یه سریا نمیفهمن که داری بین خودت با اونا مرز میذاری.
شوخیای بیجا. حرفای بیربط.
اگه میشد دور خودم یه دیوار آجری میکشیدم حمل میکردم که ابن قضیه یکم شفاف تر دیده بشه.
من، جاده و دیوانه داماهی:
افسار پریشونی من دست خودم نیست
جن رفته در این شعر، در این وزن عروضی
میترسُم از این حیف شدن، حیف اگر تو
حتی به منِ پاره شده چشم ندوزی