انقدر غر نزنید به ما مردها
دو روز عقب و جلو شدن اجاره خونه کسی رو مجبور به اثاثکشی نکرده
صبح رفتم سر کار حالا که ینی اومدم خونه نهار بخورم و استراحت کنم، غر غر کردنا و داد و هوار کردن برای دیر شدن اجاره خونه شروع شده
سه ماه یا بیشتر پسرخاله مادرم که بیمار بود و زمینگیر هی پیغام میداد که دلم برای خاله (همون مادربزرگم) تنگ شده و بگید بیادش تا ببینمش
این سه ماه نرفت بهش سر بزنه و الان که فوت شده، اولا که سیاه پوشیده براش تا چهلمین روز درگذشتش بعدم هر هفته براش فاتحه میخونه
#مرده_پرست نباشیم
کسی میدونه چجوری میشه باکس اسنپ رو ثبت کرد برای پیک موتوری؟؟؟
یه دونه باکس خریدم ولی جایی توی برنامه پیک موتوری اسنپ چیزی پیدا نکردم!!!
#اسنپ_باکس@snapp_box
یه سری آدمم که خودشونو زدند به حماقت، منتظرن تا مو زردی محبوبشون به خاطر آزادی اونا بیاد به ایران حمله کنه و کشورشونو بگا بده
بعدم دست خالی بار و بندیلشو جمع کنه و برگرده بره کشور خودش!
#حماقت#مو_زردی#ترامپ
یکی از چیزایی که همیشه برام سؤاله اینه که چرا یه نفر از اون سر دنیا باید توی امور داخلی همه کشورا فضولی کنه و هرکی مخالفشه رو با کودتا/دزدی عوض کنه و مدعی بشه ما مدافع آزادی بیانیم؟؟؟!
من که این ۱ هفته رو به خاطر بیماری و شوک عصبی، نتونستم خیلی برم خونه بابا بمونم. ولی همون مدت کمی هم که میرفتم تو ذهنم سپردم رفتار اطرافیانم چه جوری بود تا سرفرصت خدمتشون برسم!
مراسم هفتمین روز درگذشت بابا هم تموم شد و از الان بیشتر و بیشتر میشه جای خالیش 🖤💔
با اینکه توی واتساپ و اینستا، اعلامیه رو ارسال کرده بودم هیچکدوم از دوستام برای مراسمش نیومدند 💔
یه حسرت دیگهای هم که من اضافهتر از بقیه داشتم و دارم اینه که چرا وقتی مامان گفت تو هم بیا بریم، باهاشون نرفتم تا شاید میتونستم جلوی تصادف رو بگیرم 😢😢
از موقعی که حرکت کردند به سمت ساوه تا فردا صبح که اون خبر بد بهمون رسید هیشکی یه لحظه هم نخوابید.
دقیقا از همون لحظه هم خوشی از زندگی همه ما رفت به جاش حسرت و افسوس باقی موند
و منی که هنوز منتظرم اون دو سه ساعتی که مامان گفت میرسیم تموم بشه و در خونه رو بزنه و بیاد بالاخره 💔😢
چهارم آذر ۱۳۹۰
ساعت ۵ عصر بود که مامان زنگ زد گفت ما توو جاده ساوه داریم میایم خونه و دو سه ساعت دیگه رسیدیم... گوشی رو بده به شیوا (خواهرزادم) تا باهاش حرف بزنم. که شیوا حرف نزد باهاش و خدافظی کردیم از هم
۱/۳
ساعت شد ۹ شب و هنوز خبری نبود ازشون و ما هم به این امید که دیگه کمکم میرسن سرمون گرم بود به کارای همیشگی که تلفن دامادمون زنگ خورد و خبر دادند که بابا تصادف کرده و بیاید ساوه.
۲/۳