آروم رفتم داخل...
هیچکس نبود!
کافه یه در دیگه هم داره که به حیاط باز میشه... رفتم اونجا، دیدم پشت در یه صندلی گذاشتن؛ دقیقا جوری که اگه کسی از بیرون در رو باز کنه، صندلی بیفته و صدا کنه! 😐
دیگه کل کافه رو زیر و رو کردم... انبار، آشپزخونه، حیاط... هیچکس نبود!
👇👇
دیشب تا دیروقت بیرون بودم...
حدود ساعت ۲ صبح کارام تموم شد
گفتم مستقیم برم کافه؛ کیف مدارکم رو جا گذاشته بودم
کرکره رو دادم بالا...
یهو خشکم زد! 😐
ععع... چرا همه چراغا روشنه؟!
ععع... کولر چرا روشنه؟!
اولین چیزی که اومد تو ذهنم این بود که نکنه یکی هنوز توی کافهست...
👇👇👇
صبح بخیر رفقا... 🌿☕️
قهوه آمادهست،
موزیک پخشه،
حال خوبم منتظر شماست...
فقط یه صندلی خالی مونده
اونم برای شما
یه سؤال مهم...
شما جزو اونایید که اول قهوه میخورن بعد بیدار میشن؟ یا اول بیدار میشن بعد قهوه میخورن؟!
#Cactusluma#کافه_رستوران_کاکتوس_لوما
وقتی مواد اولیه لاوازاست، نتیجه معمولی از آب درنمیاد... ☕
آفوگاتوی مخصوصمون رو یه بار امتحان کن؛
بعد خودت تصمیم بگیر دوباره برگردی یا نه. 😉
کجا سراغ دارید با یه فنجون قهوه لاوازا، یه آفوگاتوی مخصوص بهتون بدن؟
آخر هفته منتظرتونیم کافهمون. ❤️
Cactus luma 🌵
واقعا چرا این صنف کافه و رستورانها اینقدر بینظم و بیانضباطه
تو این چهار پنج ماهی که اومدم تو این صنف، واقعا در حد یکی دو نفر آدم منضبط دیدم
دیشب با بچههای کافه، امیرمحمد و فائزه، تا دیروقت موندیم کافه که یه سری کارای عقبافتاده رو انجام بدیم
وقتی رفتن، گفتم فردا به جای ساعت ۹، ساعت ۱۰ بیاید که بیشتر استراحت کنید و خسته نباشید
خودم راس ساعت ۹:۳۰ صبح رسیدم کافه، در رو باز کردم
قبلا یه نیرو داشتیم، خیلی اوکی و منضبط بود، بدون اینکه پیگیر بشم خودش کاراشو انجام میداد و کافه همیشه روال خودش رو داشت
خلاصه...
در رو باز کردم، منتظر بچهها شدم
ساعت شد ۱۰...
بچهها نیومدن
۱۰:۱۵
۱۰:۳۰
۱۰:۴۵
۱۱:۰۰
۱۱:۳۰
هرچی هم زنگ میزدم جواب نمیدادن
۱۱:۴۵ بالاخره جواب دادن
آقا خواب موندیم، ببخشید... داریم میایم
ساعت ۱۲ رسیدن کافه
واقعا کارد بهم میزدن خونم درنمیاومد
کل برنامههام و کارای امروز از روال افتاد
حضرات تشریف آوردن، ولی با کلی تاخیر
واقعا نمیدونم چیکار کنم که سر نظم بیان
خیلی نیروهای خوبین، خیلی کاریان، به درد بخورن، همهفنحریفن
ولی...
نظم...
نظم...
نظم...
تا حالا چند تا نیرو فقط به خاطر بینظمی عوض کردم، ولی هیچی به هیچی
واقعا این مشکل فقط برای منه یا بقیهای که تو صنف کافه و رستوران کار میکنن هم همین داستان رو دارن؟ 🤦♂️
معرفی میکنم... 🐈⬛
آقا تیمور
جدیدترین عضو خانوادهی کافه کاکتوس لوما 🌵
سمت سازمانی:
مسئول امور بیخودی، برهم زدن نظم بار و آشپزخانه، سرک کشیدن به همهجا و گرفتن خواب وسط شیفت! 🤦♂️😂
حقوق: چهارصد وعده غذا در روز🍗
بیمه: نوازش و بازی نامحدود 🤍
سابقه کار: چند روز حضور مستمر در کافه و جلب اعتماد همهی بچهها و مشتریا
بهقدری جلد شده که انگار از روز اول اینجا کار میکرده و ما اومدیم جاشو گرفتیم... 😂🐾
Cactus luma 🌵
یکی از بچههای باریستای شیفت صبح باهامون قطع همکاری کرد...
چند روزی بود دنبال یه نفر میگشتم که جاشو پر کنه.
بعد...یه دختری هست به اسم عسل...
باریستای خیلی کاربلد، پرانرژی، شیطون و البته یه زمانی هم حسابی حاشیه داشت.
چند تا کافه خوب هم سابقه کار داره.
شب عید میخواستم بیارمش که ب دلایلی نشد...
پریروز بهش زنگ زدم...
ـ سلام عسل، خوبی؟
حامدم... کافه کاکتوس
ـ سلام آقا حامد، خوبی؟
چه خبر؟
چیزی شده اقا حامد...یهو زنگ زدی ؟
ـ نه چیزی نشده دختر...
سلامتی... کجایی دختر کجا مشغولی؟
شهرک غربم ....کافه
ـ راستش باریستای شیفت صبحمون دیگه نمیاد، اگه دوست داشتی بیا همدیگه رو ببینیم، صحبت کنیم اگر دوسداری باهم کار کنیم....
حالا یا بیا علاالدین در مغازه یا شب بیا در کافه
گفت:
اتفاقا خودم هم دنبال این بودم که از اینجا بیام بیرون، راهش خیلی دوره و اذیت میشم
(عسل خودش بچه نازی اباد)
قرار شد بیاد...
وقتی دیدمش....
واقعا شوکه شدم...
انگار یه آدم دیگه شده بود.
هم ظاهرش، هم رفتارش، هم شخصیتش...
خیلی پختهتر و خانم تر و آرومتر از چیزی بود که یادم میاومد
قبل از اومدنش تصمیم گرفته بودم اولین چیزی که بهش بگم این باشه که: هر حاشیهای داری، بیرون کافه بمونه
ولی وقتی نشستیم و حرف زدیم، اصلا روم نشد این جمله رو بگم
حس کردم خودش از اون دوران عبور کرده
شرایط کار رو براش توضیح دادم، و اونم قبول کرد
به توافق رسیدیم و قرار شد با اونجایی ک هست تسویه کنه و از هفته آینده به کافه کاکتوس لوما اضافه بشه
اما...
داستان از همینجا شروع شد! 😂
هنوز نیومده، نصف بچههای کافه به جز خانم فردوس (سرپرست بار و باریستای اصلیمون)، نسبت به اومدنش گارد گرفتن!
چرا؟
چون قبلا جاهای دیگه باهاش کار کرده بودن و میگفتن عسل تو کار، حسابی همه رو به چالش میکشیده و رس همهرو میکشه تو کار و خیلی جدیه و... 🤦♂️😂
خلاصه...
فکر کنم دیگه به جای داستانهای امیررضا و حدیث، باید از این به بعد ماجراهای عسل و بچههای کافه کاکتوس لوما رو براتون تعریف کنم...
سوژه جدید، بهزودی استارت میخوره... 😂
Cactus luma 🌵
استخدام باریستا / کمک باریستا (خانم)
کافه رستوران🌵 Cactus Luma جهت تکمیل کادر خود از یک باریستا یا کمک باریستا خانم برای شیفت صبح دعوت به همکاری میکند.
شرایط:
✅ حداقل ۲ تا ۳ سال سابقه کار در کافه
✅ مسئولیتپذیر، منظم و خوشبرخورد
ساعت کاری:
🕘 ۹:۰۰ صبح تا ۸:۰۰ شب
مزایا:
💰 حقوق مکفی
📅 ۲ روز مرخصی در ماه (با برنامهریزی مجموعه، بهزودی به ۴ روز در ماه افزایش خواهد یافت.)
📍 محل کار: نازیآباد
در صورت داشتن شرایط،
لطفا رزومه خود را از طریق دایرکت ارسال فرمایید.
#استخدام
#کافه
#باریستا
#کمک_باریستا
شماها خوابیدید... 😴
الان ساعت ۲:۲۳ صبحه...
ما هنوز داریم روی درِ ورودی، لوگوی کافه رو طراحی میکنیم. 🌵
خستهایم...
کوفتهایم...
ولی هنوز داریم ریزترین جزئیات رو بالا و پایین میکنیم.
ما مثل هم نیستیم...
کی گفته بود اصلا کافه بزنم؟! همونوووو 😭🤦♂️
امشب فهمیدیم آبجو آزاد شده! 🍺😂
سر شب یهو اماکن اومد تو کافه...
شششششت... 😐
روی میز یکی از مشتریا ۴ تا لیوان آبجو بود!
پامون سست شد، قلبمون اومد تو دهنمون. 🤦♂️
مامور اماکن یهراست رفت سمت همون میز...
لیوانا رو دید...
گفتم: جناب سروان، آبجو اسلامیه... الکی...! 😉
ولی نبود...آبجو توبورگ بود😂
اول لیوان بود کرد.....بعد در کمال ناباوری گفت:
آبجو عیبی نداره، اوکیه... راحت باشید.
من: 😳
مشتری: 😳
بچههای کافه: 😳
تا مرز سکته رفتیم... بعد فهمیدیم الکی داشتیم استرس میکشیدیم! 😂🍺
کافه درگیر آخرین ریزهکاریهای دیواراشه
شماها پی عشق و حال و صفا سیتی و دور دورید
ما هم پی یه لقمه نونیم 😉
کمکم داره اون چیزی که تو ذهنمون بود شکل میگیره
Cactus luma 🌵
کاکتوس وسط کافه، بالاخره خونهشو پیدا کرد... 🌵
یواشیواش داریم به راند آخر نزدیک میشیم.
بعد از تاسوعا و عاشورا، با یه افتتاحیه خفن منتظرتونیم... 🤍☕🍕
Cactus luma 🌵
Cactus luma 🌵
امروز از ساعت ۸ شب به بعد، کافه اونقدر خلوت و کاسبی راکد بود که یه لحظه واقعا فکر کردم خبری شده؛ با خودم گفتم نکنه دوباره جنگ شده یا اتفاقی افتاده که هیچکس نیست...
تا اینکه فهمیدم بله...
کل کافه رو یه خانواده برای ساعت ۹ تا ۱۲ شب رزرو کرده بودن؛ برای جشن تولد یکسالگی دختر کوچولوشون.
یهو ۲۴ نفر با هم وارد کافه شدن.
در شیشهای رو بستیم که دیگه پذیرش نداشته باشیم و فقط سفارشهای بیرونبر سرو بشه.
چقدر خانواده خوشبختی...
چقدر خانواده گلی...
چقدر آدمهای فهمیده و باشخصیتی...
تمام مدت که نگاهشون میکردم، فقط یه فکر توی سرم بود:
خوشبهحال اون بچه که توی همچین خانوادهای به دنیا اومده؛
خانوادهای که از همین یکسالگی، اینقدر براش عشق، توجه و خاطره میسازن. 😍🎂
عارضم خدمتتون که…
دوتا از بچههای کافه، امیررضا و حدیث، باهم تو رابطه بودن. از روز اول ساخت و دکور و راه افتادن کافه کنارم بودن.
همون اول هم باهاشون اتمام حجت کرده بودم که رابطشون نباید روی کار تاثیر بذاره و هر مشکلی دارن پشت در کافه بمونه.
چالش کم نداشتم؛ از قهر و آشتیهاشون گرفته تا رفتاراشون سر کار. ولی امیررضا واقعا نیروی کاربلد و همهفنحریفی بود و خیلی جاها همهچی رو جمع میکرد.
یه موتور هم برای کارای کافه خریده بودم که برن خرید و کارای روزمره رو انجام بدن. یه روز تو اتوبان نواب با موتور تصادف کرد امیررضا سر و کتفش آسیب دید و موتور از همون موقع توقیف شد رفت پارکینگ.
هفته پیش بهخاطر بینظمی و بیحوصلگی، عذر حدیث رو خواستم.
از همون روز، رفتار امیررضا ۱۸۰ درجه عوض شد؛ لجباز، عصبی، حرفنشنو…
دیشب فهمیدم سند مدارک موتور رو برداشته برده خونشون که مثلا من نتونم موتور رو ترخیص کنم و تحت فشار بمونم.
خب برادر من، چرا؟
مگه جز این بود که هرجوری تونستم هواتو داشتم؟
الانم از صبح نه جواب تلفن میده، نه اومده سر
کار…
Cactus luma 🌵