•
تب و تاب ِ غم ِ عشق ات، دل ِ دریا طلبد
هر تُنـُک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست ...
هوشنگ ابتهاج (سايه)
چه وطنی است این؟
که کنار می گذارد
راز چشمان زن را
رمز عشق را
از دروس مدرسه
این چه وطنی است
که می جنگد
با ابر
با باران
پرونده می سازد
برای زن
بازجویی می کند از گل سرخ
گر به من عمر دهد فرصتی ای باده خوران
به خدا میکده ای بهر شما خواهم کرد
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم
خونِ صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد
��نقدر خرقه و عمامه بگیرم از شیخ
فرش این میکده ها را ز عبا خواهم کرد
زاهدا کوریِ چشمِ تو و شیخانِ دگر
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
🍷