روزى دوباره همديگر راخواهيم ديد؛ وتوبه من نگاه خواهى كرد؛ چنان كه من به تونگاه مى كردم، اما ديگر هيچ احساسى نخواهم داشت.
بالبخندى برلب،
از كنارت خواهم گذشت
ودرونت شعله اى از يشيمانى خواهد سوخت، جراكه زمان زيادى طول كشيد
تادريابى؛ آن كس كه به دنبالش مىگشتی من بودم....
چهل روز است که من در عجبم که چطور خاک ایران از شدت خون نلرزید. چطور اسمان به زمین نیامد. چطور عقربه های ساعت متوقف نشدند. چهل روز است که دیگر معنای زندگی را نمیفهمم. من چهل روز با تمام وجودم کل دنیا را نفرین کردم...