شاید تاریخ را همیشه #فاتحان نوشتهاند؛
و چه کسی گفته گوسفندان، فاتحان خوبی نیستند؟
شاید اگر روزی علفها زبان باز کنند،
قصهی چوپان را هم تغییر دهند؛
آنوقت خواهیم فهمید گاهی برای نجات یک جهان
لازم نیست قهرمانی بیاید
و گرگ، در این روایت وارونه، دیگر شکارچی نیست؛
آخرین موجودی��ت که علفها را
از عدالتِ گوسفندان نجات میدهد
��لفهای هرز نمیدانند چرا باید بمیرند؛ فقط میدانند هر بار که گوسفندان سیر میشوند، بخشی از زندگیشان کمتر میشود !
اگر جهان را نه از چشمِ باغبان،
که از چشم علفهای هرز بخوانیم_
شاید معنای #درنده و #ناجی
برای همیشه وارونه شود؛
آنگاه گوسفند دیگر موجودی بیگناه نیست؛
بلکه هیولایی سفیدپوش است که با هر قدم
ریشهای را از خاک بیرون میکشد و هرچه سبز است
زیر سمهای معصومیتش دفن میکند.
عجیب است…
کسانی که در بیداری دیگر سهمی از جهان شما ندارند،
در #خواب میتوانند درست همانجایی بایستند
که آخرین بار قلبتان را ترک کرده اند_
شای�� خواب، حافظهی تاریک روح باشد؛
��ایی که آدمها نمیروند، فقط از واقعیت حذف میشوند
و شایدخواب دیدن_
آخرین پناه #دلتنگیست . .
درست نمیدانم
ولی می گویند #حوا بود که سیب را تعارف کرد !
چرا آدم خورد ؟
ساده نبود
عاشق بود..
نمیدانم !
اما حوا برایش با ارزش بود،
با ارزش تر از بهشتی که می گویند مفت از دست داد !
سیب هنوز هم شیرین است
هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا میفروشد
فقط اگر حوایش
#هوایش را داشته باشد . .
توهمزاترین ماده جهان_ #اکسیژن است_
آن را تنفس میکنید و توهم میزنید
که خانهای دارید، خیابانی میبینید، ��دمهایی را واقعی میپندارید، همسری دارید، فرزندی دارید
و گمان میکنید همهچیز از آنِ شماست
��ما کافی است تنها پنج دقیقه از این ماده استفاده نکنید
تا با واقعیت روبهرو شوید !
هنگامی که هندسه استیلا آشکار شود_
کنشِ استباقی، مقتضای صیانت از #اراده_جمعی است؛
و هرگاه مختصات تهدید
بر ساحتِ حیاتِ اجتماعی کشف گردد،
امتناع از انفعال،
نخستین اصل بقا خواهد بود . .
پاینده ایران_
به حرمت نان و نمکی که باهم خورده ایم_
نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه !
نمک را بگذار برای من
میخواهم این #زخم تا همیشه زنده بماند؛
و ناگهان دلت می گیرد_
از فاصله میان آنچه که میخواستی و آنچه که هستی . .
#شمس_لنگرودی
ما در تقاطعِ تاریکترین ساعتِ شب ایستادهایم؛
جایی که مرز بین #خاکستر و #جوانه
محو شده است
سکوتِ این روزها، آرامش نیست؛
حبسِ نفس در سینهی زخمیِ شهر است
حقیقت در اعماقِ سیاهی رسوب میکند،
اما هرگز حل نمیشود
ما وارثانِ دردی هستیم که یاد گرفته است چگونه در تاریکی برق بزند . .
آنگاه که دستانتان را بالا گرفتید_
نیت نجات در کار نبود؛
میلِ دیدهشدن #ارتفاعی_کاذب بود.
بعضی غیبتها و رفتنها
نورِ اضافه را خاموش میسازند
تا صورت واقعی اتاق نمایان شود.
ما نه ماندیم
و نه شکست خوردیم؛
صرفاً از معادلهای خارج شدیم
که بقایش
به بدهکار ماندنِ ما وابسته بود . .
گروهی خداوند را در عمق گناهان یافتند_
و گروهی او را در عمق نعمتها گم کردند !
برخی در ژرفای خطا با حضوری روبهرو شدند
نه قابل تفسیر
و برخی در گسترهی نعمت به غیبتی رسیدند
که معنایی نداشت . .
از آن پس مرز میان #حقیقت و #وهم شکست،
پرسشِ یافتن و گمکردن_
به سایهای مشکوک بدل شد ؛
#بردگان در گذشته_
هر روز تمام وقت کار میکردند؛
آنها_ غذا، آب و سرپناه رایگان داشتند
امروزه، تقریبا هر روز کار میکنیم
و حقوق میگیریم،
اما پولی که در می آوریم را صرف آب،
غذا و سرپناه میکنیم
ما هنوز برده هستیم !
تنها چیزی که تغییر کرده است
#توهم_آزادی است . .
هیچ دیداری تصادف نیست؛
#روح_ها با حافظهای قدیمیتر از بدن،
همدیگر را میشناسند
هر برخورد، ادامهی گفتوگوییست
که در جهانی دیگر ناتمام مانده !
ما فقط تکرار میکنیم… با چهرهای تازه . .
اگر درختی بیفتد و هیچکس آنجا نباشد
که صدایش را بشنود_
آیا واقعاً صدایی بوده یا تنها #وهمی از صدا
که در غیاب شنونده هرگز زاده نمیشود؟
و اگر هیچکس برای دیدن نباشد،
آیا خود سقوط هم اتفاق افتاده است
یا همهچیز در تاریکی بلعیده شده؟
.
.
#کوانتوم
شما هرگز #چهرهٔ واقعی خود را ندیدهاید_
آنچه در آینه میبینید تنها شکستگیِ نور است،
آنچه در عکس یا ویدئو مینگرید
همان نسخه #تحریف شده اند
شما برای خود تصویر خیالی هستید
و آنچه خود میپندارید سرابی بیش نیست
شما برای خویش، نه واقعیت،
که وهمی سیاه و سایه ای مسخ شده می باشید . .