شهروندی مسلح به عقل سلیم و دو کلام حرف حساب. آتئیست، هوادار جمهوری فدرال. اصلاحاتچی در رژیم بعدی #زن_زندگی_آزادی#مهسا_امینی.
Cherry picker of ideologies
@hani_lawyer7 @padash_mr همونهایی که تحت لوای #گشت_ارشاد اقدام به #مزاحمت_خیابانی میکنند تجاوز کردهاند. البته از ذهن بیماری که با دیدن موی سر تحریک جنسی بشه دور از انتظار نیست.
سالهایی که «پرسپولیس» منتشر شد، تصور غالب در دنیا این بود که جمهوری اسلامی بازتاب طبیعی خواست اکثریت مردم ایران است. با وجود خطاهای مرجان ساتراپی، «پرسپولیس» در شکستن این تصور نقش مهمی ایفا کرد.
در برخوردهایم با غربیها از دههی ۲۰۰۰ به بعد بارها متوجه این تغییر نگاه شدم. بسیاری میگفتند «پرسپولیس» به آنها نشان داده که مردم ایران و حاکمیت جمهوری اسلامی یکی نیستند.
این به معنای بیخطا بودن ساتراپی نیست. او روایت حکومت را دربارهی جنایت سینما رکس منتقل کرد و هرگز تصحیحش نکرد. در روایتش از جنبش زن، زندگی، آزادی هم در مواردی واقعیت را تحریف کرد.
اما، این خطاها نباید از دیدن تأثیر واقعی «پرسپولیس» بازداردمان. این کتاب و فیلم به دیده شدنِ هویت طبقهی متوسط ایران در سطح جهانی کمک کرد و شکاف عمیق میان سبک زندگی، ارزشها و نگاه این طبقه را با جهانبینی طبقهی مرتجع حاکم جمهوری اسلامی به نمایش گذاشت.
به گمان من، میتوان همزمان دو گزاره را پذیرفت: مرجان ساتراپی در موارد مهمی دچار خطا و تحریف شده، و «پرسپولیس» با وجود همین خطاها اثر بسیار مؤثری در تغییر نگاه جهانیان به جامعهی ایران داشته.
حمله به مرجان ساتراپی مرا یاد همان نگاه سطحیای میاندازد که روزی عباس کیارستمی را متهم میکرد چهرهای «بد» از ایران به جهان نشان میدهد، صرفاً چون فقر، رنج، و مشکلات اجتماعی زندگی را نیز در قاب آثارش جای میداد.
مرجان ساتراپی و داستان ما و دیگران
از دیروز چند نقد درباره مرجان ساتراپی و آثارش خواندم که این نوشته واکنش به آن است.
قبل از هر چیز بگویم که من ماشین تبلیغاتی جمهوری اسلامی را در فضای خارج از ایران بسیار موفق میدانم. اتفاقا برخلاف تصور ناقدان یکی از دشواریهای کسانی مثل مرجان ساتراپی در جهان بیرون از ایران، همیشه این بوده است که با این انگاره بجنگند که آنچه «ما» میخواهیم چیزی است که «ما» میخواهیم، نه چیزی که «غرب لیبرالیست امپریالیست» به ما حقنه کرده است.
در جبهه مقابل ساتراپیها، لشکر عظیمی از آکادمیسینها و فعالان مدنی ضدامپریالیسم چنان صف کشیدهاند که حتی کلاه جمهوری اسلامی هم از آن پشت پیدا نیست!
یکی از مهمترین مشکلات این نقدها این است که چرا داستان آن دیگران را نگفتی.
پرسپولیس تاریخنگاری و پژوهش مردمشناسی و جامعهشناسی انقلاب نیست. این اثر یک اتوبیوگرافی مصور است. روایت زندگی دختری از یک خانواده مشخص در یک موقعیت تاریخی مشخص. وظیفه خودزندگینامه، روایت پیچیدگیهای جامعه ایران نیست.
ایران برای اغلب مخاطبان غیرایرانی هم یک جعبه دربسته است. این مخاطب فقط انسان سفیدپوست غربی نیست، روزنامهنگار ترک، نویسنده عرب، کاسب آفریقایی، دانشجوی پاکستانی و بقیه و بقیه هم هستند. از درون این جعبه صداهای مختلفی به بیرون درز میکند، یکی از این صداها ویدئوهای لگویی است، یکی پرسپولیس، یکی لولیتاخوانی، یکی مقالات آکادمیسینهای ایرانیتبار در رسانههای غربی و صداهای دیگر. اشکال از جایی آغاز میشود که فکر کنیم هر کدام از این صداها «تنها روایت ایران»اند.
اگر با سلاح ایدههای ادوارد سعید بالای سر راویان جوامع شرقی بایستیم و فکر کنیم هر ایرانی که تجربه سرکوب، تبعید یا اجبار حجاب را روایت کرده یا هر سوری که تجربه استبداد اسد را روایت کرده یا هر فعال مدنی که برای حقی ساده مثل رانندگی در عربستان تلاش کرده است به «مخبر بومی» غرب تبدیل شده، عملاً امکان روایت انتقادی از درون جوامع غیرغربی از بین میرود.
به جز این درست است که تصویرگریهای ساتراپی در پرسپولیس سیاه و سفیدند ولی او واقعیت را سیاه (ایران) و سفید (غرب) روایت نکرده است. اتفاقا در روایت مهاجرتش اصلا و ابدا غرب را بهشت تصویر نمیکند. بنابراین تصویر «ایران تاریک در برابر غرب روشن» نقد درستی به کارهای او نیست.
در یکی از نقدها خواندم که دهه شصت فقط زندان، جنگ و سرکوب نبوده و ما در این دهه شاهد ایثار، ایمان، همبستگی و امید هم بودهایم. اول اینکه درباره آن ایثار و مقاومت، میلیونها نسخه اثر منتشر شده است. ادبیات، گزارش روزنامهنگارانه نیست که نویسنده آن موظف باشد محتوایی متوازن بسازد. دوم اینکه آیا در آن هزاران اثری که با فرمهای مختلف در جمهوری اسلامی منتشر شده هرگز رنج این بخش جامعه، حتی در حد اشاره، به رسمیت شناخته شده است چه برسد به روایت بلند و عمیق؟ در کدام آثار منتشرشده در جمهوری اسلامی رنج خانوادههای قربانی زندان، سرکوب سیاسی یا محدودیتهای اجتماعی روایت شده است؟
یکی از نقدها ادعا میکند که ساتراپی مانند یک «توریست اروپایی» در ایران زندگی میکرد. این نقد از این جهت جالب است که نویسنده وجود آن «دیگری» را که ساتراپی یک نمونه آن است چنان بیگانه میبیند که حتی در «ایرانی» بودنش هم تردید میکند.
ساتراپی در تهران متولد شده، سالهای کودکی و نوجوانیاش را در ایران گذرانده، انقلاب و جنگ را تجربه کرده و آن طور که خودش میگوید بهشدت از آنها تاثیر گرفته و بخش مهمی از هویت آثارش دقیقاً حول همین تعلق شکل گرفته است اما بخشی از جامعه، از جمله نقدنویسان، چنان به حوزه زندگی و رنجهای او نزدیک نشده و آن را نشناختهاند که آن جهان به اندازه جهان یک «توریست اروپایی» برایشان بیگانه است.
طرح انسان ایرانی را از روی یک شابلون نزدهاند که بگوییم هر کس به این تصور ما نزدیک نبود اصلا ایرانی نیست و توریست اروپایی است! بین اختلاف طبقاتی با تفاوت هویتی فرق است.
حرف آخر هم اینکه مرجان ساتراپیها در همه دهههای حاکمیت جمهوری اسلامی، حتی اگر نمیخواستند هم ناچار بودند روایت آن بخش دیگر جامعه را بخوانند، ببینند و حتی در مدرسه دربارهاش سخنرانی کنند و امتحان بدهند. آن بخش دیگر جامعه برای درک رنج جهان ساتراپی چه کرده است؟
مرجان ساتراپی و داستان ما و دیگران
از دیروز چند نقد درباره مرجان ساتراپی و آثارش خواندم که این نوشته واکنش به آن است.
قبل از هر چیز بگویم که من ماشین تبلیغاتی جمهوری اسلامی را در فضای خارج از ایران بسیار موفق میدانم. اتفاقا برخلاف تصور ناقدان یکی از دشواریهای کسانی مثل مرجان ساتراپی در جهان بیرون از ایران، همیشه این بوده است که با این انگاره بجنگند که آنچه «ما» میخواهیم چیزی است که «ما» میخواهیم، نه چیزی که «غرب لیبرالیست امپریالیست» به ما حقنه کرده است.
در جبهه مقابل ساتراپیها، لشکر عظیمی از آکادمیسینها و فعالان مدنی ضدامپریالیسم چنان صف کشیدهاند که حتی کلاه جمهوری اسلامی هم از آن پشت پیدا نیست!
یکی از مهمترین مشکلات این نقدها این است که چرا داستان آن دیگران را نگفتی.
پرسپولیس تاریخنگاری و پژوهش مردمشناسی و جامعهشناسی انقلاب نیست. این اثر یک اتوبیوگرافی مصور است. روایت زندگی دختری از یک خانواده مشخص در یک موقعیت تاریخی مشخص. وظیفه خودزندگینامه، روایت پیچیدگیهای جامعه ایران نیست.
ایران برای اغلب مخاطبان غیرایرانی هم یک جعبه دربسته است. این مخاطب فقط انسان سفیدپوست غربی نیست، روزنامهنگار ترک، نویسنده عرب، کاسب آفریقایی، دانشجوی پاکستانی و بقیه و بقیه هم هستند. از درون این جعبه صداهای مختلفی به بیرون درز میکند، یکی از این صداها ویدئوهای لگویی است، یکی پرسپولیس، یکی لولیتاخوانی، یکی مقالات آکادمیسینهای ایرانیتبار در رسانههای غربی و صداهای دیگر. اشکال از جایی آغاز میشود که فکر کنیم هر کدام از این صداها «تنها روایت ایران»اند.
اگر با سلاح ایدههای ادوارد سعید بالای سر راویان جوامع شرقی بایستیم و فکر کنیم هر ایرانی که تجربه سرکوب، تبعید یا اجبار حجاب را روایت کرده یا هر سوری که تجربه استبداد اسد را روایت کرده یا هر فعال مدنی که برای حقی ساده مثل رانندگی در عربستان تلاش کرده است به «مخبر بومی» غرب تبدیل شده، عملاً امکان روایت انتقادی از درون جوامع غیرغربی از بین میرود.
به جز این درست است که تصویرگریهای ساتراپی در پرسپولیس سیاه و سفیدند ولی او واقعیت را سیاه (ایران) و سفید (غرب) روایت نکرده است. اتفاقا در روایت مهاجرتش اصلا و ابدا غرب را بهشت تصویر نمیکند. بنابراین تصویر «ایران تاریک در برابر غرب روشن» نقد درستی به کارهای او نیست.
در یکی از نقدها خواندم که دهه شصت فقط زندان، جنگ و سرکوب نبوده و ما در این دهه شاهد ایثار، ایمان، همبستگی و امید هم بودهایم. اول اینکه درباره آن ایثار و مقاومت، میلیونها نسخه اثر منتشر شده است. ادبیات، گزارش روزنامهنگارانه نیست که نویسنده آن موظف باشد محتوایی متوازن بسازد. دوم اینکه آیا در آن هزاران اثری که با فرمهای مختلف در جمهوری اسلامی منتشر شده هرگز رنج این بخش جامعه، حتی در حد اشاره، به رسمیت شناخته شده است چه برسد به روایت بلند و عمیق؟ در کدام آثار منتشرشده در جمهوری اسلامی رنج خانوادههای قربانی زندان، سرکوب سیاسی یا محدودیتهای اجتماعی روایت شده است؟
یکی از نقدها ادعا میکند که ساتراپی مانند یک «توریست اروپایی» در ایران زندگی میکرد. این نقد از این جهت جالب است که نویسنده وجود آن «دیگری» را که ساتراپی یک نمونه آن است چنان بیگانه میبیند که حتی در «ایرانی» بودنش هم تردید میکند.
ساتراپی در تهران متولد شده، سالهای کودکی و نوجوانیاش را در ایران گذرانده، انقلاب و جنگ را تجربه کرده و آن طور که خودش میگوید بهشدت از آنها تاثیر گرفته و بخش مهمی از هویت آثارش دقیقاً حول همین تعلق شکل گرفته است اما بخشی از جامعه، از جمله نقدنویسان، چنان به حوزه زندگی و رنجهای او نزدیک نشده و آن را نشناختهاند که آن جهان به اندازه جهان یک «توریست اروپایی» برایشان بیگانه است.
طرح انسان ایرانی را از روی یک شابلون نزدهاند که بگوییم هر کس به این تصور ما نزدیک نبود اصلا ایرانی نیست و توریست اروپایی است! بین اختلاف طبقاتی با تفاوت هویتی فرق است.
حرف آخر هم اینکه مرجان ساتراپیها در همه دهههای حاکمیت جمهوری اسلامی، حتی اگر نمیخواستند هم ناچار بودند روایت آن بخش دیگر جامعه را بخوانند، ببینند و حتی در مدرسه دربارهاش سخنرانی کنند و امتحان بدهند. آن بخش دیگر جامعه برای درک رنج جهان ساتراپی چه کرده است؟
وقتی در فضای آکادمیک غربی حجاب را به عنوان ابزار مردسالارانهی سرکوب و محدود کردن زنان نقد میکنی، اولین عکسالعمل اروپایی سفیدپوست این است که میگوید: «زنان زیادی هستند که خودشان آزادانه حجاب را انتخاب کردهاند و نقد حجاب باعث میشود این افراد مورد تبعیض قرار بگیرند.» سالها در کلاسهایم از دانشجویان پروگرسیو این حرف را شنیدم.
جدا از اینکه میتوان بر اساس جامعهشناسیای که خود همین پروگرسیوها به آن معتقدند (مثلا با استناد به فوکو) پرسید: آیا این حجاب داوطلبانه خودش ناشی از درونیسازی گفتمان سرکوب نیست، بهترین راه برای فهماندن بحث ارجاع به یک مثال از تاریخ خود غرب بود. (بعد از تجربهی سالها مقابله، در سالهای آخری که این کلاس را ارائه میکردم، اصلا با این مثال بحث حجاب را شروع میکردم.)
همهی شما میدانید که در اروپای قرون قبل، زنان برای حضور موفق در جامعه ناچار به پوشیدن کرست (به فارسی نمیدونم میگن کرست یا کرزاژ) بودند. سالها زنان ناچار بودند ناراحتترین لباسهایی را که بپوشند که موجب آسیب جدی ارگانهای درونیشان میشد و حتی مرگ زودهنگامشان را به همراه داشته. همزمان همین کرستها باعث میشد که زنان مدام دچار افت فشار خون بشوند و ضعف کنند و کلیشه «جنس ضعیف» تثبیت میشد. هرچند منشا نظری این فشار بر زنان در این موضوع دین نبود، ولی مردسالاری و تعریفش از زنان که بود. یکی از طلیعههای جنبشهای فمینیستی با مبارزه با کرست شروع شد. یکی از سؤالهایی که شاگردانم میپرسیدم این بود اگر این فعالان را میدیدید، آیا به آنها هم میگفتید عدهای داوطلبانه کرست میپوشند. بدون تردید همه نه میگفتند.
بعد از این بحث گفتگو دربارهی حجاب را شروع میکردم. هنوز هم معتقدم در مقطعی از تاریخ قرار داریم که باید این نظام تبعیض زنستیز را نقد کنیم. شاید زمانی برسد که همینطور که امروز کرست بصورت داوطلبانه در هزار مهمانی و پارتی چرم و فتیش و بیدیاسام پوشیده میشود و کک هیچ فمینیستی هم نمیگزد (درست هم همین است) حجاب هم بشود چیزی که انسانها آزادانه انتخاب کردهاند و نه از روی اجبار چه بیرونی و چه درونیشده.
مرجانه ساتراپی درگذشت، اما پرسشی که پس از مرگ او باقی میماند نه صرفا درباره زندگی یک هنرمند، بلکه درباره سرنوشت تصویری است که او از ایران ساخت و به جهان فروخت. مرگ هنرمند، اثر را از نقد معاف نمیکند. برعکس، لحظه مرگ گاهی لحظه بازگشت جدیتر به میراث اوست؛ نه برای سوگواری بیقید، بلکه برای سنجش اینکه کدام تصویر از ما، از سوی او در جهان ماندگار شد.
ساتراپی با پرسپولیس بدل به یکی از چهرههای مطلوب بازار فرهنگی غرب شد: زن ایرانی، تبعیدی، منتقد جمهوری اسلامی، مسلط به زبان تصویری ساده، آماده برای ترجمه، آماده برای مصرف، آماده برای قرار گرفتن در قفسه امن وجدان لیبرال اروپا. مشکل دقیقا از همینجا آغاز میشود. پرسپولیس فقط خاطره شخصی نیست؛ خاطرهای است که در لحظه جهانی شدن، خود را به صورت «ایران» عرضه میکند. و این ایران، ایرانی است که برای دیده شدن در چشم غرب باید ساده شود، سیاه و سفید شود، مذهبیاش خشن شود، انقلابیاش هیستریک شود، دهه شصتش به کابوس تقلیل یابد، و جامعهاش همچون صحنهای از تاریکی اخلاقی نمایش داده شود که تنها راه رهایی از آن، خروج، تبعید، فرانسه، فردیت سکولار و نگاه اروپایی است.
از منظر ادوارد سعید، شرقشناسی فقط محصول شرقشناسان اروپایی نیست؛ گاهی سوژه شرقی نیز در مقام «راوی بومی» همان دستگاه را بازتولید میکند. ساتراپی در پرسپولیس دقیقا در چنین جایگاهی میایستد: او نه شرقشناس کلاسیک، بلکه «مخبر بومی» جهان لیبرال است؛ کسی که از درون میآید تا به بیرون بگوید ایران چیست. اما آنچه میگوید، بیش از آنکه ایران باشد، ایران قابل فهم برای غرب است. ایران او جامعهای است که در آن پیچیدگی تاریخی، طبقاتی، مذهبی و عاطفی دهه شصت در برابر نیاز روایی مخاطب غربی قربانی میشود. این همان لحظهای است که خاطره شخصی به کالای پسااستعماری تبدیل میشود.
پرسپولیس در ظاهر علیه استبداد است، اما در سطح عمیقتر، نوعی دیگریسازی از جامعه ایرانی را ممکن میکند. جامعه مذهبی ایران در این اثر کمتر به مثابه مجموعهای متکثر از انسانها، خانوادهها، زنان، مردان، خاطرات، ایمانها، ترسها، فشارها، امیدها و تناقضها ظاهر میشود؛ بیشتر به شکل تودهای تهدیدآمیز، بیچهره، عبوس و سرکوبگر بازنمایی میشود. زن چادری اغلب نشانه خطر است، مرد مذهبی اغلب نشانه خشونت، خیابان مذهبیشده نشانه فقدان زندگی، و انقلاب اسلامی نشانه سقوط ناگهانی از تمدن به تاریکی. این دقیقا همان زبان بصری است که شرقشناسی دوست دارد: جهان مسلمان نه به مثابه امر تاریخی، بلکه به مثابه امر انحرافی.
دهه شصت ایران در پرسپولیس نه فقط نقد میشود، بلکه کوبیده میشود. تفاوت مهمی میان نقد یک دهه پرماجرا و تراژیک با نابود کردن تمام هویت اجتماعی آن دهه وجود دارد. دهه شصت فقط زندان، اعدام، گشت، جنگ و اجبار نبود؛ دهه بسیج اجتماعی، ایثار، مقاومت، خانوادههای سوگوار، ایمانهای صادقانه، امیدهای انقلابی، خطاهای فاجعهبار، رویارویی برادران و شکلگیری نسلی بود که در میان جنگ و ایدئولوژی و محرومیت زندگی کرد. ساتراپی اما این بافت پیچیده را به صحنهای برای تأیید یک نتیجه از پیش آماده فرو میکاهد: اینکه ایران پس از انقلاب، ایران از دست رفته است. در این روایت، آنچه نابود شده فقط آزادی فردی نیست؛ خود جامعه ایرانی نیز به صورت موجودی عقبمانده، خشن و غیرقابل نجات ظاهر میشود.
حتی عنوان پرسپولیس نیز بیطرف نیست. چرا «پرسپولیس»؟ چرا نام یونانی تختجمشید؟ این انتخاب عنوان، آگاهانه یا ناآگاهانه، ایران را از مسیر نگاه کلاسیک غربی قابل مصرف میکند: ایران به مثابه دیگری برای ذائقه اروپایی که ادامه سنت بربر خواندن پارسیان است. در همین شکاف است که اثر ساتراپی به جای نقد حکومت، ناخواسته به نقد جامعه بدل میشود؛ به جای نقد قدرت، به تحقیر فرهنگی نزدیک میشود.
نقد جنسیتی پرسپولیس نیز به همان اندازه ضروری است. ساتراپی خود را در مقام صدای زن ایرانی معرفی میکند، اما زن ایرانی در جهان او عمدتا زمانی معتبر است که علیه مذهب، علیه حجاب، علیه خانواده سنتی و علیه فضای عمومی دینی تعریف شود. زن مذهبی، زن چادری، زن طبقه پایین، زن باورمند، زن انقلابی، یا زنانی که درون سنت مذاکره میکنند، کمتر صاحب سوژگیاند. در نتیجه، فمینیسم پرسپولیس بیش از آنکه فمینیسمی اجتماعی و چندصدایی باشد، فمینیسمی طبقاتی، سکولار، تبعیدی و قابل ترجمه برای غرب است. این فمینیسم به زن ایرانی حق سخن گفتن میدهد، اما بیشتر به آن زن ایرانی که شبیه مخاطب اروپایی میشود.👇🏼۱
یک حکومت با دم و دستگاه عظیم تبلیغاتی و رسانهای وقتی صدایی از سوی دیگر فرصت انتشار پیدا میکند و توجه میگیرد، فریاد میزند که ای وای پس انصاف چه شد و چرا داستان «طرف» ما را نگفتی.
جداً اگر یک شب بخوابم و صبح بیدار بشم ببینم همهٔ جهان طرف جمهوری اسلامی شدن و من خودم این وسط تنهام، باز هم تنها دشمن جمهوری اسلامی باقی میمونم.
تا روزی که بره، در راستای سرنگونیش هر کاری از دستم بربیاد و فکر کنم درسته انجام میدم. یه روز رفتن تو خیابون، یه روز توییت کردن، یه روز تف انداختن تو صورت بازجوهاش.
حالا تو این مسیر، از آسمون سنگ هم بیاد، کل دنیا تحقیرم کنن باز همینه که هست؛ کارمو انجام میدم.
اینو گفتم جهت یادآوری.
هموطنانم لطفا با نگاه کردن از پستم نگذرین من به کمک شما نیازدارم که بتونم خودم و خانوادم را به جای امن برسونم.برای گرفتن ویزا نیاز به اسپانسر دارم .از نظر مالی لطفا بهمون کمک کنین که بتونیم بگیریم لطفا توییتم را نشر بدین و از گوفاندمی من حمایت کنین
https://t.co/5u2z6uamyB