@GoodieHimSelf جرات نمیکنم پیامها رو باز کنم. نه بخاطر خشونت تصاویر.
اون انقدر سخت نیست که پرسشهای مادرانی که بچههاشون بازداشت شدند.
عکس گمشدهشون رو میفرستند با چهرههایی که در ویدیوها محو کردم مقایسه کنم!
التماس میکنند فرستنده ویدیوی پیکر عزیزشون رو معرفی کنم تا از آخرین لحظاتش بپرسند.
نمیدونی داری چی حس میکنی، با هرچیزی گریه میکنی، میخوای راجع بهش با کسی صحبت کنی اما انجامش نمیدی، فقط چیزی که درونت وجود داره رو حس میکنی، دور میشی.
هزاران نیکا شجاعانه اون بیرون در حال جنگیدن برای پسگرفتن آیندهای هستن که ازشون دزیده شده. هزاران آیدا که هربار تو آینه به خودشون نگاه میکنن، رو برمیگردونن و آرزو میکنن کف خیابون برای آزادی جون داده بودن، چون میدونن تمام رویاهاشون رو از دست دادن. من زنده موندم ولی «بیرویا» شدم عزیزم، به تماشای آدمهایی رفتم که رویاها رو زندگی میکنن و تلاش کردم آیدایی رو پیدا کنم که بلد بوده رویا ببافه ولی گم و گور شده.
میدونم تنها راه تجربهنکردن هرآنچه از سر گذروندم، سرنگونی کامل جمهوری اسلامیه. نیکاها میخوان مبارزهشون به نتیجه عملی برسه و آیداها از دلسوزی و مرثیهسرایی بیزارند.
از ایلام بنویسید
از ایلام بنویسید
از ایلام بنویسید
از ایلام بنویسید
از ایلام بنویسید
از ایلام بنویسید
از ایلام بنویسید
آنچه هماکنون در بیمارستانِ خمینی در شهر ایلام در حال رخ دادن است مصداق عینی جنایت علیه بشریت است.
«ساعت ۱۱:۴۵ دقیقه شبِ یکشنبه، ۱۴ دی ۱۴۰۴»
که بیمارم همین کارو کرد که صد البته من بهش حق میدم. این یه واقعیته که همه آدما و همه آدما جز تعداد کمی فقط یار و همراه روزای خوبتن. کسالت و بیماری و افسردگی و مشکلاتت خستهشون میکنه، زیر لب میگن این همه آدم، گور پدر این یکی، هر آنچه بوده رو فراموش میکنن و برای همیشه رهات میکنن.
سارینا اسماعیلزاده، نوجوان ۱۶ ساله کشتهشده توسط ماموران امنیتی جمهوری اسلامی در اعتراضات ۱۴۰۱:
مردم یک کشور چه انتظاری میتونن داشته باشن از کشور خودشون؟ رفاه، رفاه، رفاه. نه چیز دیگهای
چرا من مثل اون نوجوون نیویورکی نیستم که دغدغهای مثل حجاب اجباری و وضع اقتصادی نداشته باشم؟
آمران «کشتار آبان» بخش جداییناپذیری از خالقان این روزها هستند؛ دروغگویانی که سالها حقیقت را دفن کردند و حالا در همان دنیایی که خود ساختند در حال دفن شدناند.
۶/۷
i think, therefore i am. i think too much, therefore i am not. i am not, therefore i am nothing. i am nothing, therefore i am dead. and if i am dead, then why am i still so goddamn lonely?
when you are alone with yourself all the time, with no one but yourself, you begin to go deeper and deeper into yourself until... you lose yourself. you literally lose your sense of self. the psychic glue that binds your whole notion of existence is gone, and you become unglued.
من «مسافر ایستا»ام؛
همیشه در رفتنم، با بلیتهای یکطرفه،
اما در ایستگاه لحظهها ساکن میمونم، همونجا که ساکنین قلبم سوار قطار زمان میشن، و از من دور میشن.
تنهای تنهام، هرگز فراموش نمیکنم… و فراموش میشم؛ دوباره و دوباره.
i've held on for as long as i can, for the ones that i had to defend, i've been strong every day of my life.
if she wants, darkness could take me this time.
وقتی بدتر شدم یکباره قطعشون کردم. میدونستم حتی بدتر هم میشه. که شد. منهای، برای خواب. که نگهش داشتم. که یه پناهگاه موقت. اما به سرعت، خواب هم قلمرو تاریکی شد. حالا دیگه اون رو هم نمیخوام. هیچ چیزی نمونده.
از صدای زن میترسید. از موی بیتاب، از اندامِ آدمیزاد، از سیمهای ساز، از کاروانسرای ایرانی، از نغمهی سحرانگیزِ موسیقی میترسید.
از زیبایی و جوانی میترسید. از «از خون جوانان وطن» میترسید. از اسم قربانیانتان میترسید. از خاطرهی آنها که از دست رفتهاند، از صدای گمشدهشان، از روایت کردنِ کشتارهایتان میترسید.
از عشق میترسید. از «لحظهی دیدار نزدیک است» میترسید. از رپ و راک و پاپ میترسید. از معلم و کارگرِ زندانی میترسید. از پدر و مادر دادخواه میترسید. از بازنشسته و پرستار و فعال حقوق بشر و روشنفکر و نویسنده و فعال سیاسیِ در زندان یا در تبعید میترسید.
از نیست شدنِ رفقای تروریستتان میترسید. از فراری شدنِ دیکتاتورِ دستآموزتان میترسید. از اجتماعِ ما، از مردم، از سقوطِ بنیانهای حکومتِ نیمبندتان میترسید.
بعد از شما زندگی طورِ دیگری خواهد بود. گوشهای از آینده را مردم در کاروانسروایی در قلبِ ایران تماشا کردند. ایران بدونِ شما چنین خواهد بود. ایران بدونِ شما جنایتکاران طعمِ آزادی و عدالت را خواهد چشید و تصویر آن اینک روبروی ماست.
#پرستو_احمدی
#مهسا_امینی
#دادخواهی