منم یبار با یه خانوم خوشگله هم صحبت شدم و کلی حرف زدیم و صمیمی شدیم. بعد گفتم من این اطراف رو نمیشناسم گفت خودم همه جا رو بهت یاد میدم. شمارمو گرفت و دیگه هیچوقت پیام نداد :((((
دیروز با یه دختر ناز اشنا شدم به اسم تینا که دستیار کارگردانی میخوند. خیلی وایبش با من یکی بود، مثل بچها گفتم میای باهم دوست شیم؟ و باهم راجب خیلی چیزا حرف زدیم تا اسنپ بیاد. بعد گفت برسم خونه بهت پیام میدم و نداد :((((( خانمی غمگینم کردی :((((
من دقت کردم وقتی به پسرا روی سلیطه و بی تفاوتت رو نشون میدی میپرستنت و وای به حال اون روزی که ورژن دختر کوچولوی مهربون و احساسیت رو نشون بدی دقیقا همونجا فاتحه ی اون ارتباط و سلامت روان خودت رو بخون.
اینکه قبول کردم هیچوقت نمیتونم مهاجرت کنم پس تلاشی هم نکنم و ایران هم هیچوقت درست نمیشه غمگینم میکنه و میترسم که خیلی زود هم قبول کنم دیگه نباید هیچ امیدی به آینده و زندگی کردن داشته باشم.