالیت بگیرم. البته دلم برای تختم هم تنگ شده بود» (قهقه همه بچهها در اتاق)
فردای آن روز هر دوی آنها را به بهانه بهداری، از بند خارج و به انفرادی منتقل کردند. پسفردا زیرنویس شبکه خبر اعلام کرد که این دو عزیز به دار آویخته شدند. در ۴بهمن ۱۳۸۹، محمد حاجآقایی و جعفر کاظمی، بدون اطلاع وکلای خود در زندان اوین اعدام شدند. خانواده محمدعلی حاجآقایی هیچگاه پیکر او را تحویل نگرفتند و جسدش بهطور مخفیانه در اصفهان دفن شد.
محمد بروغنی یا ممد آلفا را اولین بار در بند امنیتی ۲۰۹ در اوین دیدم. شبی بعد از شام بود که به سلول ما آورده شد. بیش از دو هفته را در انفرادی گذرانده بود و وقتی چشم بندش را از صورت برداشت، آن چشمان درشت و آن نگاه خیره سراسر تعجبش، نخستین چیزی بود که جلب توجه میکرد.
کمحرف بود و غالبا ساکت، گویی بیشتر دوست داشت بشنود. از سن ۱۰ سالگی کمک خرج خانوادهاش بود، آنچنان که خودش تعریف میکرد در این چند سال اخیر، به واسطه از کارافتادگی و بیما��ی پدرش عملا یگانه نانآور خانه نیز محسوب میشد. آنچنان که تعریف میکرد خواهری کوچکتر از خود داشت که برایش خیلی خیلی عزیز بود. ممد آلفا بدجوری نگران این خواهر کوچکتر خود بود.
محمد را در مامازند ورامین در خانهشان دستگیر کرده بودند و آنقدر کتک زده بودند که هیچ باورش نمیشد که دستکم در بند ۲۰۹ اوین علیرغم انواع شکنجههای روحی و روانی و جسمی، علیالقاعده از کتک خبری نیست. در طول بازداشت در ورامین آنقدر کتک خورده بود که وقتی من او را دیدم، آثار آن در دست و پایش کاملا هویدا بود. حتی دو سه بار برایش اعدام نمایشی نیز ترتیب داده بودند. میگفت آنجا شوکر برقی و کتک، روالی کاملا عادی داشت و تقریبا بین هر دو وعده غذایی، یکی دو بار چنین عنایات خاصهای در جریان بود.
اتهامی که به #محمد_بروغنی (یا آن طور که خودش دوست داشت صدایش کنند: ممد آلفا) چسبانده بودند «محاربه» بود و چنان که افتد و دانی قاضی پروندهاش جناب #قاضی_صلواتی. جالب اینکه در جلسه اول دادگاه محمد بروغنی، وکیل نمیدانم چه بگویم یا اصطلاحا تسخیریاش، از این پسربچه که حتی نمیدانست محاربه دقیقا چه چیزی است، خواسته بود تا در برابر قاضی صلواتی یکسره کرنش کرده و شعار «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» سر دهد و #ممد_آلفا هم که از دنیا بیخبر، با اشتیاق پذیرفته بود. وکیل به وی قول داده بود همین شعارها باعث خواهد شد که حکمش شکسته شود. بازی روانی کثیفی را با این پسر بچه راه انداخته بودند و سر آن داشتند که اتهام آتشزدن فرمانداری را نیز به گردنش بیاندازند و در طی این بازی کثیف البته که انداختند.
خوب یادم است وقتی محمد از دادگاه برگشت به سلول، عمیقا رنگپریده بود و مضطرب. با سکوتی سنگین وارد شد و چیزی نگفت. یکراست آمد داخل و با چشمانی سراسر تعجب ما را مینگریست. فرسوده شده بود و بهتی عمیق بر زبانش جاری بود. ما چیزی نپرسیدیم، سعی کردیم تنها وادارش کنیم غذا بخورد. با بیمیلی زیادی لقمهها را دهانش میگذاشت که ناگهان رو کرد به ما و گفت: «محاربه یعنی اعدام؟!»
نمی توانستم نگاهش کنم. سر برگرداندم و تمام تلاشم رو وقف آن کردم تا با آرامشی سنگین، از اتهامش بگویم. محمد سراسر گوش بود در آن لحظه. یکی از هماتاقیهای ما که تجربه بسیار بیشتری از من داشت، بهش گفت: «نه پسر جان ممکنه همین طور کیلویی اتهام بزنند اما همین طوری کیلویی که نمی شه حکم بدهند».
همان لحظه به هماتاقیام خیره شدم. فهمید میخواهم چیزی بگویم اما با چشمانش بهم فهماند که الان وقتش نیست. چیزی نگفتم. سعی کردم در همراهی با آن هماتاقی باتجربه، یکی دو مثال بیاورم که اولش چنین اتهاماتی میزنند اما بعدش در دادرسی نمیتوانند چنین حکم کنند.
ممد آلفا اشتیاقی سیریناپذیر برای تجربهکردن داشت. شاید بشود نامش را نوعی کنجکاوی سنین نوجوانی گذاشت. بسیار لاغر و تکیده شده بود و فشارهای روحی فاجعهباری را متحمل شده بود. همه ما بچههای آن سلول کذایی، عمیقا سعی داشتیم تا روحیهاش را به گونهای مضاعف تقویت کنیم. در اثنای آن روز از سر اضطراب بارها بیدار شد و گفت: «کاش اعدام بشوم و همه چیز تمام بشه اما مادرم و خواهرم چه؟!»
کاش تمام بشه این کابوس… سعی کردم دور از چشمش گریه کنم و زمانی که خوابیده بود، در بحث با یک هماتاقی بر این باور بودم که تنها خبررسانی موثر میتواند برای این بچه موثر باشد. تلاشی که البته به همت بسیاری از فعالان کلید خورد و موثر واقع شد.
#ممد_آلفا خیلی بیشیله پیله و بامعرفت بود. میگفت: «از دار دنیا هیچ چیزی به ما نرسید مگر مقدار نامتنابهی مو». راست میگفت، واقعا موی بسیار پرپشتی داشت. دوست داشت موتورسیکلت داشته باشد اما میگفت: «شنیدهام قیمتش به ۵۰ میلیون رسیده. دوازده میلیون که بود نتونستم بخرم، الان که دیگه بماند!»
دوست داشتم به محمد که ایام حبسش را ��ر قزلحصار میگذراند، بگویم راستش محمد الان رسیده به صد و خردهای میلیون. اما از اشتیاق چشمهایت به زندگی خوب میدانم که چه چیزها در انتظار تو خواهند بود تا همیشه... چه چیزها که موتور کوچکترین آنهاست.
#نه_به_اعدام
دلنوشتهای از نزدیکان شریفه محمدی، زندانی سیاسی محکوم به اعدام
آیدین پسر بردبار
هیچگاه ندیدمت، نه برق چشمانت را و نه قامت نوجوانیات را که لابد شبیه مادر است: روشن و استوار
اما تو را میان واژههای شریفه شناختم، در دلواپسیهای او از پشت دیوارهای بلند، در نجوای بیصدایش با تو، در امیدی که از زیر خاکستر شکنجهها سربرآورده بود و در دل سلول انفرادی زمزمه کرده تا مبادا «بهار دلنشین» شکوفههای جانش زیر سرمای ظلم یخ بزند. زنی که در تنگنای شبهای زندان، هرگز فانوس باور به زندگی را ��اموش نکرد.
آیدین عزیزم!
نام تو در میان مردم ترکزبان، خود سرشار از معناست: آیدین یعنی روشنی، فروغ، سپیده.
و چه نام شایستهایست برای پسر شریفه!
او که با وقار، بار آرزوی برابری، مهربانی و حق را بر شانههای خویش کشیده و سرخم نکرده، بر شرافت پافشاری کرده، و نان و آزادی را برای همهی انسانها فریاد زده.
و یقین دارم تو نیز همچو ماهی سیاه کوچولویی که صمد بهرنگی روایتش را گفت، راه دریا را خواهی شناخت…
دریایی که مادرت با تمام رنجهایش، نشانیاش را در قلب تو نهاده است.
و هرگز فراموش نکن که تو فرزند زنی هستی که شبهای بیانتها را به امید روشنایی صبح تاب آورده…
روزی خواهد رسید که آسمان، بر دستان آزاد و پاک مادرت به گواهی میایستد و خورشید، با چشمانت میخندد…
آن روز روشن دور نیست، آیدین!
#نه_به_اعدام
#شریفه_محمدی
نخستین شماره نشریه آنلاین «بامداد بیدار» با هدف آگاهیرسانی درباره زندانیان اعدامشده و زندانیان زیر حکم اعدام در ایران، منتشر شد. محتوای این رسانه که حرکتی در ادامه کارزار «سهشنبههای نه به اعدام» است، از سوی گروهی از زندانیان سیاسی در ایران تولید و مدیریت میشود.
https://t.co/0WlF5X6WWy
بهنام انسان و قلم
هیچوقت تاریخها دقیق یادم نمی ماند، اما آدمها و اتفاقات مثل فیلم در ذهنم ثبت می شود.
چندمین روز از تیرماه بود که از انفرادی و بازجویی در وزارت اطلاعات، اول به بازپرسی و بعد با قرار وثیقه به زندان لاکان اعزام شدم و این شروع آشنایی من با کسی بود که از او لبخندهای مهربانانه و کلافگی از بیخوابیهای شبانه به یادم مانده، با یک تتوی زیبا روی دستش که نوشته بود: «ایران بیدارم آرزوست».
همان روز کمی قبلتر از من وارد زندان شده بود، نگاه و سلام و علیک اولش یادم است. چهرهاش تا حد زیادی بیانگر رنجهای زندگیاش بود. آن لحظه نمیدانستم چه رنجهایی کشیده، اما همتبار بود از جنس خودم. بعد با کمک برادر معلمم، عزیز قاسمزاده، با دیگرانی هم که شریف بودند و نجیب، در آن چند دقیقه اول آشنا شدم، اما منوچهر فلاح با آن احترام و حیای ذاتی کمی عقبتر ايستاده بود. سر حرف که باز شد دوستان پرسیدند چقدر وثیقه داری و باقی صحبتهای عادی که معمولا برای آشنایی می شود. اما مابین صحبتم وقتی گفتم وثیقه ۴۰۰ میلیونی برایم خواستند منوچهر بیهوا گفت: «منم ۴۰۰ میلیون» و سرش را انداخت پایین. من چند روز بعد با سند خانه خواهرم آزاد شدم تا روز دادگاه، اما منوچهر ماند و ماند و ماند تا الان که زیر حکم اعدام است.
چرا؟ نمی دانم!!! اما مطمئنم که بعد از آزادی وقتی سعی کردم با خانوادهاش صحبت کنم برای وثیقه، یکی از رنجهای منوچهر را دریافتم: تنهایی و بیپشت و پناهی. ��ه قول فاکنر «کسی را نداشت، نه اینکه بیکس و کار باشد، کسی را نداشت». این دردها را به هرکسی نمیتوان گفت و من هم بیشتر نمیگویم جز اینکه منوچهر فلاح دوست و همبند زندانی من مهربان است، آقاست، شریف است و نجیب و عاشق ایران. هر آنچه در توان داشت برای خوبی ذاتیاش هزینه داد و تصور طناب دار دور گردن او برای من غیرممکن است. امیدم این است نه تنها این حکم ظالمانه در مورد او بشکند بلکه امیدوارم او را آزاد، خارج از زندان در آغوش بگیرم و آرام در گوشش بگویم: «وثیقه جفتمون یه اندازه بود. از این به بعد بیا تنهاییهامون شریک رنج کمتری باشیم».
پایان.
چندمین روز از اردیبهشت ۱۴۰۴
«بامداد بیدار»، نام رسانهای است که جمعی از زندانیان سیاسی زندانهای ایران در ادامه کارزار «سهشنبههای نه به اعدام»، برای اطلاعرسانی و آگاهیبخشی از وضعیت زندانیان زیر حکم اعدام و آنها که اعدام شدهاند، راهاندازی کردهاند.
https://t.co/NrNzm35nnO
#سهشنبههای_نه_به_اعدام