دیروز فعلا یک ساعتش رو گوش دادم.
اتفاقا شنیدنیترینشون همون دخانچیه، ولو اینکه رو مخ باشه.
اردبیلی حرفهای درست ولی بدیهی.
اون یکی یارو هم انگار متن ویکیپدیا بود.
کتابخونه ملی همین که لیسانس راه نمیده ۱۰۰ هیچ از همه کتابخونه ها جلوئه، حالا فضاشو معماریشو وایبشو بقیه چیزاش که واقعا دوست داشتنیه و نازه بماند.
پ ن: پایین تر از آتش نشانی پارک نکنین دزدی زیاد میشد.
دوستانی دارم که در این سالهای مهاجرت و تبعید، با امکانات اندک و مشغلهی بسیار، هر طور بوده به فرزندانِ دور از ایرانِ خود زبان فارسی را آموختهاند. بسیاریشان را دیدهام که بهرغم دشواریهای زندگی، در به در دنبال کتابها و کلاسهای آموزش فارسی بودهاند.
خانوادههای ایرانیِ در تبعید، همین خانوادههای معمولی، بدون هیچ امکانات رویالی و بی هیچ «چتر»ی بر سرشان، محنتهای بسیار به جان خریدهاند تا رابطهی نسل دوم و سومِ ایرانیان مهاجر را نه فقط با زبان فارسی که با شاهنامه و حافظ و سعدی حفظ کنند؛ چرا؟ چون ایران «بهشکلی واقعی» برایشان مهم بوده.
باری؛ دمِ چنین ایرانیانِ دور از وطنی گرم و بر آن چشمِ سیه صد آفرین باد!
من نمیدونم این کسخلا چرا از دانشگاه تموم نمیشن. یارو ده سال قبل من فارغ شده، مهاجرت کرده فیلان ولی همچنان تو گروههای دانشگاهی دنبال یکی میگرده:)))))))))))))