نهال الماسی در قلبم خمید و شکست؛
تراشههای خشمگرفتهاش اما
گویی از پارههای درختی سطبر و سربی برآمده
در رگانم فروشد.
سرم مجمر بیجان لجنی خوناندوه به ته نشسته است؛
و دو نیمهی مرغ آمین در دالان دو گوشم
نیمرخ بهبال پوشانده بلند گریانند.
پژواک قطرهاشک غولی غمگین
در غاری!
چون خاک
عجیب به دهانم مزه کرد
فروتر افتادم به گودال تنگ
تو اما بر خود پیچیدی از زبان تیز تابستان.
هم سر برنکردم
که آفتاب را به نوازشی گداوار
از فلق بیخاطره
وسوسه شوم.
پس گریستم
آنسان که سلام و سایه بخواهد بر تو
ریشهی رو به مرگ شورهزی
از لب و دست برگهای پرعطوفت تبدارش.
چندان یکه به بوی قدمت خاک آشنا
که سگ به بوی صاحبش
و چندان جدی به دالان گیتی دلداده
که خون روان به رگ.
نگارش روزآمد غارنشینی در نقوش دیواره
با تصوری پاک به هوای آینده؟
دور و دورتر
نازا در یاختهی شکسته
که بوی آشنا به سگ نرسد هیچ
و خون پیشتر ماسیده
به سرانگشتی سترده شود تمام.
کفتاری پرنده با تاج خروسان اما سیاه
و منقار کلاغان اما سرخ
مغز شب را میکاود.
تا لحظهی آوار ثقیل خون
محتلمی دیوارههای زهدانی را
کورمال میساید.
و بیملاحظه
بختکی در هیات گریهای نارس
بر گوش و هوشم فرومیافتد.
شهابِ حافظهی قلبی سوخته
از پس افشای سیاههی معاشقان علیل
برنمیآید.