دو هفته پیش ایده تجاریمو بهش گفتم و بهم خندید و دیروز در حضور خودم ایدهام رو به عنوان ایدهای که در لحظه به ذهنش رسیده به یک نفر دیگه گفت و شماره طرف رو گرفت تا در موردش بیشتر با هم صحبت کنند.
توجهای که مردا نیاز دارن خیلی شبیه توجهای که باید به کودک ۷ ساله کرد.
اینجوری که عا عزیزم معلومه که تو از پس هر کاری برمیای.
وای چه کار بزرگی کردی آفرین.
تو یه قهرمانی اگه نبودی دنیا رو کی نجات میداد؟
معلومه که تو بیشتر از من بلدی!
در حالی که هر ۲ دقیقه یک بار به خواهر زادههام یادآوری میکنم که آدامس رو نباید قورت داد و ازشون میخوام آدامس توی دهنشونو نشونم بدن، وسط جویدن یهو آدامسمو تو دهنم گم کردم و دیگه نیست.
در حالی که وسط کافه برای دختره شاخ و شونه کشیدم که این دوست منه مال خودمه و فکر اشتباه به سرت نزنه باهاش صمیمی شی، از پسره غافل شدم و آه از این حماقت که از جایی که باورت نمیشه بهت ضربه میزنه.
کاش حالا که روتین زندگی پیرزنیم با ناهارهای ساعت ۱۱.۳۰ و وقت گذرونی با پسرای ده سال کوچیکتر از خودم خیلی زود شروع شده، یکی منو بندازه گوشه خانه سالمندان.